شاشاندن مدرک

من آینده تضمین شده ای ندارم، و همین باعث می شود که زندگی حال من بد بگذرد و تقریبن کسشر شود.کسشر به معنای واقعی کلمه نه معنای غیر واقعیش.
می آیم، میروم، بعضی مواقع آب می خورم،شیر را محکم می بندم تا چکه نکند ،به دستور بابابرقی عمل میکنم و لامپ های اضافه را خاموش می کنم.قیافه اش که هرروز صداوسیما نشان میداد و با این کار به مردم کون درد میداد یادم نرفته.آنموقع ها که پول برق اینقدر نمی آمد.نگاه فیشو..نگا…(با انگشت نشان دادن مبلغ:| …)
شاید من هم منتظر ظهور باشم. شاید این پنج شنبه بیاید(صدای بشکن های حضار…).
بعضی مواقع هم تلاش هایی برای بهتر کردن اوضاع میکنم ولی نمیشود،خوب نمی شود، هیچ وقت خوب نبوده و انگار قرار هم نیست خوب شود.

یک ماه بود پای راستم از زانو به پایین درد میکرد ولی سه روز است که دردش بیشتر شده ولی قابل تحمل است. خوب نمی توانم راه بروم،مادرم میگوید بیا تا با پوماد مالش بدهم ولی من نمی خواهم.همیشه اینطور بوده ام.از گدایی هیچ وقت خوشم نیامده و نکرده ام.اجازه دادن به این که مادرم از زانو به پایین پای راستم را مالش دهد گدایی است.اگر این گدایی نباشد،پس چه چیزی گدایی است؟
لابد وقتی در دانشگاه هم من را می بینند احساس ترحم میکنند.چون نمی توانم خوب راه بروم و اعصابم هم داغون است،شاید از قیافه ام پیداست که آدم بدبختی ام ،درحالی که همیشه سعی کرده ام در نظر بقیه قدرتمند دیده شوم،ولی نمیدانم دیگران چقدر باور می کنند.
ولی من که برای دیگران زندگی نمی کنم،برای پدر و مادرم زندگی می کنم و می خواهم تا آنجا که می توانم خواسته های آنها را برآورده کنم. چون من خواسته ها و آرزوهای امکان پذیری ندارم.
بعضی شب ها هم با دختری که دو سال پیش در یک چت روم با هم آشنا شدیم. چت میکنم.او هیچوقت من را ندیده و من هم او را ندیده ام. ونیازی هم نمی بینیم که همدیگر را ببینیم.ببینیم که چه بشود؟چقد ببینم ببینیم میکنم.مگر دیدن را میکنند؟
من انگیزه ای ندارم و برای کنکور خواندن به نظرم چندان جذاب نمی آید و هیچ رغبتی نسبت به آن نشان نمیدهم.راستش آن طرف کنکور چیز های زیادی است که من را به خود جذب میکند.ولی کنکور سد است بین ما و همین من را دلسرد میکند..همه میگویند دیگر سد نیست،آنها اشتباه میکنند.من مجبورم،اگر نخوانم چکار کنم پس؟سعی خودم را میکنم تا سراسری قبول شوم.فکر آزاد وغیر انتفاعی را از سرم بیرون کرده ام چون پولش را ندارم.بروم غیر انتفاعی که ببینم چند نفر بچه ی این و آن- تاکید میکنم بچه ی این و آن – دارند یک معلول جسمی را مسخره میکنند؟ نه.نمی خواهم آنجا بمانم چون با من فاصله دارند. اعصاب هم ندارم در آن دانشگاه حتی یک ساعت هم بگذرانم.به مدرکی که میدهد هم هیچ خری نمی شاشد.به هر حال من که اینقدر خودم را جر میدهم باید یک خری پیدا بشود تا به مدرکم بشاشد و دارای ارزشش کند.
کاردانی ام را میگیرم و دفترش را برای همیشه میبندم و اصلن هم راجع به آن  دانشگاه حرف نمیزنم.مانند آرگو که اصلن راجع به آن حرف نمیزنم.

کنکور کاردانی به کارشناسی  ناپیوسته درکل قضیه ی مسخره ایست.
راستی اگر برای سراسری قبول شدم خرجش را از کجا بیاورم؟چون باید در شهری دیگر درس بخوانم.
می بینید باز هم نمی شود؟

میروم می خوانم و بعد از این هم اسم انجا میشود یادداشت های خرخونی که برای کنکور آماده می شود.اسم من هم میشود کسی که منتظر یک خر است برای شاشاندن(عجب فعلی شد!) مدرکش به آن.

رفتم ثبت نام کردم.این دادنی هایمان تمام خواهند شد روزی.

با انگشت ورم کرده زیر دیوار کاه گلی

من میهن را دوست دارم ولی وطن را نه.چون وطن یک چیزی در وسطش دارد و شکلش زشت است و ترسناک،نگاه کنید..!ولی میهن قشنگ است، سه تا سوراخ دارد و درازکشیده است روی زمین یا تخت یا هرجای دیگر.من در بچگی بود که به سوراخ ها علاقه ی بخصوصی از خود نشان دادم.حتی یکبار انگشتم را در سوراخ زنبور ها فرو کردم که نیش زدند نامردها.آنجا بود که با انگشت ورم کرده زیر دیوار کاه گلی این یک بیت شعر را سرودم : مکن در هر سوراخی انگشت/ که آن ته در انتظارند سوراخ دار ها.
و بعد هم اضافه کردم: آورین بر دژمن که نمی شود حرکات احتمالیش را تفرض کرد.درست است بچه بودم ولی استعداد بالای منبر رفتن را داشتم.
من آن موقع هر چیزی که احتمال داشت به من ضرر برساند را دشمن میدانستم، و الان هم آن روند ادامه دارد.اولین باری که آلت تناسلی جنس مخالف را دیدم هفت سالم بود و با استفاده از کانال یک دو سه ست(یا صدوبیست و سه ست) بود با گیرنده ی آنالوگ برفکی روی ماهواره ی هاتبرد؛ساعات پخش خاصی داشت.آن وقت ها که پورن وجود نداشت؛سوپر وجود داشت… سوپر،آن هم انفرادی.
به هر حال این قضیه هم با علاقه به سوراخ ربط داشت و باید گفته می شد.
از بحث خارج نشویم و به چند سال عقب هم برنگردیم،چون عقب خطرناک است.از میهن پرست بودنم می نوشتم.
من میهن خود را دوست دارم و لازم نیست اثباتش کنم یا برای اثباتش کاری انجام دهم.
مثل این است که یک نفر را دوست داشته باشی ولی وقتی به او میگویی دوستت دارم،گیر بدهد و بگوید_در اینجا بگاید خوانده شودـ ثابت کن که دوستم داری.در حالی که دوست داشتن اصلن منطقی نیست و چیزی هم که منطقی نباشد قابل اثبات نیست(خواهشمندم تبصره نیاورید).
من انسانی دارای عقاید معمولی هستم.با زهنی سرشار از انرژی سازنده که میداند زهن را با ( ذ ) مینویسند. ولی در عمل مهره ی چندان کارآمدی نیستم.

درسی داریم به نام تاریخ اسلام،که نمی دانم چگونه بحث باقر و ستار (خان+خان) راه افتاد.(چرا همیشه اول اسم ستار را می آورند؟). هرکسی نظری داد.و طبیعتن همه در ستایش نامبرده ها.انسان ها نظر های زیادی می دهند_در ضمن فیسبوک دیگر همان فیسبوک قبلی نیست(این هم یک نظر از من که دیدم فرصتی مهیا شده گفتم)_
ته کلاس هم یک پسر چاق خواست نظر خودش که مطمئن بودم نظرش هم مثل خودش چاق است را بگوید.انسان های چاق نظرات چاقی می دهند.دستش را به طوری که انگار یک شیء تقریبن کروی و خمیری شکل را گرفته کمی بالا آورد و گفت استاد اونا خیلی خخخخخخ…..که یک نفر حرفش را برید و گفت نگو آقا…نگو..زشته.
او فکر کرد که میخواهد بگوید خیلی خایه داشتند.من هم آنطور فکر کردم.ولی شاید بیچاره چیز دیگری می خواست بگوید. ولی آن موقت مطمئن بودم که می خواست بگوید خیلی خایه داشتند.و با دست راستش هم خایه ی فرضی یا یکی از آنها که نمیدانم مال کدامشان بود _چون در هیچ کتابی سایز دقیقشان نیامده است_ را گرفته بود که نسبتن بزرگ به چشم می آمد.
یاد پسر دایی چهارساله ام افتادم که نمیدانم کجا عکس اشخاص نامبرده را لای یک کتاب پیدا کرده بود و آمد از من پرسید این سیبیلوها کین؟من هم گفتم این تخم چپت است و آن یکی هم تخم راستت. میخواست بگوید تخم های من که سبیل ندارند و خیلی هم ازین ها خوشگل ترند.ولی چیزی نگفت چون بچه ها میدانند خجالت چیست و از تخمهایشان جلوی مردم حرف نمیزنند و مثل من هم به کسی توهین نمی کنند.

پی نوشت:
قرار بود این نوشته در وصف میهن عزیزم و نوشته ای میهن پرستانه باشد،ولی نشد چون میهن تخمی شده،به خاطر همین هم بیشتر از تخم و …صحبت به میان آمده.
راز سینی را کس نداند چیست؛جز ما که استیل دلان تاریخیم.

چیزی که می ماند جرخوردگیست!

باور نمیکنید بروید از آنهایی که تازه از صحفه ی صاف رابطه جر خورده اند و مچاله شده اند و شاشیده شده است رویشان بپرسید.
آدم که با جنس مخالف( داخل پرانتز عرض کنم که بستگی دارد به گرایش جنسی)رابطه اش قطع شود و مخصوصن از یک رابطه ی به قول معروف عاشقانه بیرون بیاید مثل خرگوش هر دقیقه یک بار تحریک میشود آن هم با تخمی ترین مناظر،ولی خوب جفت ندارد.این چنین انسانی وقتی اخبار بی بی سی هم می بیند تحریک می شود.لابد میگوید چرا، علامت بی بی سی برای تحریک شدن کافی نیست؟چرا از افعال غایب استفاده میکنم؟ چرا نمیگویم من؟

من با مو هم تحریک میشوم با پا با بوت با لاک ناخن….
وقتی بنزین میزنم و بویش به مشامم میرسد حشری میشوم. منظره ی نازل در سوراخ باک از هر چیزی تحریک آمیزتر است. قبلن اینطور نبودم بیچاره ندا دوساعت عشوه می آمد و خودش را به من میمالید ولی من هیچ. مثل ماست در مورد نوع بشر و آینده ی مجهولش فکرهای خفن می کردم و نظریه صادر میکردم.
بعضی دخترها هم بر خود وظیفه می دانند که همیشه باید سکسی باشند.آخه چرا؟چرا این کارارو با من می کنین،من چه گناهی کردم؟وقتی در یک کافه نشسته ام و یک دختر را می بینم که خیلی جذاب است باید بروم جلو و با کمال اعتماد به نفس و خونسردی کامل بگویم:سلام.من الف ی هستم.از شما خیلی خوشم آمده و با دیدنتان حشری شدم و می خواهم با شما سکس داشته باشم. آیا امکانش هست؟او هم شیر کاکائوی گرمش را میپاشد روی صورتم و میگوید برو گمشو..آشغال عوضی…فک کردی کی هستی…
پس این تئوری امکان پذیر نیست.
تا الان هر رابطه ای که داشتم بر خلاف میلم بوده و صرفن به خاطر این بوده که رابطه ای داشته باشم.ولی دیگر نمی خواهم با کسی که ته دلم دوستش ندارم رابطه داشته باشم.رابطه گران تمام می شود،رابطه خرج دارد مخارج دارد ولی باقیمانده ندارد.همه ی خرج ها را به گردن می گیریم که سکس داشته باشیم.بعد از سکس روی تخت خواب هم با خود فکر میکنم آیا ارزشش را داشت؟با این کار فقط حساب ها پاک می شوند و چیزی که برایم می ماند آثار سختی هایی است که متحمل شده بودم،فکر کردن کافیست پاشم لباسهایم را بپوشم.
نقل آن جنده شد که میرفت میداد و برای مسجد فرش می خرید و مثل گل کرده بود مسجد را،رفت از آخوند پرسید آیا این همه کار ثواب می کنم تکلیفش چیست؟آخوند هم گفت ثوابت،گناهانت را پاک می کند و چیزی که برایت می ماند جرخوردگی کونت است.بله، مسل من هم مثل آن فاحشه است و چیزی که برایم می ماند جرخوردگی ام است.

نهم هم که عروسی پسر عمو هایم است.بله دوتا داداش با هم زن های مجزایی گرفته اند.و من باید کت شلوار بخرم.راستش اول خواستم کت و شلوار سفید بپوشم با یک پیراهن سیاه و کمر سیاه و کفش سیاه ولی کمی که جو عروسی را در ذهنم تصور کردم دیدم آدم خزی میشوم که تنها او و داماد سفید پوشیده اند و چشمها زوم اند روی او و او هم خیلی کول است انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده و همه چی میزون است و به همه لبخند میزند.ولی مهمتر از همه مادرم میگوید تو کثیف هستی و امکان دارد در ساعات اولیه ی عروسی لکه ی سیاه ننگینی روی لباست بیفتد و آبروی من را ببری.من هم روشنگری میکنم مثل همیشه که مادر من ،من دیگر مثل بچگی هایم نیستم .من تمیز هستم،ببین لباسامو،پا میشوم و لباسهایم را مو به مو بهش نشان میدهم ولی او اعتنایی نمیکند چون او حرفش را گفته و روشنگری های من به تخمش نیست.
بعدن نظرم عوض شد.الان می خواهم سیاه بپوشم.یکدست سیاه .ولی شاید سفید و امکان کثیف شدن کتم و زوم بودن چشم های از حدقه در آمده رویم را ترجیح دادم.
خواستم این پایین هم یک عکس از خودم بذارم دیدم خیلی خز میشود و ملت فکر میکنند آدم تخمی ای هستم،این کار را نکردم.

تسبیح مادربزرگ

مادربزرگ نخ تسبیحش را عوض میکند ،می گوید نخ تسبیحش کهنه شده.تسبیح را باز کرده ولی نمی تواند نخ را از سوزن عبور دهد.مادرم از پدرم می خواهد تا به مادرش کمک کند. پدرم با حالتی مثل برو کنار من بلدم ،رفت و نخ و سوزن را از مادربزرگ گرفت .او دوربین است ،البته او پدرم است و نمیتواند دوربین باشد بلکه چشمهایش دوربین هستند.
کمی این طرف و آن طرف را نگاه کرد ولی عینکش را ندید.سوزن را از چشمهایش دور کرد ولی نتوانست. به برادرم گفت برود عینکش را از ماشین بیاورد.مادرم این بار به من گفت تو کمکش کن،من سوزن را نخ کردم،خیلی راحت بود.
برادرم برگشت ولی دید دیگر به عینک نیازی نیست،حس کرد که رفتنش بیخود بوده و فایده ای نداشته.پدرم از عینک بیشتر برای مطالعه استفاده میکند و برای رانندگی هم عینک دیگری دارد.
مادر بزرگ از من تعبیر خوابش را پرسید،انگار که من ابن سیرینم.من هم گوگل کردم دیدم تعبیرها حاکی از مردن اوست ولی نمیتوانستم به او بگویم که خواهد مرد.در عوض گفتم که عمرت دراز است.گفت خدا نکند.اگر می گفتم زود خواهد مرد حتمن خوشحال می شد.
یاد جمله ای از وبلاگ کوتاه که خیلی دوستش دارم افتادم که می گفت :بغض کردن هم دارد وقتی میبینم کوچک ترین چیزها از ما دریغ شده اند.(درست یادم مانده است؟!)
بعداز ظهر از خانه ی پر و شلوغ میروم بیرون با سری گیج شب بر میگردم خانه و می بینم کسی خانه نیست.
کلید نداشتم و از دیوار پریدم.باز کردن در داخل هم راحت بود چون قفلش خراب است.باز و بسته شدنش هم معمولن پر سر و صداست و همه را عصبانی میکند،غیر از من.
خانه ای ساکت در شهر ساندیس ها،همه جا تاریک و خوب.نمی دانم چرا وقتی اسم ساندیس می آید یاد محرم و راهپیمایی می افتم و بعد هم یاد کهریزک و بعد از آن هم تصویر زندان شهر ساندیس ها به ذهنم می آید و بعد از آن هم اولین چیزی که به ذهنم می آید وردپرس است که برای خلق کردن از من سپاسگذاری می کند.
ناراحت می شوم وقتی می بینم بیست سالم است و هیچ امیدی نیست که در آینده بشوم انسانی که همیشه آرزویش را داشتم.و به همین خاطر همه چیز را شوخی می گیرم.
همیشه میگویم زندگی مسخره و تخمی است .همچنین میگویم لاو ایز کرسد بای مناگمی.تک همسر بودن یا نبودن که به من ربطی ندارد ،ولی راجع به آن نظر میدهم.مثل … که راجع به تکنولوژی نانو و سلول های بنیادین حرف میزند، ولی حوضه ی تخصصش چیزی دیگر است که اگر آن را تخصص بدانیم.

ای عشق با تو حرف می‌زنم، ای رنج مگر آجری؟…

بیچاره ما که پیش تو از خاک کمتریم

.
ما را نه غم دوزخ و نه حرص بهشت است…

ای دهر تو بخور این راه را کلاً، که ما نخواستیم داوری.
..

ای کاش، ای کاش، ای کاش…داوری، داوری، داوری…

در کار، در کار، در کار…

کاشکی، کاشکی، کاشکی…

قضاوتی، قضاوتی، قضاوتی…

در کار، در کار، در کار…

بگذار تا مقابل روی تو بگذریم، دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم

.
ای کاش، ای کاش، ای کاای عشق با تو حرف میزنم ،ای رنج مگر آجری؟
…ای شیخ حقا که تو از ما بهتری

محسن نامجو – ای کاش
بروید بگردید پیدا کنید :)

چرا وب کم ندارم_حماسه ی کشتن اردک_ادامه ی افشاگری_جمهوری چک

پدرم می گوید چرا وب کم نداری؟من وب کم ندارم و قرار نیست داشته باشم.چون اتاقم _البته اتاق من و برادرم_منظره ی زشتی دارد.
و این اصلن برای من مهم نیست، مثل خیلی چیزهای دیگر؛که هزاران بار بگویم من وب کم ندارم اصلن هم خجالت ندارد که به آدم بگویند بابا تو دیگه کی هستی.چون من پدر گوینده_که در اینجا گاینده است_نیستم،من تو هم نیستم.من من هستم،که در آن جمله نیامده است.من الف. ی. هستم.اسمم با الف شروع میشود و نام خانوادگی ام با ی.
اولین باری که ثابت کردم هیچ چیز به تخمم نیست در فیس بوک بود،که عکس یک دختر لخت را گذاشتم تا عمویم و کل فک و فامیل مودب ببینند و حال کنند،ولی هیچ کس قضیه را درک نکرد و من با سیل عظیمی از تماس های تلفنی روبرو شدم که اکثرن میگفتند فیسبوکت حک شده.
من انسانی هستم که قاب گوشی اش صورتی است،و این بیانگر همه چیز است.کسانی که قاب گوشی صورت دارند ،شب خواب می بینند که در جمهوری چک هستند.
بی پولی آدم را احمق و کس مغز میکند،این را من میگویم .اگر پول داشتم که به طبع کس مغز هم نمی شدم، این ها را نمی نوشتم:
(معلوم است کمرش درد میکند،خم می شود و از روی زمین کتابی را بر میدارد و با صدای بلند میگوید: میدانید، این کتاب گذشته ام را نابود کرده.کتاب را می اندازد زمین و به سوی تیر برق فرار میکند ؛با چالاکی خاصی از آن بالا میرود.او همنشین کلاغ هاست ولی افسوس نمیتواند دل از زمین و کتاب بکند.محکم به کابل بالایی چنگ میزند و پاهایش را روی کابل پایینی قرار میدهد بعد از پنج ثانیه صدای قژ قژ کباب شدن و بوی مطبوعی سراسر کوچه را فرا میگیرد).
هذیان است ولی من کسی را مسخره نمی کنم.
چند سال پیش در یکی از فرهنگسراها مسابقه ی داستان کوتاه نویسی بود.
من اعلانش را دیدم و شب آمدم خانه و داستان را نوشتم و صبح بردم به پیرمرد سیگار به لب عینکی تحویل دادم،نوشته ام را خواند و خواندنش دقیقن نیم ساعت طول کشید، در حالی که چند خط بیشتر نبود.
من را نگاه کرد و گفت این داستان خیلی غمگین است و تو هم دیوانه ای،بچه،برو روانپزشک.
به من گفت بچه.
دستم را دراز کردم تا کاغذها را از او بگیرم،ولی نداد.گفت نمی دم اگه میخای یه کپی واس خودت در بیار ولی اینو به من بده می خوام چندبار دیگه بخونم.
من گفتم واس منم لازم نیست ببرم هم میندازم سطل آشغال.
خداحافظی کردم و آمدم بیرون.

تا اینجا که نوشته ام،مطمئنم خیلی ها از خواندن دست کشیده اند،چون مشکلات هرکس به خودش مربوط است و به تخم هیچ کس نیست_هیچ چیز نمیتواند به تخم باشد به جز آلت تناسلی.

دوتا اردک داشتیم.البته من نداشتم ،اردک های داداشم بودند.یکی سیاه و دیگری سفید.
اردک سیاه مریض شد.من احساس رسالت کردم و باید از درد نجاتش میدادم .دو روز مریض بود.
من انتخاب های متعددی برای کشتنش داشتم. تیزترین چاقویی را که میشناختم و خیلی هم قشنگ بود،از آشپزخانه انتخاب کردم. برداشتم و به حیات رفتم.
فقط یک مسئله من را ناراحت میکرد وآن ماده بودن اردک بود.داداشم از بچگی _یا جوجگی_آن دو را بزرگ کرده بود.
دیدم گوشه ای از حیات بدون هیچ آزاری خوابیده.
بال هایش را جفت میکنم ،سرش را با دست چپم میگیرم و پای راستم را روی بالهایش میگذارم،چاقو به اندازه ی کافی تیز نبود و به زور سرش را برید-البته چاقو نبرید،من بریدم-خرخر زیادی میکرد و خون می جهید.
کله اش در دستم ماند و خودش روی زمین جون میداد_جون میداد_.(مرگ به نیرنگ تو،خون اردک های ما میچکد از چنگ تو).
قتل کار ساده ایه اگه بی ارزه.ولی نیرزید؛چون یک کیلو بیشتر نمی شد.
من اسمش را می گذارم حماسه.

و اما ادامه ی ویلی جونز؛اگر می نوشتم بعدن حذف میکردم.پس ننوشتم تا بعدن حذف نکنم_عجب منطقی.
اگر خیلی می خواهید بدانید که ادامه ی ویلی جونز چه میشود .بیایید خانه ی ما شب را مهمان باشید تا برایتان داستان تعریف کنم.آنقدر تعریف میکنم تا گیج شوید و خوابتان ببرد.و با این کار شورش را که هیچ ترشش را هم در می آورم.

افشاگری:در جست و جوی ویلی جونز (قسمت اول)

هی جو.نفر اول این را گفت،نفر دوم حوصله ی جواب دادن را نداشت،پس نفر اول باز خودش ادامه داد چون راجع به جمله هایی که در ذهنش بود زیاد فکر کرده بود و قصد نداشت آنها را ناگفته رها کند.
من هیچ چیزی به تخمم نیست که احساسات رقیقه ی ذات مقدس جریحه دار بشه یا نشه و من می خوام برم فضا…
جو باز حرف نزد و نفر اول (جک)دید زیاد کس میگوید و حرفهایش به تخم جو هم نیست دیگر ادامه نداد و خفه خون گرفت.
هردو ویسکی خوردن و قمار بازی کردن در لاس وگاس و لیسیدن خشتکهای کپک زده را دوست داشتند.ولی شاید هیچوقت به آنها نرسند،چون آنها جزو وانتد ها هستند و جایزه ی کله ی شان روی هم شش هزار و دویست دلار است.کلانتر استیو میگفت هر دوی آنها افشاگری کرده اند.ولی قضیه چیز دیگر بود.
جو جنون پیغمبری گری داشت و میگفت من پیامبرم و رسالت دارم کارهایی را انجام دهم.همچنین جو چیزهای بی مورد ی از مذهب میدانست مثل صیغه و روضه خوانی و مرثیه و مداحی و تعزیه و نوحه خوانی و سینه زنی و…
او شیعه ای دو آتشه بود.
او می خواست کارگردان فیلم های پورن شود و به پورن می گفت سوپر یک بار هم یک هوم مید-تری سام را در لس آنجلس کارگردانی کرده بود ولی چندان خوب از آب در نیامد.ولی جو خودش میگفت آن فیلم عالی بود. دی وی دی آن را به گردنش آویزان کرده و همیشه همراهش است.
جک در جایی گفته بود:از پدرم می ترسم ، اگر من هم جرات داشتم همجنسگرا میشدم.همه انتظار داشتند راجع به این جمله اش توضیحات بیشتری دهد ولی او همیشه از توضیح دادن فرار کرده بود.
هردو تشنه بودند و انتهای بیابان را نمی دیدند…
(این داستان ادامه دارد)

هیچ چیز زیبا نیست،اسم من هم پریسا نیست

ازاین بدتر نمی شود.خانه ای قدیمی و مرطوب در یکی جای متوسط شهر.ماهواره هم کهنه است و جک ندارد و مثل هر چیز تخمی دیگر من مسئول تنظیم اش هستم.
ساعت های خراب هم در یک شبانه روز دو بار ساعت را درست نشان میدهند،ولی خانه ی ما هیچ وقت تصویر یک خانه ی خوب و درست را نشان نداده،مثل زندگی من.
با مادرم برای آزمایش بیمارستان رفتیم.در کیفش یک سیب سرخ بود.آن را به من داد و من بدون کوچکترین توجهی به زیباییش خوردم.دیگر هیچ چیز زیبا نیست و آنهایی که تا دیروز هم زیبا مانده بودند دیگر تخمی شده اند.
پشت شیشه ی مات دیدم که پرستار خون از رگش کشید.هر کسی جای من بود گریه اش میگرفت و من هم جزو آن هرکس ها هستم و گریه کردم ولی اجازه ندادم مادرم بفهمد من گریه کرده ام.
شب ها نمیتوانم راحت بخوابم و معمولن ساعت سه یا چهار بیدار میشوم و دیگر هم خوابم نمی آید.

با تشنگی شدید بیدار میشوم.چون دیشب قبل از خواب هم تشنه بودم ولی به دلیل تنبلی ذاتیم یا بهتر است بگوییم بی انگیزه گی ام آب نخوردم.
یک لیوان آب میخورم و برای همدردی با عزیزان تشنه مرده ی کربلا که هیچوقت همدرد من نبودند ،یک دقیقه سکوت نمیکنم بلکه صلواتی ختم میکنم و آن را ضرب در هفتاد و دو میکنم تا به همه ی شان برسد.
می خواستم بیرون بروم ولی نه تنهایی ،بلکه با یک دوست ولی نه الان چون ساعت چهار صبح است.من در لیست اصلی دوستانم چهار تا دوست دارم.دو تا پسر عمو، یک پسر عمه و یک پسر خاله(دو نفر هم عل البدل).ولی به غیر ار پسر عمه بقیه کسشر هستند.با بیگانه ها زیاد حال نمیکنم.
یاد نه سالگی ام افتادم در کلاس زبان، آن پسر که وقتی خانوم معلم از او به انگلیسی پرسید اسمت چیست. او در جواب گفت پریسا.چون دختری قبل از او در جواب این سوال گفته بود : پریسا.ولی من اسم خودم را گفته بودم.اگر الان از من بپرسند من هم میگویم پریسا.
همیشه دورم پر بوده است از آدم های عجیب غریب با فانتزی های غیر معمولی،مثلا همین ب، یکی از فانتزی هایش این است که دو نفر موتور سوار با کلاه ایمنی را بفرستد تا دشمن خیالیش را بزنند و بیندازند داخل سطل آشغال،عوض دست مزدشان هم مشروب برایشان بخرد.دشمن خیالی هم که معمولن آدمی ترسو است نباید بداند کار چه کسی بوده.
اگر هنوز هم پدرسگ احمقی وجود داشته باشد که به خاطر مشروب گرفتن از بیماری روانی، فردی دیگر که همیشه تاکید دارد ترسو است را بزند جای تعجب زیادی دارد.و این باعث خواهد شد که من به ب ایمان بیاورم.
این موجود سوار چهارصدوپنج نقره ایش که صندلی اش را درست نود درجه تنظیم میکند، میشود و یک بالش هم زیرش میگذارد تا سرش بالای ماشین را لمس کند.موهای سرش همیشه کوتاه است و رنگ تیره اش او را فتوکپی اوباما میکند.او بدون هیچ تردیدی به من میگوید:ایدز داری.
یا پسرخاله ی صدو ده کیلویی که عاشق یک دختر اصفهانی شده که فقط با تلفن با هم حرف زده اند.او را از یاهو پیدا کرده. قرار است فردا با مادرش برود اصفهان.پدرش نمیرود،چون با این کار مخالف است. خاستگاری یا آشنا شدن خانواده ها،فرقی با هم ندارند.
یک بار با او صبحانه خوردم آن هم هرکداممان یک بندری ،با یک جگر و یک همبرگر،آن روز بعد از صبحانه دیگر هیچی نخوردم. او مخصوصن روی کلمه صبحانه تاکید زیادی داشت.چون اگر ناهار بود حتمن حجم تغذیه دوبرابر می شد.
این حس رقابت تا مرگ را همیشه داشته ام.