روزگار غریبیست نازنین

مرا با دولت فرزانگان کاری نیست.زیرا معتادم به درد خویش..
پیرمرد سه تیغ کرده وقتی داشت در پارک تامل میکرد که چه مهره ای را جا به جا کند این جمله را گفت.
مرد چاق با کله ی تاس و صورت قرمز گون سیگار را زیر لب برد و گفت:عجب طبع شعر آتشینی داری حاجی.
پیرمرد از این که مرد چاق او را حاجی خوانده بود ناراحت شد و نفس عمیقی کشید.
کراواتش را مرتب کرد تا مرد چاق به اشتباه بودن جمله اش پی ببرد.ولی افسوس یا خوشبختانه خنگ تر از آن بود تا منظور پیر مرد را بداند.
مرد چاق توجهش و تمرکزش به بازی ناگهان بریده شد.و به نقطه ای دیگری از پارک خیره شد.انگار صحنه ای بسیار آشنا خاطرات گنگی را در ذهنش جان میبخشید که توانایی مقابله با آن را نداشت.دست برد به ریشش و دکمه ی بالایی پیراهن مشکیش را باز کرد که خفه نشود. پیر مرد هم به نقطه ی مورد نظر خیره شد؛ دید که مردی در مقابل زنی بسیار زیبا ایستاده و دارد پول میشمارد.وقتی شمارش تمام شد با جدیت تمام بدون هیچ لبخندی پول را به زن داد.ولی زن بیشتر از آن را میخواست.
هردو در یک لحظه به شطرنج خود خیره شدند.
پیر مرد میدانست که این صحنه جزیی از کودکی مرد چاق بوده.
پیرمرد قوایی ماورا طبیعه داشت و دقیقن تصاویر ذهن مرد چاق را میخواند.
پدرش در جبهه شهید شده بود.مادرش با دستان ناامیدش داشت سیب برایش پوست میکند که با خودش به مدرسه ببرد.
بعد از چند دقیقه خارج شدن از خانه یادش آمد که لیوان را در خانه جا گذاشته.
وقتی برگشت با صحنه ای بسیار شگفت انگیز مواجه شد.
مادرش در عرض این مدت کوتاه کیکی بسیار خوشمزه و زیبا پخته بود.
پیرمرد ادامه داد:آفتاب را ز سود گمراهان یافتن،پست تر است ز نیافتن.
مرد چاق با چشمان پر اشکش تصبیحش را ازجیب در آورد و زیر لب گفت:(آن کیک را مشهدی عباس آورده بود؛مادرم نپخته بود؛روزگار غریبیست نازنین.)

Advertisements

یک دیدگاه برای ”روزگار غریبیست نازنین

  1. خیلی خوب بود اما وقتی شروع میکنی به خوندن فکر میکنی داری کتاب میخونی
    من تا آخر خوندم چون میخواستم ببینم اینی که کامنت میذاره چجوری مینویسه و چون تا آخر خوندم خوشم اومد اما خواننده گذری وبلاگ همین اولش رو بخونه ممکنه یاد کتاب بی افته و بقیه ش رو نخونه
    تو که ایده های جالبی داری با لغات قلمبه سلمبه خرابش نکن
    خودمونی بنویس

  2. سلام دوست عزيزم…مرسي از اينكه بلاگ منو دنبال ميكني…خوسحالم كه يه همحس ديگه رو پيدا كردم…
    نوشته هات زيباست…مخصوصا اين پستت…ولي معلوم نشد واقعيه يا داستان؟

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s