غم و درد که دوست داشتنی نیست..

حتی در سال دوهزار و خورده ای هم هنوز انسانهای ساده لوحی هستند که من در نظرشان یک جوانی هستم دست در جیب و غافلگیر کننده و جذاب که دختران برای با او بودن و سکس داشتن باهاش در ذهنشان خیال ها و آرزوها میپروراندند،و شبها از هیجان فکر کردن به من خودشان را خیس میکنند.ولی قضیه کاملن چیزی دیگر بود؛من آدمی بودم کودن و احمق که اصلن هم جذاب نیست و به زور خود را در دل مردم میگنجاند.
تنها چیزی که دارد فقط با مزگیش است که آن هم رفته رفته کم رنگ می شود.
الان با بدن منحنی شکلش دارد وبلاگ میخواند و مینویسد،شاید اگر کمتر بنویسد برای خودش و دیگران بهتر باشد.
بله،الان دیگر سه سال از آن زمان گذشته و من خمیده شده ام و دلیلی هم برای آنچنان فکر کردنشان نسبت به خودم را هر چقدر تحلیل میکنم نمیبینم.
شاید هم نمی خواهند افکارشان نسبت به من که برایشان سنبل یک آدم جذاب هستم را تغییر دهند.
البته خیلی هم باحال هست که افرادی باشند که آدم را مثل بتی برای خودشان فرض کنند که دسترسی به جایگاهش غیر ممکن است و فقط باید با دهانی نیمه باز تخمه بشکنند و به او خیره شوند.
ولی من آن فرد نیستم،زوج هم نیستم.
یا بهتر بگویم:اصلن عددی نیستم.
بگذریم….
امروز روز خوبی بود.
از نوشتن این جمله ی عن و تکراری متنفرم چون هیچ روز،روز خوبی نیست،این جمله صرفن جهت گول زدن خودم است.
گاهی به بعضی مسائل پوچ و بیهوده در ذهنمان ارزش میبخشیم تا شاید کمی از گستره ی منفی و سیاه زندگی را کمرنگ تر جلوه دهد.
من برای فرار درس میخوانم قطعن اگر همه چیز دلنشین بود نیازی نداشتم درس بخوانم و مانند امروز ورقه ی امتحانی را تا خرخره پر کنم.
در جملاتم خیلی دقت میکنم تا جایی که ممکن است کلمه ی ((زندگی)) را ننویسم یا کمتر بنویسم ،چون خودم هروقت آن کلمه را میبینم حالم به هم میخورد و میخاهم بالا بیاورم.
از الف تا ی را میتوان دانست و حدث زد.پس زندگی چه ارزشی دارد؟به نظرم چیزهایی که میدانیم ارزشی ندارند،شاید آنهایی که نمیدانیم ارزش دارند.
بعضی چیزها را همه میدانند ولی باز هم گفته میشوند.در حالی که از مبهم ها حرفی به میان نمی آید.
چیزی را که همه میدانند مسلمن لزومی به گفتنش نیست مخصوصن اگر آن هم مثل اکثر چیزهای دیگر تلخ و ناراحت کننده باشد.
واژه ی باحالیست((چیز)) میتواند ضمیری مناسب برای عصای موسی یا آلت تناسلی پلاسیده ی آیت الله جنتی باشد.

حس اینکه یک نفر این نوشته هایم را که واقعن خودم هستم را میخواند و به اشتراک می گذارد یا زیرش مینویسد، حس عجیبیست، انگار افکارم را دوست دارند یا شاید دردهایم را ولی غم و درد که دوست داشتنی نیست.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”غم و درد که دوست داشتنی نیست..

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s