دندانپزشک……..فیلتر شدن

دندان های جلویم بی حس نمی شوند.لثه ها و لبها بی حس می شوند ولی دندان ها اصلن .دندان چهارم را کشید،چون چیزی ازش نمانده بود. آن لابه لا ها هم از خاطرات آلمانش میگفت.دکتر متولد سی و هفت است.منشی اش آمد و با لبخندی گفت آقای دکتر کشیدنی نداریم؟ دکتر هم خندید و گفت کاش داشتیم ولی حیف.من هم لبخند زدم.الکی!
دکتر خوش هیکل فارغ التحصیل یکی از دانشگاههای معتبر آلمان که نامش را نمیگویم تا تبلیغات نشود،از یخچالش یک قوطی خرما در می آورد و میگوید:چنتا بخورم فشارم بیاد سر جاش،تو ام میخای؟ من هم با دهان بی حس و دندانی تازه اعصاب کشی شده گفتم: نه،مرسی.بعد هم از بسته بندی خرما تعریف کرد و گفت صادراتی است به خاطر همین قشنگ است.(صادراتی هایمان قشنگند)
خانوم منشی جوان روبرویم روی یک صندلی نشسته و از پنجره به بیرون نگاه می کند.یک کتاب زبان فارسی که آرم پیام نور رویش است را در دست گرفته، انگشت اشاره اش را هم لای کتاب گذاشته تا صفحه اش را گم نکند.مقنعه و شلوار مشکی با یک روپوش سفید پوشیده. او دوست ندارد به دانشگاهش بگوید پی ان یو،این را از ساعت مشکی اش فهمیدم.ـ چه ربطی داشت؟
هربار من را میبیند میخندد،من هم میخندم، چیز خنده داری هم در میان نیست- باز یادم آمد خندیدم- .
من نومید شده ام کمی.مگر میشود دندان بی حس نشود؟آن هم با آمپول های آلمانی که دکتر از آنها تعریف میکند.هر چند روی یکی از وسایلش نوشته شده بود ساخت آلمان غربی! اگر همینجوری بی حس نشوند چه میشود؟کاش زود میگذشت.چون از خوردن افتاده ام، و کلن در برنامه روزانه چایی و نوشیدنی ها ی سرد و گرم جایشان را به شیر داده اند،آن هم شیر ولرم.آب را هم ولرم می خورم.
در کل انسان ولرمی شده ام که لابه لای جمله هایش افکار فاشیستی اش را بیان میکند.کول و هات نیستم.میانه روی افراطی شده ام!
البته انسانی ولایت مداری هم هستم! معنی ولایت مداری را هم نمیدانم- شبیه کی شدم؟-.
وقتی از دندانپزشکی با درد بر میگردم همه از من سوال میکنند که کدام دندانت را کشیده… چنین قانونی وجود دارد که دندانپزشک همیشه دندان را باید بکشد؟و هیچ کار دیگری رویش انجام ندهد؟ بدترین قسمت مساله اینجاست که من نمیتوانم حرف بزنم و شفاف سازی کنم چون در عالم حال کردن با دردش هستم.ـ این حال کردن با آن حال کردن فرق میکندـ.
ما بچه های آواکس لایو چت هستیم و مفاهیم- اول نوشتم معانی بعدش از خودم پرسیم چرا آخه چرا؟- مختلفی از حال کردن را میشناسیم.
برایم قرص مترونیدازول نوشته!وقتی گوگل میکنی میبینی برای عفونت های واژن کاربرد دارد! یعنی دهان من واژن است؟ حالم بد می شود وقتی فرض میکنم دهانم واژن است.-چرا همچین آدمی هستم که میتواند فرض کند دهانش واژن است؟و پس از فرض هم پیش همه بگوید؟- حتی بدتر از این است که با شکم گرسنه نهار پیدا نکنی و به جایش بیسکوییت ساقه طلایی بخوری با نوشابه ی مشکی ارس که رویش نوشته پانصد تومان ولی فروشش هفتصد تومان است.ناچار فکر مهاجرت به ذهنم می رسد.اگر روزی قرار باشد از ایران خارج شوم قطعن مهمترین دلیلش فیلتر بودن اینترنت خواهد بود.چون هیچ چیز بدتر از این نیست که نتوانی با یک کلیک بی بی سی یا وردپرس و یا هر مزخرف دیگری را باز کنی.و خیلی بغض کردن دارد وقتی نتوانی با گوشیت به توییتر بروی.یا نتوانی آهنگ نامب ریحانا و امینم را گوش دهی یا دانلود کنی و باید منتظر رسیدن به خانه باشی.

همه ی مسائل با هم در ارتباطند و دست روی گردن هم می اندازند.

پنجره ی اتاق من

شلنگ را از گوشه ی حیات می آورد خم می شود و به شیر میزند.آب را باز کرده و با حالتی که فقط مخصوص خود اوست حیاط را میشورد.
این بار یک تیشرت آبی آستین کوتاه و دامن سیاه که ساق پاهای سفیدش دیده می شوند پوشیده است.شلوار تنگ مشکی ای که دیروز پوشیده بود بیشتر به او می آمد.دیروز چادر هم دور کمرش بسته بود ولی بعدن دید که راحت نیست بازش کرد.چادرش سفید و سیاه قاطی در هم بود که انگار بچه ای بازیگوش با فرچه این دو رنگ را به پارچه زده باشد.
موهای نرمش که من لمس نکرده ام ولی مطمئنم که لطیف و ناز هستند را از پشت بسته.ساق پاهای گوشتالوی سفیدش و گردن نرم و صافش من را احساسی می کند.واژه ی دیگری را نتوانستم جای احساسی بگذارم، چون خودم هم نمیدانم چطور میشوم. می خواهم بغلش کنم و ببوسمش، دستهای نازش را بگیرم و به چشمهایش خیره شوم. به نظرم شهوت نیست.
او شوهر دارد و دوتا هم بچه،هرچند وقتی حیاطشان را پشت پنجره اتاقم نگاه می کند فقط به او خیره می شوم و نه کس دیگری ولی حدس میزنم دوتا بچه کوچک دارد.
موهای مشکی، لب های پرش و ابروهای کوتاهش از او برایم یک موجودی ساخته که می خواهم فقط تماشایش کنم.می خواهم به او خیره شوم و حرکات زنانه اش که فقط مختص خود اوست را با دقت دنبال کنم.خسته نمی شوم،و هنگام نگاه کردن هم به هیچ چیز به جز او فکر نمی کنم.
زشت نیست پشت پنجره به حیات مردم خیره شوی و یک زنی که شوهر دارد را دید بزنی؟ نه .من این کار را برای خودم زشت نمی بینم.وضعیت کنونی من اجازه همچین کاری را به من میدهد. و شوهر داشتنش و یا بچه داشتنش برای من هیچ اهمیتی ندارد.من فقط می خواهم نگاهش کنم و پوست سفیدش را لمس کنم، حتی در تخیل هم که شده.
اسمش را نمیدانم.حتمن اسمش هم مانند خودش خاص و قشنگ است.

نمی خواهم این نوشته را چاپ کنم تا همه ببینند.چون میخواهم او و هرچه درباره ی اوست و بگونه ای به او ربط دارد مال خودم باشد.می خواهم مالکش باشم و کسی جز من او را نبیند و نتواند لمسش کند.می خواهم فقط چشمهای من که از بی خوابی درد می کنند او را ببیند.نمی خواهم او را مقدس جلوه دهم و بگویم دنیوی نیست.او برای من که می توانم بدون استراحت و آب و غذا به او خیره شوم هم مقدس نیست.تنها موجودی که برایم مقدس مانده خدا است.مفهوم او برای من و حسی که نسبت به او دارم در بعد مقدس بودن یا نبودن نیست. او ،خودش است و احساسم نسبت به او احساسی است که نمی شود به آن معنی داد و ماهیت بخشید.
می خواهم افکار خودم را فقط برای خودم نگه دارم. هرچیزی را که می نویسم ذخیره میکنم در درفت ها.هجده تا درفت.حذفشان خواهم کرد.

میمون ها هم پدربزرگ دارند

من هم میتوانم:
وقتی ناله های خرد شدنت زیر پای باران نوای دل انگیزی شد؛چه فرقی میکند برگ سبز کدام درخت بودی؟

پرونده ی شماره یک:
هوشی را کتک خواهم زد.و بعد هم با ماژیک روی پیشانی اش خواهم نوشت:من آدم عوضی و بازنده ای هستم.بعدن در پاسگاه خواهد گفت:چند نفر ناشناس که تعدادشان را دقیقن نمیدانم ساعت سه ظهر هنگام خروج از سوپر مارکت اصغر که به اصغر بقال مشهور است دورم را گرفتند و به من گفتند از قیافه ات خوشمان نمی آید و تا آنجایی که می توانستند من را کتک زدند،یک نفر هم فقط قلقلکم می داد.اصغر بقال هم از ترسش در مغازه را روی خودش بست.
چیک چاک…. یک عکس سه در چهار هم ضمیمه ی پرونده اش کرده و به بایگانی پرونده های رسیدگی نشده کلانتری پانزده اضافه خواهد شد.

میمون هاهم پدربزرگ دارد:
جواد کلاه فروش برای فروش کلاه هایش مجبور بود از جنگلی عبور کند تا به شهر کلاه خران برسد.در جنگل خسته شد و خواست کمی بخوابد،همین که چشمهایش را بست میمون ها آمدند و کلاه هایش را بردند،جواد نصیحت پدر بزرگش که یک بار همچین بلایی در این جنگل به دست همین میمون ها سرش آمده بود،به یادش آمد و جلوی میمون ها کلاهش را از سرش برداشت و محکم به زمین زد.میمون ها هم بر خلاف تصور جواد تقلید نکردند و خیره شدند به او.جواد هم که ضایه و قرمز شده بود خواست بزند زیر گریه در همین لحظه یک میمون که به مش صادق مشهور بود از بالای شاخه ی درخت گلابی پایین آمد و یک سیلی محکم به جواد زد و گفت پدر سوخته فک کردی ما پدربزرگ نداریم؟+چندتا فحش رکیک. میمون های دیگر آمدند تا میانجیگری کنند ولی مش صادق ولکن نبود،آخر سر میمونی چاق و ورزیده که به جمشید بسم الله مشهور بود به زور جواد را از دست مش صادق آزاد کرد.
جواد نتیجه گرفت که مردم هم تجربه کسب می کنند و پدر بزرگ دارند.

بیایید تا کمی گشاد کنیم:
دلامون بزرگه تنگش نكنيم،زندگى آسونه سختش نكنيم،رفاقت بی سود قشنگ نیست تركش كنیم.

ریاست محترم گمرک شهید رجایی بندر عباس و ریاست محترم گمرک ارومیه:
خیلی خرین و البته خیلی هم خزین.اگر من را به بهانه ی نداشتن بیمه کدینگ نکردید.خودم رفتم گمرک سرو و کدینگ شدم.خاک تو سر کچلتون.
-والا اونجام گفتن پایان خدمت نداری، چرا دروغ بگم!

تقدیم به یگانه منجی عالم بشریت و اختر تابناک هستی:
به نظر من انتخابات امری حیاتی و خیلی مهم است. ملت می تواند آینده اش را خودش تعیین کند.و روی قله ی دماوند باایستد و بگوید:دنیام دست منه.
امیدوارم این انتخابات هم مانند انتخابات قبلی سالم باشد.

کاپیتان الف. ی هستم امیدوارم سال خوشی داشته باشید و وضع هم به همین منوال پیش برود تا زمانی که در یک چیز بخصوصی اول بشویم و رکورد بزنیم.

خداوند انشاالله همه ی مان را آدم کند.

مادر

دیدن پرنده از دور،برای من امیدیست به پرواز، به رفتن، اما فقط لحظه ای.ولی زل زدن به چشمهایت برایم امیدی دیگر است مثل پرواز همیشگی.
ولی دیگر نه می خواهم بروم و نه میخواهم پرواز کنم.زل زدن به چشمهایت هم دیگر برای من هیچ مفهومی ندارد.می خواهم بمانم و به لیوان نسکافه ام زل بزنم.

مادرم فکر میکند من نمونه هستم و هیچ عیب و نقصی ندارم. او به آینده ام ایمان دارد.او را بغل میکنم.بوسش می کنم.و به او می گویم که دوستش دارم.من از بچگی ام یاد گرفتم احساسم را خیلی ساده بیان کنم.وقتی ناراحت می شوم ،خیلی راحت می توانم بگویم ناراحت شدم.
امروز در آشپزخانه گفت من در طول روز فقط سه جمله ی تکراری را به او می گویم: گرسنه ام،تشنه ام،صدای تلویزیون رو کم کن.
او میگوید چرا با من درباره کار هایی که میکنی و مشکلاتی که داری حرف نمیزنی؟
بگویم که او هم ناراحت شود؟ اصلن چرا باید بگویم.
نمی توانم به او بگویم که وقتی مریض می شود یا دکتر می رود من یواشکی گریه میکنم.یا به او بگویم با زن های فاحشه میخوابم.اگر بعضی مسائل را برایش بگویم او قلبش می گیرد.و مایه ی افسردگی او می شود. به همین خاطر نمی گویم.
نمیدانم کدام یک بیشتر من را دلتنگ و افسرده می کند؛مریضی اش یا اینکه جز بغل کردن و بوسیدن نمی توانم کاری برایش انجام دهم.
مادرم تنها امیدم است یا بهتر است بگویم به خاطر مادرم زنده ام.

وسط خانه دستهایم را می برم بالا و حرکات کششی انجام می دهم.و تقریبن بدنم را گرم می کنم.همه به من خیره شده اند،می دانم در ذهنشان چه می گذرد ولی خودم را بی تفاوت نشان می دهم.بدنم صدای روباتهای آهنی زنگ زده که روغن کاری نشده اند می دهد.از صدای قر قر عضلاتم می ترسم.می دانم اگر کمی بیشتر به بدنم فشار بیاورم تسمه هایش از جایشان بیرون می زنند و دیگر نمی شود مثل قبل جمعشان کرد، کار آچار و بیچ گوشتی ها نیست.برای خودم هم عجیب است که این قراضه زمانی بوکس کار می کرد و در عرض یک ثانیه چند مشت پشت سرهم می زد.بدون هیچ وحشتی از خراب شدن.
وقتی نرمش می کردم همه به این فکر می کردند که این آهن قراضه ی زنگ زده زمانی بوکسر بود ولی یک سال از آن دوران گذشته و دیگر نمی تواند به آن دوران باز گردد.من هم میدانم که شاید دیگر نمی توانم مثل قبل شوم ولی می خواهم کمی خودآزمایی کنم که در چه وضعی هستم.وضع کنونی من اسف بار است.
من از آن دسته آدمها هستم که خوششان می آید بگویند زنم طلاق گرفت و رفت یا بگویند قبلن ورزش می کردم.
من پایان ها را دوست دارم.و یک زن طلاق گرفته ای داشتن هم چندان بد نیست.چون قضیه تمام شده و رفته.