خیره شدن به دهان و ریش سکسی هم کلاسی

لا به لای شمشادا تو دانشگاه نکبت روی صندلیاش_که بعد بارندگی مثل برکه پر آب میمونن_ نشسته بودم.وقت نشستن خیلی دقت کردم، روی صندلیایی که عکس های آلات تناسلی رو کشیدن نشینم؛آخرش ندانستم هدف از کشیدن این عکسها چیست.شاید عقده اش در دلشان مانده و آنرا اینطور به بیرون بروز میدهند؛حتمن پیش خودشان میگویند:اصلش که به دست ما نمیفتد،حد اقل عکسش را گرامی بداریم.
(مانند عکسهای سید و طرفدارانش).
تقریبن خلوت بود و هوا توپ و آفتابی.منم دور از چشم کور شده ی حراست که وظیفه اش جز اذیت کردن چیز دیگه ای نیست یک آهنگ گذاشته بودم و رفته بودم به عالم خودم.
تقریبن ناراحت و شاکی بودم و پیش خودم گلایه و اعتراض میکردم.
من در اون موقعیت تقریبن به همه چیز معترض بودم.و صدر لیستی که ازش معترض بودم رو بی پولی و مریض بودن پدر و مادرم و اینکه من تو هیچ چیز مهمی حق انتخاب ندارم تشکیل میداد.حق انتخابم فقط مربوط میشه به اینکه شب ساعت چند بخوابم.جواب تلفن رو بدم یا نه؟و موارد بی اهمیت دیگر.
من حتی ساعت بیدار شدنم هم دست خودم نیست.
انگار سیستمی من را محدود میکند، و من را طبق سناریویش میخواهد بازی دهد.
من همیشه با محدودیت ها مواجه بودم.
حتی در کودکی، یادم است روزی یک برگ از وسط دفترم کندم و یک هواپیما ساختم هواپیماهایم همیشه از همه سر بودند.
باهاش تو کوچه بازی میکردم کاری هم با بچه های دیگه نداشتم.دو پسر همسایه که یه سال ازم بزرگتر بودن اونو قاپیدن به فاصله از هم قرار گرفتند و به هم می انداختند و من درست چهار بار بینشان این طرف و آن طرف دویدم و هر چهار بار قدم هایم را میشماردم که بین شانزده و دوازده تغییر میکرد.بار آخر یا همان بار پنجم دیگر قدم ها را نشماردم و در عوض حالت حمله مانند وحشی ها به خودم گرفتم اطراف را نگاه کردم ولی آجر یا سنگ بزرگی آن اطراف نبود تا باهاش یکی از اونا رو بکشم_واقعن اگه بود میکشتم_من نمیتوانستم مثل سوپر من پرواز کنم و هواپیمایم را در هوا بگیرم.وقتی به پسره رسیدم اون هواپیما رو انداخت و هنوز داشت با لبخند به پروازش نگاه میکرد که من با همه قدرتی که داشتم با پام محکم زدم لاپاش و بعدن فهمیدم که تخماش ترکیدن؛ نفسش برای چند لحظه بند اومد و به خودش میپیچید.اونیکی پسره هم با چشمانی گشاد از ترس اومد و هواپیمای منو دوباره برگردوند به خودم.من هم جلوش هواپیمارو پاره کردم و انداختم.
با اعصابی داغون و در عین حال راحت رفتم جلوی در خانه کز کردم و به منظره ی گریه کردن و درد کشیدن یک بچه نگاه میکردم.
کمی بعد مادرش آمد و گوشم را کشید_دقیقن وقتی خم شد من ممه هایش را دیدم_ و فحشهایی که من نمیدانستم معنیش چیست ولی مطمئن بودم فحش است را به من داد.
او تقریبن ده برابر من بود و باز هم ابزاری آن اطراف نبود که او را هم مثل پسرش بزنم تا آسفالت را لمس کند.آشغال بیشعور پدر سوخته ی… گوشم را کشید و من کاری از دستم بر نیامد.
محدودیت ها آدم را خشن و پرخاشگر میکنند.
در این فکرها بودم که حمید مذهبی که خود را از مذهبیون روشنفکر میداند و جزو منتظرون ظهور و پیرو خط رهبری است و در این راه یک قدم جلوتر از همسنگرهایش نهاده بطوری که میگفت امام را درخواب بسیار دیده و واقعن عاشق اوست،خیلی وقتها خودم دیده ام وقتی عکس امام را میبیند چشمانش پر اشک میشوند با آن حیکل گنده اش (وقتی هیکل بزرگ باشد آن را حیکل گویند).به آرامی آمد کنارم نشست با آن ریش های سکسی اش،من همیشه ریشهای حمید را سکسی دیده ام،شاید به خاطر اینست که شباهت زیادی به موهای آلت ندا دارند.دهان زیبایش را باز کرد و گفت:عقب مونده ی همین آهنگایی پس!محرم و آهنگ؟
این حرفها دیگر بیش از حد تکراری شده اند به طوری که وقت شنیدنش آدم میخاهد برود دستشویی و تا میتواند زور بزند و بریند به این مملکت.
من هم حواسم را جمع کردم و از فکر کردن در مورد محدودیت خارج و به آهنگ گوش دادم بی او بی بود ،ایر پلین.
مگه این آهنگ چش بود؟
من که عکس روی صندلی ها را به عکسهایی که حمید با دیدنش از خلوص عشق گریه اش میگیرد بیشتر میپسندم،قطعن سلیقه ام در موسیقی نیز با سلیقه ی سیاه و رمانتیک او متفاوت خواهد بود.
حالا من باید چه جوابی به این انسان رستگار بدهم؟
من که معدلم و اطلاعاتم دو برابر او بود،عقب مانده ام؟
خاستم با یک آیه از قرآن شروع کنم،کتابی که من در حفظ کردنش استعداد بخصوصی داشتم و اگر پدرم کمونیست نبود قطعن من حافظ کل قرآن میشدم و جای در قاری بودن جای عبدالباسط را پر میکردم.
من با سابقه ی سیاسی داشتن پدرم گاهی غرور میکنم و گاهی ناراحت میشوم.
غرور میکنم چون اهدافی داشت و جرات زیادی برای جنگیدن در راه اهدافش.
ناراحت میشوم چون اگر همدست از ما قدرتمندترون میشد قطعن من الان پرشه سوار میشدم.
فقط آن موقع حضور ذهن نداشتم،خاستم نموداری را به او نشان دهم ولی به این مسئله ی من و حمید ریش سکسی هیچ ربطی نداشت.
حوصله جر و بحث را نداشتم.حوصله دعوا کردن را هم نداشتم.کاش باز هم بچه بودم آنوقت نشونش میدادم چندچنده،ولی افسوس…
اصلن این آدم چرا نزدیک من می آید و وراجی میکند؟شاید بخاطر خیره شدن بیش از حدم به دهان و ریشهایش است که او فکر میکند من به حرف زدنش علاقه دارم.
کاش احسان بود به جایش،من با او راحتترم،دقیقن میدانم همجنسگراست ولی به من نمیگوید نمیدانم دلیلش چیست،سلیقه هایمان در بیشتر مسائل یکی است.
به حمید جواب دادم آن هم چه جوابی،
لبخند زدم و گفتم چمتولی؟

Advertisements

یک دیدگاه برای ”خیره شدن به دهان و ریش سکسی هم کلاسی

  1. واي…پسر از اين بسيجي مسيجي ها هذر كن پشت اين حرفاي لطيف و پدرانشون هزارتا نيت خراب هستا…
    من كه اگه تو دانشكاه از اين جور پسرا بياد دور رو برم از دستشون فرار ميكنم…اينا منتظر يه آتو از آدمن تا برن و خودتو مثل خودشون كنن…كافراي مسلمان…
    مواظب باش

  2. نوشته خوبی بود ولی خاک تو سرت کنن با این جوابی که بهش دادی حداقل فحش ندادی به جهنم لااقل یه چیزی میگفتی که اون مخ نکبتش فعالیت کنه مثلا میگفتی راستی محرم مگه تو تابستون نبوده چرا ما الان باس آهنگ گوش ندیم؟

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s