هیچ چیز زیبا نیست،اسم من هم پریسا نیست

ازاین بدتر نمی شود.خانه ای قدیمی و مرطوب در یکی جای متوسط شهر.ماهواره هم کهنه است و جک ندارد و مثل هر چیز تخمی دیگر من مسئول تنظیم اش هستم.
ساعت های خراب هم در یک شبانه روز دو بار ساعت را درست نشان میدهند،ولی خانه ی ما هیچ وقت تصویر یک خانه ی خوب و درست را نشان نداده،مثل زندگی من.
با مادرم برای آزمایش بیمارستان رفتیم.در کیفش یک سیب سرخ بود.آن را به من داد و من بدون کوچکترین توجهی به زیباییش خوردم.دیگر هیچ چیز زیبا نیست و آنهایی که تا دیروز هم زیبا مانده بودند دیگر تخمی شده اند.
پشت شیشه ی مات دیدم که پرستار خون از رگش کشید.هر کسی جای من بود گریه اش میگرفت و من هم جزو آن هرکس ها هستم و گریه کردم ولی اجازه ندادم مادرم بفهمد من گریه کرده ام.
شب ها نمیتوانم راحت بخوابم و معمولن ساعت سه یا چهار بیدار میشوم و دیگر هم خوابم نمی آید.

با تشنگی شدید بیدار میشوم.چون دیشب قبل از خواب هم تشنه بودم ولی به دلیل تنبلی ذاتیم یا بهتر است بگوییم بی انگیزه گی ام آب نخوردم.
یک لیوان آب میخورم و برای همدردی با عزیزان تشنه مرده ی کربلا که هیچوقت همدرد من نبودند ،یک دقیقه سکوت نمیکنم بلکه صلواتی ختم میکنم و آن را ضرب در هفتاد و دو میکنم تا به همه ی شان برسد.
می خواستم بیرون بروم ولی نه تنهایی ،بلکه با یک دوست ولی نه الان چون ساعت چهار صبح است.من در لیست اصلی دوستانم چهار تا دوست دارم.دو تا پسر عمو، یک پسر عمه و یک پسر خاله(دو نفر هم عل البدل).ولی به غیر ار پسر عمه بقیه کسشر هستند.با بیگانه ها زیاد حال نمیکنم.
یاد نه سالگی ام افتادم در کلاس زبان، آن پسر که وقتی خانوم معلم از او به انگلیسی پرسید اسمت چیست. او در جواب گفت پریسا.چون دختری قبل از او در جواب این سوال گفته بود : پریسا.ولی من اسم خودم را گفته بودم.اگر الان از من بپرسند من هم میگویم پریسا.
همیشه دورم پر بوده است از آدم های عجیب غریب با فانتزی های غیر معمولی،مثلا همین ب، یکی از فانتزی هایش این است که دو نفر موتور سوار با کلاه ایمنی را بفرستد تا دشمن خیالیش را بزنند و بیندازند داخل سطل آشغال،عوض دست مزدشان هم مشروب برایشان بخرد.دشمن خیالی هم که معمولن آدمی ترسو است نباید بداند کار چه کسی بوده.
اگر هنوز هم پدرسگ احمقی وجود داشته باشد که به خاطر مشروب گرفتن از بیماری روانی، فردی دیگر که همیشه تاکید دارد ترسو است را بزند جای تعجب زیادی دارد.و این باعث خواهد شد که من به ب ایمان بیاورم.
این موجود سوار چهارصدوپنج نقره ایش که صندلی اش را درست نود درجه تنظیم میکند، میشود و یک بالش هم زیرش میگذارد تا سرش بالای ماشین را لمس کند.موهای سرش همیشه کوتاه است و رنگ تیره اش او را فتوکپی اوباما میکند.او بدون هیچ تردیدی به من میگوید:ایدز داری.
یا پسرخاله ی صدو ده کیلویی که عاشق یک دختر اصفهانی شده که فقط با تلفن با هم حرف زده اند.او را از یاهو پیدا کرده. قرار است فردا با مادرش برود اصفهان.پدرش نمیرود،چون با این کار مخالف است. خاستگاری یا آشنا شدن خانواده ها،فرقی با هم ندارند.
یک بار با او صبحانه خوردم آن هم هرکداممان یک بندری ،با یک جگر و یک همبرگر،آن روز بعد از صبحانه دیگر هیچی نخوردم. او مخصوصن روی کلمه صبحانه تاکید زیادی داشت.چون اگر ناهار بود حتمن حجم تغذیه دوبرابر می شد.
این حس رقابت تا مرگ را همیشه داشته ام.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”هیچ چیز زیبا نیست،اسم من هم پریسا نیست

  1. فانتزی من این بوده که یه موتور جلوم ترمز بزنه. بعد موتور سواره ( با کت چرم و کاسکت تیره و این جور چیزا)جلوی کلشو بگیره طرفم :» بپر بالا.مگه نمی خوای بری یه جای دور؟» البته که من احمق نیستم. نمی پرسم اون از کجا می دونه. این روزا جلوی هر کی ترمز بزنی می خواد بره یه جای دور. دهنمو می بندم می شینم پشت سرش. اون وقت بعد پیچ خیابون دیگه هرگز خودمو نمی بینم. مگه شاید یه روزی پشت ترافیک.(نع… به احتمال زیاد قضیه فقط اینه که من کت چرم دوست دارم.)

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s