تخم مرغ ها را باید شکست،نیمرو باید درست کرد

تخم مرغ ها را یکی یکی از کیسه فریزر میکشم بیرون تعدادشان برایم مهم نیست، به کناره ی اجاق گاز میکوبم و لبه های ترک خورده اش را که آلوده به ویروش های کناره ی اجاق گاز هستند،از هم باز میکنم.
مایعش که توهم زده ام دارای ویروس است سر میخورد داخل ماهیتابه.ماهیتابه را با قاشق چوبی هم میزنند.این را مادرم بعد از اینکه عضوی از کلکسیون قابلمه و زرت و پرت های دیگر را با قاشق فولادی خط انداختم به من گفت.
ولی این بار این توصیه به درد من نمیخورد.چون منطقم گفت برای نیمرو که هم زدن لازم نیست.او مطمئن بود.
باز هم اشتباه در آشپزی،باید ابتدا روغن میریختم.اشکالی ندارد هنوز دیر نشده.
دو قاشق روغن جامدی که الان مایع است را از فاصله پنج متری می آورم و میریزم داخل ماهیتابه ولی در راه تقریبن قاشق ها نصف میشوند.
چرا میگویم ماهیتابه؟تابه یا قابلمه نیست؟اصولن باید همه ی آن خانواده را قابلمه صدا کرد ولی افسوس این اجازه را نداریم چون میگویند با هم فرق دارند.ولی من هیچ یک را نمی شناسم.
هوس رب کردم،یک قاشق رب با دقت از یخچال می آورم و بدون هیچ ریختنی به قابلمه اضافه میکنم.تا به حال نیمرو با رب نخورده ام،شاید خوشمزه باشد.

نیمرو که الان اسمش را نمیدانم و باید اسم دیگری داشته باشد آماده شد و همانطور که انتظارش را داشتم خوشمزه نبود.ولی خوردم ،مطمئنم بد مزگی اش از مسئله ی روغن سر چشمه دارد.
کسی چه می داند شاید من سر آشپز چاق یک رستوران چینی در نیویورک شدم،استعداد من را در آشپزی نادیده میگیرند.
بعد از اینکه از دوست دخترم جدا شدم،حوصله ی زیادی دارم؛برای آشپزی و فکر کردن و خندیدن.
گفتم خندیدن،چون خندیدن الکی حوصله زیادی می خواهد.

باران می بارد.اصلن هم اتفاق احساسی و رمانتیکی نیست،باران است،می بارد.لباس های گرم می پوشم و می روم بیرون.هوا تاریک روشن است،در پیاده روی شلوغ احساس میکنم همه از من رد می شوند،جالب اینجاست که چشمهایم فقط دختر هایی که رد میشوند را تشخیص میدهند.نمی دانم ،شاید این بحران بعد از جدایی باشد.جدایی هم قضیه ی آنچنان دراماتیکی نیست؛فقط حاکی از قطع شدن رابطه ی بین دو نفر است.

خسته شده ام نمیخواهم ادامه بدهم

دندانهایم درد میکنند ،دو سه روزی است بیش از حد ژلوفن و کدئین مصرف میکنم،چیزی که در خانه مان زیاد است قرص است،از همه نوع.
چند هفته پیش بود.من طبقه نهم یک ساختمان در چاهک آسانسورش بودم،روی کلافهایش ایستاده بودم و خیره شده بودم به پایین.ارتفاع را دوست دارم چون احتمال مردن وجود دارد و دقت چندانی هم نمیکنم چون برایم اصلن مهم نیست بمیرم یا بمانم.
آهنها سرد بودند و آن آسانسور عن را باید استاندارد تحویل میدادیم،پایین چاهک هم لوله ی فاضلاب ترکیده بود.یک صندلی انداختیم توی چاهک و روی آن کار میکردیم.چقد خوب میشد وقتی زیر کابین بودم کابین روی سرم می آمد و من را له و لورده میکرد و جمجمه ام توی فاضلاب خورد می شد.
زنی کیف دستی به دست می آید و به من میگوید کی تمام میشود این آسانسور؟من چه بدانم کی تمام میشود،برو گورت را گم کن و تا طبقه یازدهم پیاده برو من پله هایش را شمرده ام صدو پنجاه تا پله دارد تو هم یکبار بشماری چه می شود؟
نه، من حوصله فلسفه ندارم و زندگی هم شوخی نیست.من هم توان ادامه دادن ندارم بیست سال ادامه داده ام بس نیست؟همین هم از سرم زیاد است.باید همه قبول کنند که مشکل از من نیست.
کاش باز هم دبیرستان بودم و علف میکشیدم .به نوک کلید میچسباندم و با فندک آتشش میزدم وقتی کمی خشک میشد با توتون سیگاری که از قبل خالی کرده بودم قاطیش میکردم و میریختم تو سیگار خالی شده،این کار را با دقت تمام انجام میدادم و از آن لذت میبردم.ولی هیچ وقت از سیگار خالی و الکل خوشم نیامد.
دیگر نمی خواهم حرف بزنم، چون لازم نیست،به نظرم مکالمه ها معمولن حاوی جملات مسخره ای هستند.
من از همه چیز ایراد میگیرم؛ این را برادرم گفت .من ایراد میگیرم ،چون همه چیز ایراد دارد و با اصول و قواعد مورد نظرم فاصله دارد.

عقب فلانی و لمبورگینی،مرا چه به اعدام!

آهان

بگیر راست میشه…

دوربین را میدهد دستم؛انگار میگوید بگیر راست میشه.من هم با تعجب نگاهش میکنم، خودش به سرعت میرود روی صخره ای که همه جای شهر پشتش دیده میشود.
جیغ میکشد:اینجا خوبه؟…قشنگه؟…
اگه مادربزرگم اونجا بود قطعن میگفت دختره ی ذلیل شده،صداتو بیار پایین خفه شو.مادر بزرگم پیرزن خیلی مهربانی هست.
چیزی نمیگویم؛کمی جایم را تغییر میدهم و دقت میکنم که این عکس بهترین باشد.هر چند برای من هیچ فرقی ندارد خوب باشد یا نه،ولی چند وقتی هست که حس تعامل و همکاری برای رسیدن به بهترین را در یک رابطه پیدا کرده ام.و همین باعث شده فکر کنم که افکارم تخمی شده اند.
دکمه را فشار میدهم ولی این عکس از عکس ایده آلی که در ذهنم بود خیلی فاصله دارد.
عکس که تمام شد بهش گفتم: بیا پایین دیگه دیره،بریم،ساعتو نگا… پنج و نیمه.
او هم با کمی تعجب و ناراحتی گوشیش را نگاه میکند دقیقن اینجوری( :-( )،میخواست بگویدچقد زود ولی نگفت.
بله،تعجب لازم نیست ،من بعضی وقت ها چنین آدمی میشوم و ساعت پنج را دیر میدانم و مانند بچه پاستوریزه ها زود میروم خانه شام میخورم،میخوابم.
ج ب ل(جیش بوس لالا) مانند بچه ها.حتی کار را ازین هم بیشتر پیش برده ام و در راه استرلیزه شدن هستم و قرار است روزی سه بار مسواک هم بزنم.
منتظرش نماندم ،رفتم نشستم او هم آمد سوار شد و در را بست.نمیدانم چه شد که گفتم :الان میخوای بریم کجا؟لبخندی زد و به من نگاه کرد.گفت:خودت میدونی..
معلوم بود ازین حرفم خوشحال شده.
شاید همه ی اینها حرف هایی باشند برای گول زدن خودم.ولی ((خودم)) نکبت جانوریست که به سادگی گول نمیخورد.
راستش این است که همه ی ساختارها برایم تهوع آور شده اند.
من هیچ رابطه ی احساسی را نمیخواهم، ولی حس میکنم که نیاز دارم.

ساعت نه شب است؛زنگ خانه را میزنم،این صدای زنگمان شبیه هیچ صدای زنگ دیگری در دنیا نیست.
وارد خانه که میشوم سرم برای ادای احترام کمی پایین می آورم و سلام میدهم،این اخلاق هایم از دوران راهنمایی شروع شد.دلیلش هم ممد آمپر دوستم بود؛بله لقبش آمپر بود و اسمش ممد.
در خانه نشسته ام،از وقتی که یادم می آید مادرم مریض است و قرص میخورد و پدرم مطالعه میکند.
انگار باز یک نفر دیگر میگوید:بگیر راست میشه…
بگیر،راست میشه…
وقتی مدیر گروه لعنتیمان را هم می بینم انگار این جمله را با وقاحت تمام و لبخند به من میگوید و هر دفعه تکرار میکند.
با کله ی کچلش می آید و از دخترش تعریف میکند.نمیدانم چه ربطی به من دارد موفقیت دخترش؟
شاید تنها دلخوشیش باشد.من تنها دلخوشیم چیست؟به نظرم دلخوش کردن به چیزی لازم نیست.حالا فرض کن که دلم خوش باشد ،چه فرقی دارد برایم.
خوشحال نباشم هم میتوانم زندگی کنم.اینروزها انگار همه میگویند بگیر راست میشه.

برادرزاده ای که اسمش معلوم نیست

هی میگویم نبودن بهتر از بودن است؛ در شرایط کنونی جامعه نباید اجازه بدهید که فردی دیگری وجود داشته باشد.ما خودمان هم زیادی هستیم.حالا که نوزاد است و چند ساعت عمر دارد ولی چه معلوم که در آینده آدم بدبختی مثل عمویش نشود؟
خلاصه ازین حرفای مفت زیاد میزنم.
به هر حال حالا که تولید مثل کرده اید و به دنیا آمده دیگه این اسمای مسخره چیه که رو این بچه ی ناز دختر میزارین؟(دقت شود که دیگر گفتاری میشود دلیلش را هم خودتان میدانید اگر نمیدانید هم تظاهر کنید به دانستن و از من نپرسید چون من هم نمیدانم!)
دیدم اعصابیم کردین اسمشو میذارم ام کلسوم که بدبخت تر هم بشه!بله املاشم غلطه و درستشو نمیدونم چطوریه!!
میگویند تو اسمی بگو،من چه میدانم اسم چیست؟من خیلی هنر کنم امتحان فردا ده بگیرم؛ برای اینکه بدانم کدام اسم خوب است یا باید مرده شور باشم یا کارمند ثبت احوال و صدور شناسنامه یا هر مزخرف دیگر !چون آنها همه ی اسامی را میدانند.
قدیم ما یک همسایه ای داشتیم به نام محمود که علاقه ی خاصی به اسم من داشت مانند آقای رجبی رشوه خور روبرویمان.آقای رجبی یک دختر داشت که اسمش سودا بود و در دوران بچگی همبازیم بود.یکی از عادت ها و سرگرمی آقای رجبی نررره خر اذیت کردن من بود و تا آن حد که میتوانست من را قلقلک میداد و میگفت بگو قلط کردم تا ولت کنم ولی من نمیگفتم و ایستادگی میکردم، او هم بعد از چند دقیقه که می دید بی فایده است بیخیال میشد و میرفت پی رشوه خاریش.
اما آقا محمود عادت دیگری داشت مثلا هر کس را که دوست داشت بوس و تف میکرد.این دو آدم همیشه دوست داشتند اسمم را به زبان بیاورند؛از بس که اسمم خوشکله!_الکی

اما دختر ناز عمو که اسمت معلوم نیست و من هم نمیدونم چی صدات کنم،تولدت مبارک،امیدوارم همیشه موفق باشی و از به دنیا اومدنت خیلی خوشحال شدم؛بوس
قطعا بودنت بهتر است از نبودنت.
عموت:
بیست و نهم دی ماه هزارو سیصدو نود و یک

پرواز؛به قول حداد عادل بایستی مراقب بود.

به افق مینگرم…
هوا کم کم تاریک میشود
چراغ های دهکده ای کوچک از دور سوسو میزنند
و اطمینان دارند که امشب را نیز به پایان خواهند رساند.
بالهایم را میگشایم…
از وقتی که هوا سرد شده پرواز هم سخت تر شده…
بالهایم را چند بار تکان میدهم تا باز شوند و ماهیچه هایم کمی گرمتر شوند.
خودم را از سخره رها میکنم و بالهایم را باز میکنم،نیازی به بال زدن ندارم چون ارتفاعم از زمین خیلی زیاد است.
چشمهایم انگار ضعیف شده اند؛ چون قبلنا خیلی راحت از این جا خرگوش ها را میدیدم…
با تمام وجود پرواز میکنم و هیچ مرزی ندارم.
-خاکستری!؟
یکی من را صدا میزند،باید هرچه زودتر برگردم به جسمم که الان در اتاق مرده و بی روح است.

خانه مان کجا بود؟!
کمی ارتفاعم را کم میکنم تا زودتر پیدایش کنم چون اگر زودتر نرسم بدنم خواهد مرد و مادرم گریه خواهد کرد.
دیدم. همیشه با کمک حس یقینم خانه مان را پیدا کرده ام.
از بام خانه میگذرم و خودم را در جسمم جا میدهم؛همیشه این لحظه سخت است چون چند دهم ثانیه زمان میبرد تا من با جسمم هماهنگ و یکی بشوم؛این همان مرز بین مرگ و زندگی است برای جسمم.
برای اطمینان انگشتان دستم را تکان میدهم؛حرکت اول خیلی سخت است.
مادرم برای بار دوم صدایم میکند-خاکستری!؟
چشمانم را باز میکنم و چند ثانیه طول میکشد تا خود را به این جسم و زندگی لعنتیش وفق بدهم…
لباسهایم را با ناراحتی ازینکه کم پرواز کرده ام میپوشم.
صبحانه میخورم؛مادرم برایم چای میریزد.همیشه مادرم به من چای داده و صبحانه ام را آماده کرده حتا گاهی لقمه هم برایم درست کرده.
به عقیده مامانم من بلند قد نیستم و این عقیداش را با جمله ای این چنینی بیان میکند:تو نیمچه ای،نیمچه…
هی باید بگویم من قدم صدوهشتادوپنج است.واین قد بلند محسوب میشود،ولی او من را با داداشم که صدونودوسه است و صد کیلو وزن دارد مقایسه میکند.الان من هم قبول کرده ام که نیمچه هستم.
او از لاغرشدن روز به روز من نگران و ناراحت میشود و دلیلش را کم خوردن و زیاد خواندن من میداند.تازگیا من علاقه ی خاصی به خواندن مقالات علمی الکترونیک پیدا کرده ام.به هرحال رشته ام است.
شاید هم به قول حداد عادل بایستی مراقب بود.باید مراقب وزنم باشم چون مادرم ناراحت میشود.

شوهر معصومه مشکل جنسی نداشت،بلکه فقط شورت نمی پوشید.

موقع چای خوردن سعی میکنم تا آنجایی که ممکن است قند کمی بخورم،چون در پس زمینه ی ذهنم موضوع طلاق معصومه از شوهرش رد میشود.
لابد میگویید طلاق معصومه و شوهرش چه ربطی به خوردن قند زیاد دارد؟
هیچ کس نمیتواند حدث بزند که دلیل طلاق گرفتن معصومه زیاد قند خوردن شوهرش بود.ولی بود.
معصومه زنی بود سی و هشت ساله،همین دیگه چیزی به ذهنم نمیاد که بخام توصیفش کنم.به نظرم همین سی و هشت ساله بودن همه چیز را میگوید،بیخیالش هم نمیشوم که از نوشتن در پیرامون معصومه دست بکشم.به خودم هم زحمتش را نمیدهم که یک خانوم به آخر معصومه اضافه کنم،چون خانوم پنج تا حرف دارد و من قرار است حداقل صدبار اسم معصومه را بنویسم و با معصومه گفتنم شورش را در بیاورم.من شور خیلی چیز ها را در آورده ام و در اینکار استاد محسوب میشوم.
موقع سبزی پاک کردن مادرم، معصومه که همسایه ی نزدیکمان بود به خانه ی ما می آمد و گرم حرف زدن با مادرم میشد.با خودش هم یک چاقو میاورد و همیشه میگفت چاقوهایتان تیز نیستند.
من هیچ وقت به حرفهایش گوش نمیدادم چون سرگرمی های بهتری داشتم،مثل سوباسا نگاه کردن و با گل در حیاط قلعه ساختن یا مورچه ها را به جان هم انداختن.
معنی نژادپرستی را هم آنوقت فهمیدم.
چون مورچه های هم خانواده چندان با هم نمیجنگیدند ولی اگر هم خانواده نبودند جنگ جنگ تا مردن شعارشان بود.اشتباه نکنید در جنگ هیچ پیروزی وجود ندارد.
مادرم برای پدرم تعریف میکرد:معصومه میدونی واسه چی طلاق گفته؟میگفت شوهرش اخلاقای گندی داشته.با ده تا قند یه چایی میخورده،هیچوقت شورت و زیرپیراهن نمیپوشید و با سوت تاکسی میگرفته.
مورد دوم به نظرم به تنهایی دلیل محکمی برای جدا شدن است ،حتی اگر ازدواج از سی سال هم بیشتر باشد.همین دلیل کافیست که معصومه در دادگاه به قاضی بگوید آقای قاضی شوهرم شورت نمی پوشد و ازین مسئله حالم به هم میخورد و میخواهم طلاق بگیرم.قطعن اگر قاضی آدم باشد این مسئله ی بغرنج و خانمان سوز را بدتر از اعتیاد دانسته و جدایشان کند.
ولی دیگر موارد کافی نیستند.الان حدث میزنم شاید مشکل جنسی داشته،ولی نمیخواهم قبول کنم ،چون از بچگیم دلیل طلاق را زیاد قند خوردن میدانم و همین امر باعث شده که من کم قند بخورم.
یازده تا معصومه ی محروم از خانوم نوشتم و با این معصومه هم میشود سیزده تا! لابد میگویید عجب؟ریاضی که هستین بلد.باور نمیکنید بشمارید.خواهید دید که چهارده تا معصومه نوشته ام و شور این قضیه را آنچنان که فکر کردم در نیاوردم. قانونش است و من هم تابع قوانین؛ معصوم باید با چهارده بیاید.