نمیدانم این ناراحتی ام از تو را چطور فراموش کنم

‎‫بهتر

بهتر بود همان موقع که گفتی نمیتوانم مثل قبل به تو دل ببندم و  از چشمم افتاده ای، تهدید به خودکشی نمیکردم و  اصرار نمیکردم و جدا میشدیم نه من به زور خودم را در رابطه ای یک طرفه میگنجاندم و نه تو این همه اذیت میشدی.

حس میکنم کل دیوارهایی که در طول زندگیم با تلاش ساخته ام دارند یکی یکی پشت سر هم میریزند و من بی زندگی و همه چیز باخته میمانم.

چهار سال کم نیست یک عمر است و من در این چهار سال به تو معتاد شدم،به آمدنت به بغل کردنت به بوسیدنت…..

وقتی که نمیشود نمیشود، نباید اصرار کرد.بعد از تو من هم به پارسال بر میگردم و مطمعنم دیگر نه جزایر خلیج فارس تورا از ذهنم بیرون میکنند و نه…هر چیز دیگری.

شاید باید راحت تر از قبل باشم چون بعد از تو دیگر اجبار و انگیزه ای برای زندگی و کار کردن  ندارم، میتوانم هرکاری دلم بخواهد بکنم  و کسی نیست که به خاطرش سعی کنم درست زندگی کنم.

من همیشه از بدو تولد یک سری چیزهایی در زندگیم کم داشته ام، هیچوقت کامل نبوده،مطمعنم تو هم که نزدیک دو سال است که نمیتوانی با من بودن را قبول کنی برنامه هایی چیده ای و به بی من بودن فکر کرده ای ،همین من را خوشحال میکند که خوشبخت شدنت بدون من خیلی آسانتر است، سد من از جلویت برداشته شده یا به قول خودت به آرامش رسیده ای.

بیشتر از این نمیتوانم ادامه بدهم .مواظب خودت باش

 

نمیدانم این ناراحتی ام از تو را چطور فراموش کنم.‬‎

آفروديته

با لباس يك دست سرمه اي به ديوار كاه گلي تكيه داده و رو به خورشيد ايستاده . بايد نزديك غروب باشد يا صبح ، چهره اش آنقدر با نشاط و خندان است كه بعيد ميدانم صبح باشد، زمانش را از سايه تيربرق حدث زدم كه بسيار شرمسار و حقيرانه در كنار زيبا سايه او روي ديوار كشيده شده ، شايد او خود خداوند است كه پشت به ديوار بلند گلي خندان و سربلند ايستاده وهستي را به سجده وا ميدارد.
چند شب است كه تا دير وقت به عكسهايش نگاه ميكنم و تمام اين پيكسل ها را مو به مو در ذهنم پردازش ميكنم ولي خودش را نه ، خودش را نميشود پردازش كرد ، گونه هايش، لبهايش ، چشمهايش…. همه اينها و هر آنچه كه مربوط به اوست را مقدس ميدانم، همين چشمها بود كه حافظ را به خرابات كشاند و نيچه را بين فلسفه و ادبيات گم كرد.و من را از زمان و واقعيت راند و اكنون در كوه اليمپ ايزد جنگ شده ام ،آرس خودم هستم آرس مهربان و غمگين كه هيچكس به او اعتماد ندارد و همه از او ميترسند.
ميترسم كه اين خورشيد تو را يعني آفروديته را ايستاده و من را خيره به تو و گم شده در چشمهايت ببيند و همه چيز را براي هفائستوس تعريف كند.

تنگ

دلم برايش تنگ شده ،براي آهنگ هايش،براي رقصش در ماشين،گرفتن دستش موقع رانندگي ،براي درددل كردنهايش،خنده و گريه هايش جيغ كشيدن هايش،بغل گرمش،شب هايي كه با هم تا صبح بيدار ميمانديم،بوي لاكش،بوي ادكلنش،سادگي اش،زندگي كردنش و تلاش كردنم براي داشتنش و تلاش كردنش براي داشتنم!شايد آنموقع كه رفتي بايد زندگي تمام ميشد درست مانند شروع شدنش كه با تو شروع شد.شايد باورت نشود ولي هيچ خاطره اي از زندگي قبل از تو را يادم نيست.بعد از تو ديگر با كسي نخوابيدم و مشروب نخوردم، ترياك هم ديگر مثل سابق خوش نمي آمد و دور شدم ازش درست مانند دور شدنت از من.انگار همين ديروز بود آخرين بار كه ديدمت مترو صادقيه خلوت روز عيد.هردو به سمت هم خيز برداشتيم و يك دل سير همديگر را محكم بغل كرديم .لباس سفيدت كه شلوار و روسري را باهم ست كرده بودي هنوز از يادم نرفته.بعد از بيرحم شدن شيراز با من،در نبودت تهران هم كثيفتر و خشن تر شد انگار از ترس تو بود كه آنقدر مهربان خودش را نشان ميداد.بعد از رفتنت من همه جزيره هاي خليج فارس را گشتم تا خودم را پيدا كنم ولي نشد.وقتي نميشود يعني نميشود.
اولين سكس مان در ماشين ساعت ٢ شب آن شب تابستاني هنوز يادم نرفته ،وقتي بردمت تا دم در خانه ات ولي تو دست هايم را گرفتي و لبهايم را گرفتي نتوانستيم جلوي خودمان را بگيريم من به يك كوچه خلوت پشت يك درخت رفتم و ماشين را نگه داشتم با چه شور و عشقي به هم پيچيديم ! تا ساعت ٥ صبح خيس عرق شده بوديم ولي باز هم هردوتايمان سير نشده بوديم و من ارضا نميشدم تو هم بعد از يكي دو بار ارضا شدن خسته شدي و تمام كرديم . تا خانه دستم لاي پاهايت بود و گرمي اش را هنوز هم ميتوانم حس كنم. تنها تو بودي كه عقيده ات در عشق با من يكي بود فقط تو بودي كه ميدانستي كه عشق ،سكس است نه چيز ديگر

قوام السلطنه و بيسكوييت كرمدار

هر آدمي استعدادهايي را دارد كه هروقت شرايطش محيا شد آنرا بروز ميدهد، در ذاتش وجود دارد و از بدو تولد دائم با اوست تا اينكه شراطش به وجود مي آيد و آن را انجام ميدهد. مثلن بعضي ها كسكش هستن مانند پهنا كه با اين حركت آخرش كه زد يك شيوه نويني در قرمساقي را ابداع كرد كه ميتواند الگويي براي كس كش هاي كهكشان باشد.
پهنا : يه زني هست بهش زنگ زدم و پي وي دادم و حرف زديم الان شوهرش فهميده شكايت كرده به نظرت ميتونه از اسكرين شاتاي گوشي زنه تو دادگاه به عنوان مدرك استفاده كنه؟
محسن چشمهايش كمي چرخيد كه يك بيسكوييت گرد كرم دار را برداشت با انگشت اشاره اش هل داد ته حلقومش، به طوري كه انگشتش تا ته دهانش رفت ، بيسكوييت را گذاشت برگشت . فهميدم محسن همان فكري را ميكند كه من ميكنم. اين حركتش من را ياد قوام السلطنه و شاه انداخت.
هردوتايمان ميدانستيم آن شخصي كه پهنا دو سال بود به ما ميگفت يك دختر ٢٤ ساله پاكدامن است در واقع يك زن ٣٤ ساله متاهل با يك دختر ٥ ساله است كه قصد طلاق دارد. و از همه مهمتر قرار است با پهنا ازدواج كند.

من در پی خویشم ، به تو بر می خورم اما آن سان شده ام گم که به من دسترسی نیست

پشت ميز نشسته بود ، پوشه اي كه رويش نوشته بود ((سوئيت)) را از زير ميزش بيرون آورد ، واقعيتي كه در آن لحظه وجود داشت او را يك ((جاكش ))معرفي ميكرد. پول ميگرفت ، و به امثال من جا ميداد.بعد از طي كردن شرايط و مبلغ كليد هارا از جاكش گرفتم.ديگر يك فرد بدون خوابگاه نبودم و از اين حيث احساس قدرت ميكردم.

شيرين داشت ظرف ها را ميشست.من كنار گاز به حقير بودن جاكش ، بدبخت بودن خودم و بدشانس بودن شيرين فكر ميكردم.
خودش را تكان ميداد و باسنش را خوشفرم ميكرد تا شايد نظرم را جلب كنم . من ؟ به خاطر اينكه ناراحت نشود به خاسته اش تن دادم و از پشت بغلش كردم ، بعد از يك روز سخت و پر گريه ، خنديد و من شروع كردم به تعريف از اندامش و تاكيد روي بدون شكم بودنش با اينكه باسن و ران هاي خوب و تپلي دارد.
-اگه چارتا دست داشتي راحتتر كارت پيش ميرفت.
شيرين – كنترلش سخت ميشد
من – مگه هزارپا به سختي را ميره؟

ساعت ٣ صبح است ، نميدانم از كي اينجا بغل گاز نشسته ام ، ماه خوش هيكل و پرنور شده بود قطعا اگر فاخر اينجا بود با ديدن ماه خودارضايي ميكرد!
اپن آشپزخانه را دور ميزنم و ميروم به حال ، آپارتمان تقريبن ٦٠/٧٠ متر است ، طبقه سوم رو به كوچه ١٢ متري.شيرين خابيده و تلويزيون روشن مانده ،چراغ آشپزخانه را خاموش كردم ، نور تلويزيون رنگ هاي متفاوتي را روي بدن لختش مي انداخت،انگار يك موجود ديگر روي تشك دونفره اي كه جاكش براي سوئيتش فراهم كرده بود خابيده بود.چراغ ها را روشن كردم ، دوباره رفتم سراغ گاز.
– تو خواب نداري؟ بيا بخاب ديگه.
– بست آخريه بيا كمك كن باهم بزنيم زود تموم شه.
– موجودي با پوست سبزه با شورتي مشكي و چشماني خواب آلود آمد و روبرويم نشست.
وسط سيخ را كه دست نخورده باقي مانده بود روي شعله گذاشتم تا خوب سرخ شود . برداشتم و در هوا تكان دادم تا سرخي اش برود ، به گونه اي روي ترياك گذاشتم تا خوب دود كند .
شيرين به آرامي دود را از دهانش بيرون ميداد.

يخچال و لباسشويي خراب شده

آنقدر پر شده بود كه گفت: ديگر نميتوانم بسه همين فردا من را طلاق بده تمام بشود همه چيز.
من ساكم را آماده ميكردم كه به كيش بروم.بعد از سي سال بي پولي و بدبختي هر كسي بود نميتوانست ادامه دهد.
پدرم داشت شامش را ميخورد ولي هرچقد هم سعي ميكرد كه خود را بي تفاوت نشان دهد ميشد فهميد كه ناراحت است.
در خانه موقع خداحافظي مادرم را بغل كردم و گردنش را بوسيدم ولي نتوانستم بگويم كه نگران نباشد همه چي درست ميشود و موقع برگشتن يخچال و لباسشويي را تعمير ميكنم ،.
درخانه براي اينكه بيشتر نااميدش نكنم لبخند زدم ولي در اتوبوس به مادرم فكر ميكردم و گريه ميكردم و اينكه تا بحال نتوانسته ام كاري برايش انجام دهم ما مشكل اصليمان پول است همان چيزي كه در بيست و چهار ساعت حتي يك دقيقه هم از يادم نميرود. پس از خواندن پست هاي خرس راجع به مادرش من ديدگاهم به مادرم عوض شده و خوب درك ميكنم كه از دست دادن مادر چقدر سخت است،من نميخاهم مادرم باقي عمرش را افسرده باشد.

مريم، از تو مسيح مي بارد!

دهانت بوي هروئين ميداد ، همان بويي كه از آن متنفرم. شايد به خاطر همين بود كه به تو ميگفتم برگرد ، تا بوي هروئين دهانت حالم را بهم نزند. زير دوش حمام قاطعانه، قاطعانه تر از هر دفعه به تو اعتراظ ميكردم كه آن تكه آنتن لعنتي را كمي كنار بگذاري و به من توجه كني، همان تكه آنتن تلويزيونمان كه شكاندي تا با آن هروئينت را بكشي و من شش ماه تمام بيانات شيرين خدا گونه مقام معظم رهبري را نشنيدم.من و تو بوديم اما الان ملت نيز هست؛ به نظرم ملت يا ملت ها بايد به جاي مسيح و گنبد و مكعب ها به آنتنت ايمان بياورند، چون بيشتر از هرچيزي از آنتنت متنفرم.
آنتنت نه از پانتركيسم و آپارتايد چيزي ميداند و نه از سرسره ناصرالدين شاه. پس بايد به آن ايمان بياورند،مانند هر چيز بي ارزش ديگري كه به آن ايمان دارند.