سال شیشه ای

اگر قرار باشد داستانی نوشته شود قطعن شخصیت قهرمان بی عرضه ی داستان چنین خواهد بود: (( او که عشق مجید خراطها داشت دست در جیب زیر آسمان شهر قدم می زد و بعدازظهرها کتابهایی در مورد طالع بینی می خواند)). نه به خاطر اینکه چنین شخصیتی وجود دارد.به خاطر اینکه باید این چنین باشد.ولی داستانی نوشته نخواهد شد.

مادرم از پسر برادرش حرف می زند که ناقص به دنیا آمده،می گوید برادر بزرگمان با او دعوا کرده و گفته همش تقصیر توست که این بچه اینطوری شد.او هم گریه کرده و گفته چطور می تواند تقصیر من باشد؟دوبار هم سونوگرافی رفتیم ولی گفته بودن بچه سالمه.
پدرم می گوید:اون اگه شیشه نمی کشید بچش اونجوری نمی شد،همش تقصیر خودشه.ولی مادرم نمی تواند برادر متولد پنجاه و هفتش را مقصر بداند.
من نمی خواهم فکر کنم که تقصیر چه کسی است،چون دیگر فایده ای ندارد.پدر شیشه ای یا دکترهایی که قبل از تولد معاینه اش کرده بودند و گفته بودند سالم است؟ولی به نظرم هر دو طرف مقصرند.
مادرم یک بار هم برای من خصوصیاتش را گفته بود. ولی من نه می توانم به ذهن بیاورم و به طبع نه می توانم بنویسم.
صدای شستن ظرف می آید.مادرم می گوید: بریم برای عید این بچه هاچیزی بخریم.پدرم که در جمله ی امری مادرم حتی ضمیری هم برای خودش نداشت جواب میدهد:من دیسک دارم،دیسک.نمی تونم زیاد راه برم،نمی تونم.مادرم میگوید:تو جوونیتم همینجوری بودی.همیشه اینجوری بودی.هیچوقت مثه زوجای دیگه با هم بیرون نرفتیم.
من چشم هایم را بسته ام و دقیقن مثل معتادان کارتن خواب دراز کشیده ام.ولی حرفهایشان را می شنوم.مادرم با برادرم بیرون رفت.پدرم به خواهرم میگوید:یه پتو بنداز رو این، سرده.
پدربزرگم مریض است.شاید بمیرد.من در کمال راحتی و آسودگی خاطر از احتمال مرگ او حرف می زنم.هرچند پیرمرد ،پدر مادرم است و آسم دارد.
هوا سرد است.ریزش موهایم هم بیشتر شده،فقط موهای سرم نمی ریزند،موهای کل بدنم می ریزند.برادرم با خونسردی می گوید:احتمال دارد سرطان باشد.مادرم از او می خواهد که خفه شود.

به نظر پدرم هم همیشه هوا سرد است.می خواهد همه را از سرما نجات دهد.
اگر او را روزی به میزگردی درباره ی مسائل خاورمیانه هم دعوت کنند، قطعن اولین جمله اش این خواهد بود:خعیلی سرده اونجا.
دیده اید در تلویزیون گاهی زیر اسم بعضی از اشخاص می نویسند کارشناس مسائل خاورمیانه؟
آنها آدمهای خاصی نیستند،در ایران سی میلیون از آنها وجود دارد.ولی پدرم یک قطعه ی نادر و کمیاب از آن گونه ی کارشناسان است.من و پدرم در اکثر مسائل با هم مخالفیم.او می گوید حکومت های آمریکا و ترکیه خوب هستند و دموکراسی و آزادی کافی دارند.ولی به نظر من ترکیه آنقدر مهم نیست که اصلن درباره ی آن بحث شود.من می گویم ترکیه عن است.آنها نژادپرست هستند.اصلن هم حقوق بشر آنجا رعایت نمی شود،و پر است از زندانی سیاسی.همچنین می گویم یک ناخن گربه ی افغان ها به کل ترکیه می ارزد.من افغانستان را دوست دارم.همیشه هم تاکید میکنم که من نژادپرست نیستم ولی با ترکیه مشکل دارم.آمریکا هم که همه می دانند چقدر کسکش_این صفت را با اندکی تامل انتخاب کردم _ است.حتمن دلایلی وجود دارد که ذهنیت من آنتی ترکیه به بار آمده.ارمنستان و آذربایجان هم به نظرم بد نیستند.

نمی خواستم پتو باشم

موهایم میریزند.این را صبح ها از بالشم میفهمم.سرم طاس خواهد شد.رقت انگیزو ناراحت کننده نیست که صبح ها موهای ریخته شده ات را روی بالش ببینی و از دستت کاری بر نیاید؟
مادرم از بیرون آمد و به من گفت این همه پله را نمی توانم بروم بالا و بیایم پایین،چون اضافه وزن دارم ، نفسم بند می آیدو پاهایم ورم کرده اند.وایتکس و پودر لباسشویی را از کیف دستی بیرون آورد و با ناراحتی گفت این دوتا سه تومن شد.من دکمه ی لباسشویی را زدم تا با این کار خودم لباسهای خودم را شسته باشم و مادرم اذیت نشود.
من پول ندارم تا مشکلات مادرم را حل کنم.
نه، کافیست. دیگر قصد ندارم بنالم چون با سر طاس هم که شده باید از جایی شروع کرد.
سوء پیشینه و دیپلمم را خواستند آنها را هم با هزار نه ولی هفت هشت مصیبت از هنرستان و دادگاه گرفتم_فنی خواندم تا یک سال جلو بیفتم؛چون پیش دانشگاهی نداشت_ کسی که با پنج مصیبت می تواند دیپلم وسوء پیشینه بگیرد، از او چه انتظاری باید داشته باشند؟از او باید انتظار داشت از پل هوایی خودش را پرت نکند پایین،بلکه نوشته ها و یادگاری های رویش را با دقت بخواند.
راستش از این کار اصلن سر در نمیاورم.می خواهم همینجوری تخمی تخمی کار جدیدم را یاد بگیرم.(من جدی هستم !)
خلیج فارس که ناو های آمریکایی در آن مانور می دهند منتظر ماست پس بیا تا برویم کربلا،چون کربلا قشنگ است و آن نفتی که بویش از سفره یمان نرفته خرج آنجا هم می شود.بله ،هنوز بوی نفت از سفره مان می آید؛چون من نفت ریختم رویش تا قول مسئولین را عملی کنم و نفت را روی سفره بیاورم.

صبح باید به بانک میرفتم تا چک پدرم را نقد کنم.با ریش نمی شد.چون افراد طاس ریشو من را یاد((پتو)) می اندازند._ذهنم در ربط دادن چیزهای بی ربط به یکدیگر درخشان و مستعد است.مثلن هنگامی که می گویند((شگرد))،وحید شمسایی به ذهنم می آید._من نمی خواستم پتو باشم،پس باید ریش هایم را می زدم.دی وی دی مستند دایناسورها را برداشتم با یک ژیلت و رفتم حمام.من آدمی نیستم که مستند دایناسورها را در حمام نگاه کنم،آن را به خاطر اینکه آینه خورد شده بود بردم.یک سوسک روی دیوار من را که با دی وی دی ریشهایم را میزدم نگاه میکرد و منتظر بود تا وقتی که چشمهایم را میبندم هیکل لزج و تهوع آور خودش را روی من بیندازد و من را هم آلوده به میکروبهای خودش کند.شامپوی بزرگ را برداشتم و با زیرش سوسک کثیف را له و لورده کردم._صدای قشنگی داد_.
بانک شلوغ بود؛انگشت شستم را روی دکمه ی دریافت نوبت فشار دادم.دستگاه مانند_ول کنید،چون مانند هیچ چیز نبود_ یک تکه کاغذ بیرون آورد.رویش نوشته بود شماره سیصدو هفده ،تعداد افراد منتظر صدوهشتاد و دو.من باید منتظر میماندم تا صدای خانومی که اصلن برایم جذابیت نداشت می گفت شماره فلانی_ که در اینجا من هستم_ به باجه ی فلانی_ که در اینجا کارمند بانک سرمه ای پوش است.
من هیچ وقت نخواستم کارمند بشوم،چون کارمند ها سرمه ای می پوشند و قشر شفاف جامعه هستند وۀخر هر ماه هم حقوق می گیرند.
به نوبتم زیاد مانده بود، به همه جا نگاه کردم ولی اثری از کاغذهای نوبت که آن زن خالی و مبهم قرائتشان میکرد، نبود.توی جوی آب را هم نگاه کردم؛ولی آنجاخیلی تمیز بود.

شهرداری کارش را خوب انجام میدهد.

نوکیا که زیاد ازش تعریف کرده بودم و نسبت به آن ارادتم کامل بود و حتی به آن ایمان هم داشتم،ادا درمی آورد.وقتی سرد می شود ال سی دی اش روشن نمی شود؛باید گرمش کنم تا کار کند.اشکالی ندارد چون در نود درصد فیلم های وحشتناک هم همیشه صحنه هایی از پورن وجود دارد.(چه ربطی دارد؟)
الآن من فرد لاغر طاسی هستم که از پتو شدن می ترسدو مستند دایناسورها را نگاه نمی کند.

به جای گندم ،عدس است روی پنجره

مادرم برای نوروز به جای گندم عدس کاشته_کاشته درست است؟_و روی پنجره گذاشته موقعی که به چشمم می خورند خازن های عدسی آزمایشگاه که بیشترشان سوخته اند یادم می آید.دکتر سودمند می گوید خازِن با کسره درَست است،خازن با فتحه را بی سواد ها و کوچه بازاری ها میگویند.همچنین می گوید ما همه ی کار هایمان بی منطق است و اکثر کارها دست افراد غیر متخصص.
او از همه چیز ایراد میگیرد؛من هم از همه چیز ایراد میگیرم.جلو بعضی ها می ایستم و می گویم منطق تان از بیخ و بن اشتباه و غلط است.من با این سیستمی که طراحش شما هستید مشکل دارم،و نمی خواهم تابع قوانین تان باشم.در خانه هم میگویم لباس هایم کثیف اند وبه این مساله باید رسیدگی شود ،ولی مادرم با پاسخی بسیار ساده که در عین حال یک راه حل برای مشکلم است میگوید: خودت بشور دیگه.من به پاسخش جواب میدهم که: نمی تونم این کار مردها نیست.او هم به جواب من به پاسخش جواب میدهد: اینجوری میگید ولی بعدن که زن گرفتید همه ی کارای خونه رو انجام میدین.من هم روشنگری میکنم نسبت به جواب او به پاسخ جوابم که: من غرور دارم،مرام دارم دست به همچین کارایی نمیزنم.
مثال او برادرم است که گفته شده ظرف شسته است .مادرم به گونه ای آنتی عروس شده و این تفکرش در من هم اثر گذاشته من الان نسبت به همسر آینده ام حس خوبی ندارم_چیزی که وجود ندارد میشود نسبت به آن حس داشت؟_.
برادرم فرد روشنفکر و مهربانی است ،بیست و هشت سال سن دارد صاحب دوتا فرزند است.و علاقه بخصوصی به دانشجویان شهرستانی دارد؛من رازهایش را نگه می دارم. من مثل او نیستم من مانند حاجی های فرش فروش داخل بازار قدیمی هستم.من از آنهایی هستم که انتظار دارم زنم به من خدمت کند.وقتی در را زدم خسته نباشید بگوید، بیاید کیف دستی هایم را از دستم بگیرد. در نظرم زن ماهیتی است که من صاحبش هستم.این تفکرم اساسن و از ریشه غلط است، و در آینده شاید کمی نرم تر شد و به فقط انجام ندادن کارهای خانه توسط خودم اکتفا کردم.

از وقتی که هوا سرد شده این بار هفتم است که سرما می خوردم.وقتی مریض می شوم دقتم بیش از حد زیاد می شود.همه چیز را می شمارم ،اندازه میگیرم و وزن می کنم.می توانم بگویم همه ی وجودم باتمام قوا به یک وسیله ی اندازه گیری چند کاره تبدیل می شود.
ولی در مواقع سلامتی اینطور نیستم.چون یاد گرفته ام که به مسایلی که ناراحت کننده اند دقت نکنم و از کنارشان بگذرم.
____________________*****___________*****_________________

پرده را زده ام کنار ،برف می آید.برادرم از مدرسه آمد با کلاهی روی سرش و برف رویش.از او پرسیدم برف می آید؟یک لحظه مکث کرد و گفت :نه!!!
می دانستم برف می آید و او هم می دانست که می دانم برف می آید.هدفم از سوال این بود که خاستم با یک فرد خسته ی تازه از مدرسه برگشته، یک مکالمه برقرار کنم برای ابراز اینکه شرایطی که او در آن بوده را درک میکنم، یا اینکه میخواهم درک کنم.مطئنم او هم منظورم را دانست.
پدرم دو شب است اس ام اسی که برایش فرستاده اند را برایمان بلند می خواند تا بخندیم،هیچ کس در خانه نمی گوید که این را دیشب هم برایمان خواندی، چون او این حق را دارد که یک اس ام اس را چند بار طوری که انگار تازه است و ما نشنیده ایم برایمان بخواند.شاید امشب هم تکرار کرد.در ذهنم تصویر سازی می کنم: فردی است گرسنه که از پشت شیشه ی یک کبابی ،فردی که مشغول خوردن کباب است را نگاه میکند.شیشه را میکوبد..تق..تق..تق.فرد داخل با دهان پر میگوید :هااان؟.فرد گرسنه جواب میدهد:پیاز هم بخور.بعد هم صدای خنده ی پدرم:قاه قاه قاه.
از بچگی عادت کرده ام همه ی قضایا و وقایع را در ذهنم تصویر سازی کنم.ولی یک مساله من را ناراحت می کند و آن این است که هنوز هم کسانی هستند که فرق بین صدای سیاوش قمیشی و محسن چاوشی را نمی دانند.زجر دهنده نیست؟مخصوصن برای منی که با صدای قمیشی بزرگ شده ام؟
___________________****___________________________****________________

از اول هم به او گفته بودم که قرار در کافه سنتی را بی خیال شود، چون من سینه ام عفونت کرده و نمی توانم قلیان بکشم، اصلن چه کسی دیده که اولین قرار با دو دختر فشن را در کافه سنتی بگذارند؟ولی او قبول نکرد و از استرس هایش گفت.من قبول کردم و شب ساعت هشت قرار گذاشتیم. بیست دقیقه دیر رسیدم،زیر زمین بود؛پانزده پله پایین رفتم و دیدم در حال حرف زدن هستند،با دست دادن مخصوص خودم و سلام و احوال پرسی گرمی شروع کردم.قلیان کاپوچینو خاستم تا به کام دختران شیرین بیاید .دوستم خواست چای بریزد قوری را برداشت،دوست دخترش گفت :داغه،دست نسوزه؟دوستم در جواب گفت :نه هیچی نمیشه ،مال ما کلفته. دو دختر مات و کمی متعجب ماندند ،تا اینکه من زدم زیر خنده و آنها هم خندیدند.به هر حال او استرس داشت و منظورش پوست دستش بود و آن شب در همه چیز من را با خود یکی اعلام میکرد.با من حس هم سنگری میکرد.مواضع مان را مشترک اعلام میکرد.
خلاصه در محیطی که همه دهان و پاچه بودند و من فقط نگاه یک ساعت گذراندم.

yeezy

من یی زی خوبی نبودم،ولی خواهم شد قول می دهم.ولی الان می توانم دراگ دیلر بشوم.چون شهر من از تولیدکنندگان مواد مخدر است.بعضی ها در آشپزخانه هایشان می پزند.تولیدش راحت است_تشویق اذهان عمومی به خلاف.ولی اعدام در کار است.

شب در خانه ی زد ام بودیم.خانه شان در دل کوه و باصفاست در یکی از مناطق مرتفع شهر.دل کوه را آرش گفت که من و زد ام به او لقب یانکی را داده ایم.
زد ام شارژر نوکیا نداشت و همین مساله باعث شد من و افشین،نوکیا داران از اذل تا ابد به او که نوکیا ندارد گیر بدهیم.و افرادی که گوشیشان از نوع گوشی زد ام است را مسخره کنیم.آنها را افرادی دانستیم که برای ماموریت به جاهای دور می روند و زنشان هم برای رفع نیاز جنسی با افرادی دیگر رابطه برقرار میکنند.
شاید برایتان عجیب باشد ولی اگر سامسونگ گالاکسی س سه را در دست چپم و آیفون پنج را در دست راستم قرار دهند،و از من بخواهند نوکیا ام را بیندازم من از نوکیای خودم دست نخواهم کشید و به استفاده از آن تا مرگ ادامه خواهم داد.چون نوکیا چیزی دیگر است،مرد است ،یل کارزار است،جرج تنت است،لبراون است،رایان گیگز است،خراب نمی شود،محکم است.
قدیم کتاب ها را نایلون میکردند.این مساله تقریبن یادم رفته بود تا چند روز پیش که کتاب استاد را دیدم.او ابروهای پهنی داشت و موقع درس گفتن هم فقط به دختر ها نگاه می کرد و به آنها جواب میداد.کاپشنم را در آوردم و آستین های تی شرتم را بالا کشیدم ولی نتوانستم حتی یک لحظه هم نگاهش را از دختران قطع کنم.کمی که فکر کردم دیدم او هم فردی مانند من است و لزومی ندارد او را از لذتی که میبرد محروم کنم.من قلب بیگانه را میشناسم زیرا خودم در سرزمین مصر عمری بیگانه بودم.یا بهتر بود بگویم من قلب کس لیسان را میشناسم زیرا خودم عمری با این پدیده ی داخلی جنگیده ام.
من هیچوقت زن را به صورت یک واژن ندیدم.من او را به صورت یک بدن دیدم که نود درصدش برایم قابل استفاده است.یک توده ی احساسی است،البته مغزش را نمیتوان نادیده گرفت.پس زن هم یک انسان است البته از نوع با حالش که وقت گذراندن با آنها احساسم را خوب میکند. من هم مثل یی زی دیگر عاشق پول و ماشین و زن هستم.و مهمترین چیز پول است.و به آن خواهم رسید؛قول می دهم.
هم کلاسی جدیدمان که آرم شرکت اتوبوسرانی روی جورابش بود در آزمایشگاه آمد و کنار من نشست.جدید ها معمولن می آیند و کنار من می نشینند, زیرا من جذاب هستم و از خودم الکترون ساتع میکنم_الکی.با کمی پرس و جو فهمیدم پدرش مشاوراملاکی است.من با آدم ها خیلی زود صمیمی می شوم،مثل قبل خشک نمانده ام،این را برادرم گفت.موجودی خیلی اجتماعی شده ام؛از کلمه ی زیبای ساشل هم استفاده نمیکنم.
من پیش از مرشد شدن می خواهم به برخی چیزهای دیگر هم برسم.مرشد به کسی میگوییم که می خواهد ارشد بخواند.من لغت های زیادی ساخته ام و تحویل زبان فارسی داده ام.اگر دهخدا زنده بود حتمن در فرهنگ لغتش می نوشت.ولی زنده نیست و نمی تواند بنویسد. پس من هم دیگر لغت نمی سازم.ولی فارسی ناقص است.
همانا بهترین زبان ها عربی است و سیاهترین سنگ ها حجرالاسود.

پی نوشت:
این سی امین پست در تداوم بازی در لجنزار بود.از همه دوستانی که اینجارا دنبال میکنند سپاسگذارم.
اینجارو چطور دیدین تا به حال؟ انتقاد؟پیشنهاد؟فحش؟خیلی رو راست و بی پرده هرچی دلتون می خاد بگین.