تسبیح مادربزرگ

مادربزرگ نخ تسبیحش را عوض میکند ،می گوید نخ تسبیحش کهنه شده.تسبیح را باز کرده ولی نمی تواند نخ را از سوزن عبور دهد.مادرم از پدرم می خواهد تا به مادرش کمک کند. پدرم با حالتی مثل برو کنار من بلدم ،رفت و نخ و سوزن را از مادربزرگ گرفت .او دوربین است ،البته او پدرم است و نمیتواند دوربین باشد بلکه چشمهایش دوربین هستند.
کمی این طرف و آن طرف را نگاه کرد ولی عینکش را ندید.سوزن را از چشمهایش دور کرد ولی نتوانست. به برادرم گفت برود عینکش را از ماشین بیاورد.مادرم این بار به من گفت تو کمکش کن،من سوزن را نخ کردم،خیلی راحت بود.
برادرم برگشت ولی دید دیگر به عینک نیازی نیست،حس کرد که رفتنش بیخود بوده و فایده ای نداشته.پدرم از عینک بیشتر برای مطالعه استفاده میکند و برای رانندگی هم عینک دیگری دارد.
مادر بزرگ از من تعبیر خوابش را پرسید،انگار که من ابن سیرینم.من هم گوگل کردم دیدم تعبیرها حاکی از مردن اوست ولی نمیتوانستم به او بگویم که خواهد مرد.در عوض گفتم که عمرت دراز است.گفت خدا نکند.اگر می گفتم زود خواهد مرد حتمن خوشحال می شد.
یاد جمله ای از وبلاگ کوتاه که خیلی دوستش دارم افتادم که می گفت :بغض کردن هم دارد وقتی میبینم کوچک ترین چیزها از ما دریغ شده اند.(درست یادم مانده است؟!)
بعداز ظهر از خانه ی پر و شلوغ میروم بیرون با سری گیج شب بر میگردم خانه و می بینم کسی خانه نیست.
کلید نداشتم و از دیوار پریدم.باز کردن در داخل هم راحت بود چون قفلش خراب است.باز و بسته شدنش هم معمولن پر سر و صداست و همه را عصبانی میکند،غیر از من.
خانه ای ساکت در شهر ساندیس ها،همه جا تاریک و خوب.نمی دانم چرا وقتی اسم ساندیس می آید یاد محرم و راهپیمایی می افتم و بعد هم یاد کهریزک و بعد از آن هم تصویر زندان شهر ساندیس ها به ذهنم می آید و بعد از آن هم اولین چیزی که به ذهنم می آید وردپرس است که برای خلق کردن از من سپاسگذاری می کند.
ناراحت می شوم وقتی می بینم بیست سالم است و هیچ امیدی نیست که در آینده بشوم انسانی که همیشه آرزویش را داشتم.و به همین خاطر همه چیز را شوخی می گیرم.
همیشه میگویم زندگی مسخره و تخمی است .همچنین میگویم لاو ایز کرسد بای مناگمی.تک همسر بودن یا نبودن که به من ربطی ندارد ،ولی راجع به آن نظر میدهم.مثل … که راجع به تکنولوژی نانو و سلول های بنیادین حرف میزند، ولی حوضه ی تخصصش چیزی دیگر است که اگر آن را تخصص بدانیم.

ای عشق با تو حرف می‌زنم، ای رنج مگر آجری؟…

بیچاره ما که پیش تو از خاک کمتریم

.
ما را نه غم دوزخ و نه حرص بهشت است…

ای دهر تو بخور این راه را کلاً، که ما نخواستیم داوری.
..

ای کاش، ای کاش، ای کاش…داوری، داوری، داوری…

در کار، در کار، در کار…

کاشکی، کاشکی، کاشکی…

قضاوتی، قضاوتی، قضاوتی…

در کار، در کار، در کار…

بگذار تا مقابل روی تو بگذریم، دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم

.
ای کاش، ای کاش، ای کاای عشق با تو حرف میزنم ،ای رنج مگر آجری؟
…ای شیخ حقا که تو از ما بهتری

محسن نامجو – ای کاش
بروید بگردید پیدا کنید :)

Advertisements

یک دیدگاه برای ”تسبیح مادربزرگ

  1. ناراحت می شوی وقتی می بینی بیست سالت است و هیچ امیدی نیست که در آینده بشوی انسانی که همیشه آرزویش را داشتی؟؟؟
    ناراحت نشو…
    چون وقتی مثل من بیست و چهار سالت شود؛ باز به همینجا خواهی رسید!
    اصلاً تو بگو این چرخه تا آخر عمر ادامه دارد…
    و به همین خاطر همه چیز را به شوخی بگیر

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s