یادگار امام

حالم گرفته و خسته ام،امیدی ندارم.حوصله ی تعریف کردنش را هم ندارم که چرا اینطور شده ام.
حوصله تعریف کردن هیچ چیزی را ندارم یا شاید توضیح و تعریف را چیزی بی خود میبینم که هیچ فایده ای ندارد.
چرا باید توضیح دهم؟در جایی که همه چیز شفاف و بیانگر است قطعن حرف زدن هم لازم نیست. از همه چیز حالم به هم میخورد.
شبها وقتی که خوابم خدا بالای سرم می آید و با دستهای مهربانش موهایم را نوازش میکند.او من را دوست دارد قطعن او هم در این فکر است که چطور اوضاعم را بهتر کند،بیش از هر کسی من را دوست دارد.شاید این جمله ام عجیب به نظر برسد ولی راست میگویم.
امام یادگاری برایمان گذاشت که حال و وضعمان هر روز گریه دارد و هنوز هم از وجودش بهره میبریم.
یادگار امام به قدر کافی دراز نشده؟
امام را دوست دارم،چون همیشه در کارهای خانه مشارکت میکرد.
خودش چایی دم میکرد،ظرفهایش را میشست و عرضه اش را داشت که در تبعید هم زندگی کند.
من هم تبعیدی هستم ولی عرضه ی زندگی کردن در تبعید را ندارم.
او امید داشت،عزمش را سیخ کرد و با خیلی تلاش زیاد به هدفش رسید هر چند این حکومت به گه هم نمی ارزد.
من هیچ وقت با امام که یادگاری برایمان گذاشت قابل مقایسه نیستم.من امید ندارم و عزمم سیخ نیست.
او تفکرات و ارزشهایی برای خودش داشت و برای آنها میجنگید،من که هیچ چیز را برای خودم ارزش نمیبینم و برایش نمیجنگم،به کجا خواهم رسید؟
شرایط روحی و روانی خوبی ندارم.اعصابم داغون است تحمل زر مفت زدن هیچ کسی را ندارم.
هرکس هم که زیادی حرف میزند و رو اعصابم راه میرود قطعن عکس العملهایی نشان میدهم که هیچ حیوان وحشی نشان نمیدهد.
من بیشتر وقت ها حوصله ندارم با زبان جواب کسی را بدهم وخیلی جاها به خشونت رو میاورم.
از جروبحث کردن خوشم نمیاید چون حوصله و فکش را ندارم.
همه زیاد حرف میزنند بیش از حد.
چرا باید حرف هایی را بزنم که لازم نیست؟
من حرف نمیزنم.
میخواهم با سرگرمی مضحکی وقت گذرانی کنم تا وقت مردنم برسد،چون جرات خودکشی ندارم.
باید با روحیه ای تیز و بررنده تر ازهمیشه شروع کنم از همین فردا.
واژه ی عجیبیست ،گنگ و مبهم:
ف ر د ا

Advertisements

پس خرت کو؟؟

((تو حتمن تو بچگی دادی که این همه شانش داری…میتونم قسم بخورم دادی.
-چرا مگه؟
-اگه یه چیز گرم و داغ از آسمون سقوط کنه حتمن رو کله تو میفته.
-ببین من تو بچگی ندادم،اصلنم شانس ندارم؛چه ربطی داره یعنی هرکی تو بچگی داده شانس داره!؟
-بله و من مطمئنم که دادی.)).
عجب آدم پریودی بود سیریش شده بود به دوستش میگفت حتمن دادی که این همه خوش شانسی.
او مطمئن بود راست میگوید و معیار شانس را دادن در بچگی میدانست.
من خیلی راجع به این موضوع فکر میکردم و ذهنم را مشغول میکرد به طوری که یک هفته از کار و زندگی افتاده بودم و به این قضیه جدی فکر میکردم.
ممکن این سوال مطرح شود:
-یعنی من ندادم به خاطر همین بد شانسم؟
یاد حرف یک دوست دختر قدیمیم افتادم.میگفت:دادن جنم میخاد،ظرفیت میخاد،به این الکیام که نیس…همه که نمیتونن بدن.
قطعن راست میگفت.
یه نفر دیگه هم میگفت:من بدمم؛مرامی میدم،به همه کس که نمیدم،طرف باید لوتی و با مرام باشه،لیاقتشو داشته باشه.کشک که نیست ،دادنه هااا د ا د ن.
بله هرکسی قوانین و ضوابطی برای دادنش داشت،قضیه دادن به این سادگیا نبود و هنوز هم نیست.
شما هم حتمننمممنن (این حتمن مثل هیچ حتمن دیگه ای نیست)دیدگاهتون رو راجع به این مسئله مهم که ذهنم را مشغول کرده بنویسید.

سکس شرافتمندانه؛پول درآوردن بی شرفانه

قرار شد دروغی بگویم؛کسی هم من را مجبور به دروغ گفتن نکرده،منطق دست و پا شکسته ام مصلحت نظام را تشخیص داد و گفت:فیل دروغ بگو.
برای چی دروغ بگویم؟
منطق:دخترک از تو دلخور است که چرا یک روز تمام به پیامک ها و تل هایش جواب ندادی؛واقعیتش را که نمیتوانی بگویی،پس دروغ بگو.
راست هم میگوید من که نمیتوانم بگویم شارژ نداشتم جواب پیامک هایت را بدهم و تلفنت را هم به خاطر بدون اعتبار بودن ایرانسلم و خجالتم ازین مسئله جواب ندادم.
اگر جواب میدادم حتمن اولین جمله اش این بود:چرا جواب اس هامو نمیدی؟
همین جمله میتوانست مثل پتک مکرر تو سرم کوبیده شود.
من پول نداشتم شارژ بگیرم دیگه؛چه اشکالی داره؟به خاطر همین پول نداشتنم باید زیر سوال بروم؟
فقط سه هزار تومن پول داشتم،که داداشم کفشش باز شده بود و گله میکرد از برف؛میگفت: فردا شنبست،کفشم پارست،برف هم لاش هست!
همه ی پولم را به او دادم و گفتم:یه شارژ واسم بگیر بقیش واس خودت.
همه اش؛انگار مثلن چقدر بود.
حالا مانده ام فردا با چه چیزی به دانشگا_گا_ بروم.
وقتی در را بست و رفت؛باز پیامک آمد:فیل چرا با من قهری؟مگه چیکار کردم؟
این جمله اش من را بیش از حد خنداند.واقعن از ته دل به بدبختی هایم خندیدم.
حالم از آن دختره ی مرده شور بهم خورده دلیل اصلیش هم کفش داداشم بود.

داداشم داشت با دقت خاصی کفشش را چسپ قطره ای میزد.و من جواب او را دادم:به جون تو همین الان از شهرستان اومدم؛گوشیم یادم رفته بود.
عمدن گفتم به جونت تا دلم خنک بشود.
او تا الان هم جواب نداده شاید فهمید که دروغ میگویم.ولی اصلن برایم مهم نیست.

زندگیم به طرز عنی،گه است.
سعی میکنم آن را کمدی برای خودم جلوه دهم و واقعن هم کمدیست.
بعضی مواقع بغض میکنم و شعر هم میگویم_آخر پست یکیش رو نوشتم_ در آینده هم اگر مشتری پیدا شد میفروشمشان،اگر هم ازینا خوششان نیامد در وصف کربلا و فلسطین مینویسم.فقط پول بدهند برایم کافیست!

تولد داییم ایوب که سی سال سن دارد و آرایشگر است؛درست افتاده شب یلدا این مسئله به معنی اینست که من هیچ وقت شب یلدای خوشی نخواهم داشت؛تا وقتی که زنده است جشن تولدهای گهش و وقتی مرد هم قطعن من پیر خواهم شد و حوصله ی جشن و پارتی نخواهم داشت.
خودم چندین بار دیده ام وقتی سر یک مشتری را میشورد تف میکند تو سرش؛ چون مرض دارد؛مرض اذیت کردن دیگران.
مشتریانش را اکثرن پیرمرد ها و افراد سالخورده تشکیل میدهند.
چون اهل حرافی بیش از حد است،از همه چیز حرف میزند و اکثرن از داستانهای سکسش بدون کمترین سانسور و خجالتی حرف میزند.
پیرمردها قطعن به خاطر همین مسئله پیشش می آیند.
یک بار میگفت با یک زن گدا دوست شده و هر روز عصر پانصد تومان_خیلی تاکید بر مبلغ و هر روز عصر داشت_به او میدهد و میروند در یک خانه خرابه و متروکه و به شکل خیلی شرافتمندانه ای آن زن را میگاید.
حاضرین هم دستشانرا رو آلتشان گذاشته و به داستان های سکس شرافتمندانه ایوب گوش میدهند.

فردا تصمیم دارم بروم جلوی دادگستری و عریضه بنویسم؛بله،میشوم میرزا بنویس!
چون تنها چیزی که آن را خوب بلدم و خیلی هم حال به هم زن است،نوشتن گلایه و شکایت است؛پس چرا از آن برای پول درآوردن استفاده نکنم؟

شعر:
فاصله زیاد است
از حروف الفبای کهنه تا آشناییم با وحدت کلماتی که بدون اضطراب و مغرور ایستاده اند و ازینکه بدون هیچ نقصی احساسم را بیان میکنند خود را قدرتمند میپندارند.
شاید معیارهایی که برای فاصله در دست داریم نم کشیده و منطقی اند.
من نیازمندم به آن حروف و خیلی چیزهای لوس دیگر.
من به بودن نیازمندم…ولی بودن به من نیازمند نیست.
هیچ چیز به بودن من نیازمند نبوده است،
من یک هویت اضافه ام که در لابه لای برگها گم شده و به دنبال گمشده ای دیگر میگردم زیرا او را از خودم هم گمشده تر میدانم.
راستی،فاصله چند است؟ از اینجا تا مرزی که غولهای پشمالوی گوشتی اصل هستیم را استثمار نکنند؟
کسی ریشه های ما را به آفتاب معرفی نخواهد کرد.آفتاب بی خبر است از ما.
زیر زمین از بالایش کمی امن تر است در سرزمین من.
به خاطر همین بود که هستی و عقایدمان را که آن را نومیدوار دوست داشتیم و در پنهانی و در سکوت میپروراندیم
از دید نور های مضر پنهان کردیم.
شاید روزی با آفتاب همسفره شدیم آن هم در جشن الفبا

خیره شدن به دهان و ریش سکسی هم کلاسی

لا به لای شمشادا تو دانشگاه نکبت روی صندلیاش_که بعد بارندگی مثل برکه پر آب میمونن_ نشسته بودم.وقت نشستن خیلی دقت کردم، روی صندلیایی که عکس های آلات تناسلی رو کشیدن نشینم؛آخرش ندانستم هدف از کشیدن این عکسها چیست.شاید عقده اش در دلشان مانده و آنرا اینطور به بیرون بروز میدهند؛حتمن پیش خودشان میگویند:اصلش که به دست ما نمیفتد،حد اقل عکسش را گرامی بداریم.
(مانند عکسهای سید و طرفدارانش).
تقریبن خلوت بود و هوا توپ و آفتابی.منم دور از چشم کور شده ی حراست که وظیفه اش جز اذیت کردن چیز دیگه ای نیست یک آهنگ گذاشته بودم و رفته بودم به عالم خودم.
تقریبن ناراحت و شاکی بودم و پیش خودم گلایه و اعتراض میکردم.
من در اون موقعیت تقریبن به همه چیز معترض بودم.و صدر لیستی که ازش معترض بودم رو بی پولی و مریض بودن پدر و مادرم و اینکه من تو هیچ چیز مهمی حق انتخاب ندارم تشکیل میداد.حق انتخابم فقط مربوط میشه به اینکه شب ساعت چند بخوابم.جواب تلفن رو بدم یا نه؟و موارد بی اهمیت دیگر.
من حتی ساعت بیدار شدنم هم دست خودم نیست.
انگار سیستمی من را محدود میکند، و من را طبق سناریویش میخواهد بازی دهد.
من همیشه با محدودیت ها مواجه بودم.
حتی در کودکی، یادم است روزی یک برگ از وسط دفترم کندم و یک هواپیما ساختم هواپیماهایم همیشه از همه سر بودند.
باهاش تو کوچه بازی میکردم کاری هم با بچه های دیگه نداشتم.دو پسر همسایه که یه سال ازم بزرگتر بودن اونو قاپیدن به فاصله از هم قرار گرفتند و به هم می انداختند و من درست چهار بار بینشان این طرف و آن طرف دویدم و هر چهار بار قدم هایم را میشماردم که بین شانزده و دوازده تغییر میکرد.بار آخر یا همان بار پنجم دیگر قدم ها را نشماردم و در عوض حالت حمله مانند وحشی ها به خودم گرفتم اطراف را نگاه کردم ولی آجر یا سنگ بزرگی آن اطراف نبود تا باهاش یکی از اونا رو بکشم_واقعن اگه بود میکشتم_من نمیتوانستم مثل سوپر من پرواز کنم و هواپیمایم را در هوا بگیرم.وقتی به پسره رسیدم اون هواپیما رو انداخت و هنوز داشت با لبخند به پروازش نگاه میکرد که من با همه قدرتی که داشتم با پام محکم زدم لاپاش و بعدن فهمیدم که تخماش ترکیدن؛ نفسش برای چند لحظه بند اومد و به خودش میپیچید.اونیکی پسره هم با چشمانی گشاد از ترس اومد و هواپیمای منو دوباره برگردوند به خودم.من هم جلوش هواپیمارو پاره کردم و انداختم.
با اعصابی داغون و در عین حال راحت رفتم جلوی در خانه کز کردم و به منظره ی گریه کردن و درد کشیدن یک بچه نگاه میکردم.
کمی بعد مادرش آمد و گوشم را کشید_دقیقن وقتی خم شد من ممه هایش را دیدم_ و فحشهایی که من نمیدانستم معنیش چیست ولی مطمئن بودم فحش است را به من داد.
او تقریبن ده برابر من بود و باز هم ابزاری آن اطراف نبود که او را هم مثل پسرش بزنم تا آسفالت را لمس کند.آشغال بیشعور پدر سوخته ی… گوشم را کشید و من کاری از دستم بر نیامد.
محدودیت ها آدم را خشن و پرخاشگر میکنند.
در این فکرها بودم که حمید مذهبی که خود را از مذهبیون روشنفکر میداند و جزو منتظرون ظهور و پیرو خط رهبری است و در این راه یک قدم جلوتر از همسنگرهایش نهاده بطوری که میگفت امام را درخواب بسیار دیده و واقعن عاشق اوست،خیلی وقتها خودم دیده ام وقتی عکس امام را میبیند چشمانش پر اشک میشوند با آن حیکل گنده اش (وقتی هیکل بزرگ باشد آن را حیکل گویند).به آرامی آمد کنارم نشست با آن ریش های سکسی اش،من همیشه ریشهای حمید را سکسی دیده ام،شاید به خاطر اینست که شباهت زیادی به موهای آلت ندا دارند.دهان زیبایش را باز کرد و گفت:عقب مونده ی همین آهنگایی پس!محرم و آهنگ؟
این حرفها دیگر بیش از حد تکراری شده اند به طوری که وقت شنیدنش آدم میخاهد برود دستشویی و تا میتواند زور بزند و بریند به این مملکت.
من هم حواسم را جمع کردم و از فکر کردن در مورد محدودیت خارج و به آهنگ گوش دادم بی او بی بود ،ایر پلین.
مگه این آهنگ چش بود؟
من که عکس روی صندلی ها را به عکسهایی که حمید با دیدنش از خلوص عشق گریه اش میگیرد بیشتر میپسندم،قطعن سلیقه ام در موسیقی نیز با سلیقه ی سیاه و رمانتیک او متفاوت خواهد بود.
حالا من باید چه جوابی به این انسان رستگار بدهم؟
من که معدلم و اطلاعاتم دو برابر او بود،عقب مانده ام؟
خاستم با یک آیه از قرآن شروع کنم،کتابی که من در حفظ کردنش استعداد بخصوصی داشتم و اگر پدرم کمونیست نبود قطعن من حافظ کل قرآن میشدم و جای در قاری بودن جای عبدالباسط را پر میکردم.
من با سابقه ی سیاسی داشتن پدرم گاهی غرور میکنم و گاهی ناراحت میشوم.
غرور میکنم چون اهدافی داشت و جرات زیادی برای جنگیدن در راه اهدافش.
ناراحت میشوم چون اگر همدست از ما قدرتمندترون میشد قطعن من الان پرشه سوار میشدم.
فقط آن موقع حضور ذهن نداشتم،خاستم نموداری را به او نشان دهم ولی به این مسئله ی من و حمید ریش سکسی هیچ ربطی نداشت.
حوصله جر و بحث را نداشتم.حوصله دعوا کردن را هم نداشتم.کاش باز هم بچه بودم آنوقت نشونش میدادم چندچنده،ولی افسوس…
اصلن این آدم چرا نزدیک من می آید و وراجی میکند؟شاید بخاطر خیره شدن بیش از حدم به دهان و ریشهایش است که او فکر میکند من به حرف زدنش علاقه دارم.
کاش احسان بود به جایش،من با او راحتترم،دقیقن میدانم همجنسگراست ولی به من نمیگوید نمیدانم دلیلش چیست،سلیقه هایمان در بیشتر مسائل یکی است.
به حمید جواب دادم آن هم چه جوابی،
لبخند زدم و گفتم چمتولی؟

کسخلیزم محض…¿

دوتا زن بالغ به سن های چهل و پنج و سی رفته بودند دوتا ازون سگای کوچیک که معمولن تو ماشین میذارن و سرشون مدام در حال نوسان است رو گرفته بودند و مثل آنهایی که کاری انجام داده اند آمده بودند نشسته بودند کنار بخاری.خیالشان هم به طرز عجیبی خیلی راحت بود. دایی نایب با ناراحتی و ابرو ها ی تو هم رفته و پلکای افتاده ناشی از خستگی از کار زیاد روزانه در وصف این رویداد گفت:رفتن چار تومن دادن دو تا سگ گرفتن سرشون اینجوری میشه_(سرش را مثل آن سگها و البته با مهارت خاصی پنج بار تکان داد؛شمام امتحان کنید حتمن)_ اون چار تومن رو به من میدادن تا صبح اینجوری میکردم براشون_باز همون ادا_. این پولارو اینجوری حروم نکنین من پدرم در میاد تا چار تومن در میارم.پدرش هم وسط او و بخاری نشسته بود و چشمانش را بسته بود و نشسته چرت میزد. به هر حال باید درکش کرد که مشکلات زندگی او را به این حال و روز انداخته. پدربزرگ(شاید کلمه مناسبی نباشد) هروقت من را میبیند میگوید مهندس جان اون کلید مستراح(عمدن میگوید مستراح)را کاش عوض میکردی برق آدمو میگیره. من هم مثل همیشه با کمال ادب میگویم:چشم حتمن…حتمن…حتمن…چشم. ولی امکان ندارد روزی برسد که آن کلید_ به قول خودش_ مستراح لعنتی را عوض کنم. از واژه مهندس هم متنفرم.مگر من که عمری معادلات دیفرانسیل حل کرده ام میتوانم کلید مستراحت را عوض کنم؟ من فیل به این گندگی اسلن تو مستراحت جا نمیشم. اصلن این شخص بعد پیر شدن علاقه بخصوصی به توالت و دستشویی پیدا کرده بطوری که در حیاطش درست رو بروی هم دو تا به قول خودش مستراح ساخته که به نظرش باز هم برای اهالی خانه اش کفایت نمیکند. لا به لای حرفهایش با تاسف از پسر معتادش هم حرف میزند و معمولن چشمانش پر اشک میشوند. آیا من هم مثل این آدمای ((جریده)) آخرش پاره میشوم؟ آیا در چهل و هشت سالگی سرم را مثل آن سگ عروسک تکان میدهم و بعد هشتاد سالگی عشق به مستراح پیدا میکنم؟ تصورش هم درد آورست چه برسد به تجربه اش. اینروزها تقریبن حالم خراب است شاید به خاطر اینست که آنقدر قد کشیده ام که بتوانم آدمها را برای خودم معنی کنم و منطقم را در مقابلشان پیاده سازی کنم و تجزیه و تحلیلشان کنم و همین مساله است که مرا بیش از حد اذیت میکند و زجر میدهد. چند هفته است که جلو سطل آشغال میروم تا زباله ی تو دستم رو بندازم داخلش؛ولی نمیندازم توش،میندازم کنارش. (4دسته كلنگ 6 لوله تفنگ 8 عدد فشنگ با شمشير تيمور لنگ با 24 متر شلنگ تو كونت قشنگ!!!) این هم از وضع اس ام اس هایی که در طول روز برایم می آیند. ما که با فیفتی سنت و لینکین پارک و خاتمی بزرگ شدیم نصفمون اینجوری به بار اومدیم وای به حال اونایی که با کامران و هومن و افشین و احمدی نژاد بزرگ شده اند. مثلن همین برادرم که هفت سال از من کوچکتر است و دارد ترانه ای مثلن هندی را با دقت خاصی میخواند و با گوشی ضبط میکند و بعدش برای خودش میگذارد و از صدا و هنرش لذت میبرد.من هم گوش میدهم.با خنده ازمن میپرسد:داداش خوب میخونم؟ منم میگم:آره داداش خوندنت حرف نداره.  همین زن دایی و خاهرش، دایی، پدربزرگ، خودم کسخل نشده ایم؟ به نظرم همه چیز به اندازه کافی لوس شده،انتظارش را هم ندارم بیشتر از این بی محتوا و پوچ و لوس شود.

روزگار غریبیست نازنین

مرا با دولت فرزانگان کاری نیست.زیرا معتادم به درد خویش..
پیرمرد سه تیغ کرده وقتی داشت در پارک تامل میکرد که چه مهره ای را جا به جا کند این جمله را گفت.
مرد چاق با کله ی تاس و صورت قرمز گون سیگار را زیر لب برد و گفت:عجب طبع شعر آتشینی داری حاجی.
پیرمرد از این که مرد چاق او را حاجی خوانده بود ناراحت شد و نفس عمیقی کشید.
کراواتش را مرتب کرد تا مرد چاق به اشتباه بودن جمله اش پی ببرد.ولی افسوس یا خوشبختانه خنگ تر از آن بود تا منظور پیر مرد را بداند.
مرد چاق توجهش و تمرکزش به بازی ناگهان بریده شد.و به نقطه ای دیگری از پارک خیره شد.انگار صحنه ای بسیار آشنا خاطرات گنگی را در ذهنش جان میبخشید که توانایی مقابله با آن را نداشت.دست برد به ریشش و دکمه ی بالایی پیراهن مشکیش را باز کرد که خفه نشود. پیر مرد هم به نقطه ی مورد نظر خیره شد؛ دید که مردی در مقابل زنی بسیار زیبا ایستاده و دارد پول میشمارد.وقتی شمارش تمام شد با جدیت تمام بدون هیچ لبخندی پول را به زن داد.ولی زن بیشتر از آن را میخواست.
هردو در یک لحظه به شطرنج خود خیره شدند.
پیر مرد میدانست که این صحنه جزیی از کودکی مرد چاق بوده.
پیرمرد قوایی ماورا طبیعه داشت و دقیقن تصاویر ذهن مرد چاق را میخواند.
پدرش در جبهه شهید شده بود.مادرش با دستان ناامیدش داشت سیب برایش پوست میکند که با خودش به مدرسه ببرد.
بعد از چند دقیقه خارج شدن از خانه یادش آمد که لیوان را در خانه جا گذاشته.
وقتی برگشت با صحنه ای بسیار شگفت انگیز مواجه شد.
مادرش در عرض این مدت کوتاه کیکی بسیار خوشمزه و زیبا پخته بود.
پیرمرد ادامه داد:آفتاب را ز سود گمراهان یافتن،پست تر است ز نیافتن.
مرد چاق با چشمان پر اشکش تصبیحش را ازجیب در آورد و زیر لب گفت:(آن کیک را مشهدی عباس آورده بود؛مادرم نپخته بود؛روزگار غریبیست نازنین.)

فیل و ندا

ندا:فیل بابت برخورد دیشب معذرت میخوام حالم خوب نبود شرمنده.
پس از چند لحظه سکوت این جمله را گفت و بعد از شیشه ماشین به بیرون نگاه کرد.
انگار می خواست از من چشمانش را قایم کند.
در آن هنگام چه حسی در آن چشمها بود؟
مانند همیشه شیک و خوش بو بود،چطور میتواند این همه حوصله داشته باشد؟
هوا ابری بود،جایی که ما بودیم تقریبن همه جای شهر دیده میشد.
برخورد دیشب!نمیتواند بگوید برخورد دیشبم؟
به این فکر میکردم که بهش چی بگم؛پس از چند لحظه دیگر سکوت و فکر؛جمله همیشگیم را گفتم،انگار گفتن این جمله برایم عادت شده،یا شاید برای این است که من به زنده نگه داشتن این رابطه و او خیلی نیاز داشتم.
گفتم:تقصیر خودم بود.
شاید او هم مانند این جمله برایم عادت شده است.
یکبار رفته بودیم کلیسا ی کوچکی و شمع روشن کردیم،شاید فقط آن روز بود که من واقعن کمی شاد بودم.
آنروز بود که به من گفت:خیلی ها دورم بودن ولی با تو راحتترم.
کاش آن خیلی ها در جمله اش نبود.
وقتی با من بود کاملن به حالت طبیعیش رفتار میکرد.
خیلی وقت ها با خودم حرف میزنم و میگویم:فیل تو خاکستری هستی ولی این صورتیه،تو با انسان ها فاصله داری،تو به او چه میدهی که خودش ندارد؟
ولی،من با او احساس فیل بودن میکنم.
شاید من به کسی احتیاج ندارم فقط اکسیژن و غذا برایم کافیست.
نمیدانم