بندِرعباس

مرد مسن اصفهانی از آدمهایی بود که صبح ها جلو آینه با افتخار میگویند: بدون هیچ دوا و درمانی هنوز هم می توانم .او با کت و شلوار سبز کمرنگ و کلاه کاموای سبز پررنگی که فقط حجم کمی از سر نیمه طاسش را درش چپانده بود مصرانه تا ساعت دوازده شب از خاطراتش در ارمنستان می گفت؛ اونجا که میرفتیم مشکل اصلیمون زبون بود،اونام که انگلیسی نمی دونن،به اون دختره فروشنده گفتم من پیاز میخام اونم نمیدونس چی میگم.همه جارو گشتم تا شاید عکسی چیزی پیدا بشه آخرش یه پیاز اینقدی_چشم راستش را ریز کرد و با دستش دانه تصبیحش را نشان داد _پیدا کردم؛دختره گفت آآه ه ه چوخ!اونا به پیاز میگن چوخ. گفت لست یر.از من پرسید لست یر یعنی دیروز تموم کردیم یا یه همچین چیزی.من هم گفتم بله. بله.(شما چرا با لهجه ی اصفهانی این قسمت را می خوانید؟)

او حتی از نشانه ماه ها هم حرف زد و گفت که متولد ماه عقرب است.ولی من چیزی نگفتم چون ماه تولد من وحشتناک و شرمناک است نشان مهر ماه مضخرف است یک مرد کون لخت یک ترازو را در دست گرفته؛چه چیزی می تواند مضحک تر از این باشد؟البته شاید چیزی مضحک تر از این باشد.
همه میخواهند در این تصویر، ترازو باشند تا آن مرد لخت.آنها یک شیء بی جان بودن را به لخت و سکسی بودن ترجیح میدهند.
مرد کارمند سی و پنج ساله از زاینده رود حرف می زد:آقا از زاینده رود دیگه هیچی نموندس.او مجبور بود صبح شنبه سر کارش باشد،ولی سعی می کرد این مسئله زندگی امروزش را خراب نکند.
من از هواپیماهای ایران می ترسم و به همین خاطر با قطار رفتیم چون اتوبوس از اصفهان تا بندرعباس وجود نداشت.

صبح به بندرعباس رسیدیم.وقتی آنجا را دیدم یاد هندوستان افتادم چون خری ندارم تا یاد هندوستان بکند.من سگ هم ندارم، پس بنابرین من خودم به عنوان یک فیل یاد هندوستان کردم.
چند ساعت بعد که عبادتگاه هندوها را دیدم بیشتر از قبل احساس کردم که در هند هستم.ولی واقعن زیبایی خاصی داشت و هند نبود .زن هایی با چادر گلی و شلوارهایی که ساق پاهایشان را زیبا تزئین کرده بودند از خیابانهای گرم شهر به آرامی رد می شدند.با پوستی تیره و لباسهای درخشان و رنگارنگ.داخل پرانتز بگویم که بار جنسی تقریبا زیاد بود.
در پیاده رو که راه می رفتیم یک زنی آمد و گفت:جنده می خاین؟
من رد شدم و نادیده گرفتم.چون لازم نمی دانم در شرایط کنونی بیماری مقاربتی داشته باشم.شاید هم دارم! البته بعضی مواقع برای اینکه وضع سینه ام بهتر شود قلیان می کشم.ولی_ولی کیه؟_ از بیماری های لاعلاج وحشت دارم.ساحل با خرچنگ های نازنین و ماهی های خوشگل_خاستم از کلمه جدید اژمل به جای خوشگل استفاده کنم ولی تصمیمم عوض شد چون احساس کردم آنوقت مثل بچه سوسول ها میشوم_در آن منظره ی زیبایی بود.نخل های خرما هم به صورت خیلی سنبلیک ایستاده بودند و مردم را تماشا میکردند.

دو چیز من را آرام میکند.این را لب دریا هنگام فکر کردن دانستم، یکی گله ی گوسفندان و دیگری دریا.
دومین چیزی هم که یاد گرفتم این بود:افرادی که از نیم فاصله استفاده نمی کنند در زندگیشان موفق ترند.