چرا وب کم ندارم_حماسه ی کشتن اردک_ادامه ی افشاگری_جمهوری چک

پدرم می گوید چرا وب کم نداری؟من وب کم ندارم و قرار نیست داشته باشم.چون اتاقم _البته اتاق من و برادرم_منظره ی زشتی دارد.
و این اصلن برای من مهم نیست، مثل خیلی چیزهای دیگر؛که هزاران بار بگویم من وب کم ندارم اصلن هم خجالت ندارد که به آدم بگویند بابا تو دیگه کی هستی.چون من پدر گوینده_که در اینجا گاینده است_نیستم،من تو هم نیستم.من من هستم،که در آن جمله نیامده است.من الف. ی. هستم.اسمم با الف شروع میشود و نام خانوادگی ام با ی.
اولین باری که ثابت کردم هیچ چیز به تخمم نیست در فیس بوک بود،که عکس یک دختر لخت را گذاشتم تا عمویم و کل فک و فامیل مودب ببینند و حال کنند،ولی هیچ کس قضیه را درک نکرد و من با سیل عظیمی از تماس های تلفنی روبرو شدم که اکثرن میگفتند فیسبوکت حک شده.
من انسانی هستم که قاب گوشی اش صورتی است،و این بیانگر همه چیز است.کسانی که قاب گوشی صورت دارند ،شب خواب می بینند که در جمهوری چک هستند.
بی پولی آدم را احمق و کس مغز میکند،این را من میگویم .اگر پول داشتم که به طبع کس مغز هم نمی شدم، این ها را نمی نوشتم:
(معلوم است کمرش درد میکند،خم می شود و از روی زمین کتابی را بر میدارد و با صدای بلند میگوید: میدانید، این کتاب گذشته ام را نابود کرده.کتاب را می اندازد زمین و به سوی تیر برق فرار میکند ؛با چالاکی خاصی از آن بالا میرود.او همنشین کلاغ هاست ولی افسوس نمیتواند دل از زمین و کتاب بکند.محکم به کابل بالایی چنگ میزند و پاهایش را روی کابل پایینی قرار میدهد بعد از پنج ثانیه صدای قژ قژ کباب شدن و بوی مطبوعی سراسر کوچه را فرا میگیرد).
هذیان است ولی من کسی را مسخره نمی کنم.
چند سال پیش در یکی از فرهنگسراها مسابقه ی داستان کوتاه نویسی بود.
من اعلانش را دیدم و شب آمدم خانه و داستان را نوشتم و صبح بردم به پیرمرد سیگار به لب عینکی تحویل دادم،نوشته ام را خواند و خواندنش دقیقن نیم ساعت طول کشید، در حالی که چند خط بیشتر نبود.
من را نگاه کرد و گفت این داستان خیلی غمگین است و تو هم دیوانه ای،بچه،برو روانپزشک.
به من گفت بچه.
دستم را دراز کردم تا کاغذها را از او بگیرم،ولی نداد.گفت نمی دم اگه میخای یه کپی واس خودت در بیار ولی اینو به من بده می خوام چندبار دیگه بخونم.
من گفتم واس منم لازم نیست ببرم هم میندازم سطل آشغال.
خداحافظی کردم و آمدم بیرون.

تا اینجا که نوشته ام،مطمئنم خیلی ها از خواندن دست کشیده اند،چون مشکلات هرکس به خودش مربوط است و به تخم هیچ کس نیست_هیچ چیز نمیتواند به تخم باشد به جز آلت تناسلی.

دوتا اردک داشتیم.البته من نداشتم ،اردک های داداشم بودند.یکی سیاه و دیگری سفید.
اردک سیاه مریض شد.من احساس رسالت کردم و باید از درد نجاتش میدادم .دو روز مریض بود.
من انتخاب های متعددی برای کشتنش داشتم. تیزترین چاقویی را که میشناختم و خیلی هم قشنگ بود،از آشپزخانه انتخاب کردم. برداشتم و به حیات رفتم.
فقط یک مسئله من را ناراحت میکرد وآن ماده بودن اردک بود.داداشم از بچگی _یا جوجگی_آن دو را بزرگ کرده بود.
دیدم گوشه ای از حیات بدون هیچ آزاری خوابیده.
بال هایش را جفت میکنم ،سرش را با دست چپم میگیرم و پای راستم را روی بالهایش میگذارم،چاقو به اندازه ی کافی تیز نبود و به زور سرش را برید-البته چاقو نبرید،من بریدم-خرخر زیادی میکرد و خون می جهید.
کله اش در دستم ماند و خودش روی زمین جون میداد_جون میداد_.(مرگ به نیرنگ تو،خون اردک های ما میچکد از چنگ تو).
قتل کار ساده ایه اگه بی ارزه.ولی نیرزید؛چون یک کیلو بیشتر نمی شد.
من اسمش را می گذارم حماسه.

و اما ادامه ی ویلی جونز؛اگر می نوشتم بعدن حذف میکردم.پس ننوشتم تا بعدن حذف نکنم_عجب منطقی.
اگر خیلی می خواهید بدانید که ادامه ی ویلی جونز چه میشود .بیایید خانه ی ما شب را مهمان باشید تا برایتان داستان تعریف کنم.آنقدر تعریف میکنم تا گیج شوید و خوابتان ببرد.و با این کار شورش را که هیچ ترشش را هم در می آورم.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”چرا وب کم ندارم_حماسه ی کشتن اردک_ادامه ی افشاگری_جمهوری چک

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s