میم مانند تو

سالهاست که از تو دور بوده ام،مانند قوم آزتک در آزتلان که دوری از سرزمین موعودش را تحمل نکرد و یک روز صبح، به دنبال کاهنشان که مجسمه خدایشان را بر روی دوش حمل میکرد به راه افتادند. و تا رسیدن به سرزمین موعود توقف نکردند.
دیوانه وار میخاهم لمست کنم. کشیدن دست روی پوستت باید مانند لمس کردن آسمان در نقطه ای گمشده از یک منظومه ای که میلیاردها سال نوری از زمینمان دور است باشد.
مطمعنم هدف آفرینش تو بودی از همان ابتدا. همان موقعی که انفجار بزرگ رخ داد هدف تو بودی چون در تو همه چیز تمام می شود و به اوج و کمالش میرسد.
لباسهایت را که در می آوری کل فضا بوی یک میوه تازه رسیده ای را میدهد که هیچ وقت زمین بخود ندیده است. شاید آن میوه را موجودی بیگانه که دستهایش سه انگشت دارد ، بدون اینکه حسرت من از بو کردن و چشیدنت را درک کند ، در یک سیاره دور دست میچیند.
من آواره ترین مخلوق هستی ام،گاهی در کوی تو گاهی درجست جویت گم
گاهی در خیال تو
کاش درک میکردی که چه میخاهم بگویم. زبان ما انسانها کامل نیست و خیلی از حس ها را از گفتنشان عاجزیم. برای من آن حسهایی که نمیتوانم بیان کنم در توخلاصه میشوند.
هیچکس نمیداند که چقدر دیوانه وار میخاهم گردنت را بو بکشم ،و موهای مشکی ات را که چند هفته ای است کوتاهش کرده ای ازته دل بو بکشم و به خاطر بسپارم تا آخرین روزی که زنده ام هروقت دلم برایت تنگ شد بویت را به یاد بیاورم،چون میترسم توهم مثل خیلی چیزهای خوب دیگر رفتنی باشی،بویی بهتر از تو را حتی در عطر فروشی های پاریس هم نمیشود پیدا کرد.
دو پدیده زمان را دچار خمیدگی میکنند و معنایش را زیر سوال میبرند سیاه چاله ها و تو،سیاه چاله ها برای همه موجودات در هستی و تو فقط برای من! میبینی چقدر تنها هستم؟

Advertisements

گرفتار

چهار پنج ماه پیش رفته بودم روستایی به عیادت دوستی. وقتی برمیگشتم، توی سرازیری متوجه شدم که دنده‌ها جا نمی‌رود، باد تایر‌ها هم میزان نبود. سر پیچ توی سرازیری دیدم یک مکانیکی هست. نگه داشتم و عقب زدم تا کنار دکانش. پیرمرد لاغری بود. گفت که باید ماشین را ببرم توی دکان. کلی جلو و عقب کردم تا بردمش سر چال. دست تنها بود. گفت: «نیمساعت همین دور و بر‌ها قدم بزنید تا درستش کنم.» من رفتم کنار نهر. دیدم چه آبی دارد. سایه ی غروب و نمی‌دانم سایه ی یک شاخه ی خشک افتاده بود توی آب. نشستم‌‌ همان لب نهر و همینطور نگاه می‌کردم. زلال بود و آب هی غلت می‌زد و می‌رفت. یکدفعه دیدم پیرمرد مکانیک کنارم ایستاده و بادستمال دستهاش را پاک می‌کند. پرسید: «قشنگه؟ هان؟»

گفتم: «بله.»

گفتم: «خیلی قشنگه.»

گفت: «خیلی.»

گفت: «بله، می‌بینم. چهل سال است می‌بینم. صد جا برام پیدا شد که بروم دکان بزنم و برو بیایی پیدا کنم، اما هر دفعه که آمدم لب این آب نشستم دیدم نمی‌توانم دل بکنم. اینجا، خودتان که می‌بینید، برای مکانیکی جای مناسبی نیست اما من…»

می‌دانی آخرش چی گفت مهسا؟ مکانیک گفت من گرفتارم آقا، گرفتار خم این باریکه خیابان و این نهر.1

آن سنجاق قفلی طلایی کوچک روی پایت را یادت هست؟ لمس نکردم.ترسیدم، ترسیدم که این گرفتاریم بیشتر شود.گرفتارم من ،گرفتار ،تو نمیدانی گرفتاری چیست! گرفتار هلال چشمانت و قوس های زیباو منحصر به فردش که داوینچی هم از کشیدنش عاجز است، ریاضیات و نرم افزارهایش هم نمیتوانند بر روی صفحه ببرند حتی متلب با آن همه عظمتش.
بحث های طولانی مان راجع به سالوادور دالی و سبیل مشهورش لورکا و شعرهایش.. هیچکدامشان من را خسته نکردند. مگر میشود وقتی با تو هم صحبت هستم خسته باشم؟
آن روز آفتابی را یادت هست؟ سد سیلوانا ،وقتی که هوای بازدمت را در ماشین میکشیدم ،در سینه حبس میکردم و قشنگ میفهمیدم و درک میکردم که تک تک این ملکولها به دیواره ششهایت تماس داشته اند.تک تک ملکولهای هوابرایم ارزشمند بودند.نفس کشیدن با تو در یک مکان هم یک دنیا می ارزد برایم.
گیسوان بلند زیبایت من را یاد هزاران سال پیش می اندازد، یاد آفرینش و دشمنی دیرینه مان با خدایان عصر ها ،یاد نیاکانمان، یاد هلال حاصلخیز،یاد گیلگمیش گم شده در سرزمینش،یاد مانی پیامبر در زندان .تو خود آیشتار هستی که دوباره طلوع کرده ای در فصل قحطی و بد طینتی خدای عصرمان ،تو بودی که در سومر تمدن را آغاز کردی، یا شاید خودت بودی که به خدایان معنی بخشیدی .ولی خدایی که خاک میهنم را اشغال کرده و پایگاه نظامی گذاشته ،هنگام کشته شدن سربازانش، میگوید که تروریست ها سرباز بی گناهمان را کشتند. من در چند کیلومتری بیتش لانه کرده ام دور از تو در میهن رهبری، میدانی چقدر فاصله دارم از تو ؟هفتصدو پنجاه و هفت کیلومتر، آنقدر گرفتارت هستم که سانتیمتر به سانتیمتر این هفتصدو پنجاه و هفت کیلومتر را با تمام وجودم درک میکنم و اندازه دوریت را حس میکنم. اندازه ای که نمی شود با یکاهای کشف شده درک کرد، برای درکش باید گرفتار بود.دقیقا مثل من یا مثل آن مکانیک پیر. کاش قوانین فیزیک برایمان استثنا قایل میشدند و ما از مکان،فضا و زمان فارغ بودیم.
وقتی که در آن روزپر آفتاب بالای سد سیلوانا در نیم متریم بودی بهترین لحظه زندگیم بود. از آینه بغل تورا میدیدم که به افق خیره بودی، باد زلف هایت را پخش میکرد در هوا و من خیره به تو، ایزدبانوی عشق و زیبایی،نمیدانی این صحنه چقدر زیبا بود هیچوقت فراموش نمیکنم. زمان خیلی کند میگذشت و من میخاستم یک برنامه نویس ماهر با چند خط دستور ماهرانه زندگیم را تا ابد در آن چند ساعت تکرار کند.ولی کاش لمست میکردم.
وقتی که تو کنارم باشی دیگر برایم نه مارکس مهم است، نه لنین ونه نظریات عبدلله اوجلان در مورد جامعه دمکراتیک و حقوق زن،چون دنیایم درتو خلاصه میشود.

1 #هوشنگ_گلشیری

چشمهایش

اگر فقط یکبار جایت را با من عوض میکردی و در چشمهای دختری که نگاهش نوید بخش سپیده صبح و آزادی است نگاه میکردی مطمعنم عاشقش میشدی.

ولی من حق ندارم، تو حق داری که باورم نمکنی،و باورم نمیکنی.

ولی من در چشمهایت که بیشتر از رنگش شکلش سلطنت راه انداخته در ذهنم، آن نور را میبینم،آن نوری که میسوزاند ،دود میکند،بالا میبرد و دوباره پایین میریزد آب را
چرخه حیات را شکل میدهند، خود زندگی هستی تو و زندگی بخشند آنها
سجده شکر در مقابلت بر همگان واجب است،باشد که رستگار شوند.

منقلوب

از پله برقی ها آمدم پایین قرار بود همانجا در مترو صادقیه همدیگررا ببینیم  لحظه ای که گفتی برگرد پشت سرتو نگا کن برگشتم و گوشی را قطع کردم تو در آن صدای قطار و نورهای سو سو کنان درست در بیست و سه متری من بودی، آدم وقتی از جانان و دلبرش دور میشود به فاصله ها بیشتر اهمیت میدهد و معنا و مفهوم میلیمتر به میلیمتر این فاصله ها را میفهمد، تو هم گوشی را قطع کردی میشد شوق را از آن فاصله در چشمانت دید  دویدی من هم دویدم به طرفت و در آن روز خلوت دور از چشم رهبری یکدیگر را بغل کردیم شاید او هم اگر این بغل و بوسه ها را میدید از عشقمان میترسید و مانند شاه پا به فرارمیگذاشت و از تنهاییش در یکی از جزیره های دور افتاده اقیانوسیه لانه میکرد شاید نه مطمعنم حتی اگر او هم مارا میدید عوض میشد.

آن موقع تابستان بود. ما بیخبر از دی در آن تعطیلی مذهبی به فکر هم آغوشی شبمان بودیم .

ولی حالا دی است این دی مانند هیچ دی دیگری در تاریخ نیست رهبری یک ملتی میخاست که رویش حکومت کند ولی مردم گشنه بر علیهش شعار دادند و دل ظریفش را رنجاندند این دی بود که مردم فهمیدند آن بالا ها کسی را ندارند و آنان که هشتادو هشت و نود دو برایشان حماسه آفریدند هم پشتشان نایستادند گفتند شما کارگران بی پول همه تان از خرپول های خلیج و اسراییل و آمریکا پول گرفته اید آمده اید اغتشاش . خیلی ها نمیدانستند رهبری میترسد که تنها بماند اگر مردم نبودند حکومتش هم رو به زوال میرفت و حالا هم میرود ولی ایندفه مثل هشتادو هشت نیامد گریه نکرد شاید او هم میداند که مردم دیگر او را رهبر نمیدانند برای همین نیاز به بروز احساسات برای بدست اوردن دل مهربان مردم را نداشت.

تصادف

این را هم تصور کرده بودم که بویک روزی تصادف خیلی وحشتناکی میکنم، ولی فکر این را نکرده بودم با کسی که کنارم نشسته بود و سرش شکسته بود چگونه برخورد کنم.
توصیه: امداد خودروها در شهرستانها لطفن شماره شان را سه رقمی کنند و سامانه ای کار کنند.

سریال نبینید لطفا

راضی نیستم که در خانه بشینم و سریال نگاه کنم .
اولین روزی که چستر بنینگتون خودکشی کرد و خبرش را در اینستاگرام دیدم اصلن شکه نشدم چون خودم را برای این اتفاق آماده کرده بودم خیلی وقت ها مینشینم و به جای سریال به بدترین اتفاقاتی که ممکن است در زندگیم بیفتد فکر میکنم به اینکه چه واکنشی باید نشان دهم یا اگر این اتفاق بیفتد چه چیزی در زندگیم تغییر خواهد کرد و به دنبال راه حلش میگردم. راه حل اتفاقی که هنوز نیفتاده.