آسمان آبی

چند هفته ای است که دیگر توان و حوصله ی نوشتن را ندارم.دیگر نمی توانم درباره موضوعات و اتفاقات جدید بنویسم.حتی حوصله فکر کردن را هم ندارم.همین الان که اینها را می نویسم مادرم داد می زند که بروم با آنها افطار کنم.پدرم چهار روز است که خانه نیست.قند مادرم هم دویست است .زیاد است نه؟عدد ها هیچوقت از یادم نمی روند.دومین چیزی هم که از یادم نمی رود متوسط بودن ماست،متوسط بودن غم انگیزتر از هر چیزیست.حتی غم انگیزتر از این است که دو ساعت بی حرکت در گوشه اتاقت به دیوار سفید زل بزنی و حتی یک کلمه هم حرف نزنی.نمی دانم چرا این وسط یاد یزد افتادم و اینکه در هیچ یک از خانه هایشان آجرها درست روی یکدیگر نیفتاده اند.شاید به خاطر این یادش افتادم که زندگی من هم هیچ یک از اجزایش درست سرجایش نیست یا اصلن سر جایش نیست.بعضی چیزها کم اند.کم بودنشان را راحت می توان حس کرد ولی نمیتوان لمس کرد چون وجود ندارند.
دیشب در خواب دیدم که روی پشت بام خانه ای بودم در شهری که هیچگاه در دنیای واقعی ندیده بودم.تاریک روشن صبح بود همه خانه ها بزرگ بودند وتقریبن قدیمی، عمرشان صد سالی می شد.سبک معماریشان ایرانی بود ولی اشکال خیلی عجیبی داشتند.درختان سرو خیلی بلندی لابه لای خانه ها بیرون آمده بودند.یکی از درختان سوراخ بزرگی داشت، انگار خانه باشد و آن سوراخ درش.من پشت بام ایستاده بودم، با شلوار سفید و پیراهن و کفش های مشکی.بچه ای سه ساله داشت از بشکه با پارچ آب بیرون می آورد و از بالکن خانه می ریخت در حیاط، آن طرف تر مادرش خوابیده بود .با صدای ریخته شدن آب زن بیدار شد و داد کشید:علی اون آبو نریز مامان… بیا بغلم بخواب…نیمه لخت بود و پستان های بزرگی داشت و موهایش به هم ریخته بودند.درست مانند ندا که هروقت صبح موهای به هم ریخته اش را میدیدم حالم خراب می شد و به ناچار رویم را بر می گرداندم آن طرف و منتظر می ماندم تا از خواب بیدار شود.تقریبن زیبا بود و می توان گفت کمی هم تپل بود.ترسیدم که من را ببینند ولی بعدن فهمیدم که آنها نمی توانند من را ببینند.علی پارچ را به زمین انداخت ، قهر کرد و رفت داخل خانه.خانه شان دو مرتبه بود و با سنگ های سفید تزئین شده بود.
انگار شهری باشد که از جنگ تقریبن سالم باقی مانده .بوی خشونت و باروت می داد.
روی آن پشت بام دراز کشیدم و به آسمان آبی خیره شدم. تا وقتی که از خواب بیدار شدم.چون هرچیزی بعد از مدت کوتاهی برایم جذابیتش را از دست می دهد.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”آسمان آبی

  1. تو زندگی منم یه سری چیزا سرجاش نیست و منتظر معجزه زمانم که عین اسید سولفوریک همه چیزو تو خودش حل کنه. بدتر از متوسط بودن اینه که از بالاپشت بوم نه زنی که پستون های بزرگ داره رو ببینی نه آسمون آبی. هیچی فقط یه چاردیواری که توشی.

  2. متوسط بودن خيلي غم انگيزه اما سالهاي سال بابام تلاشش اين بود كه متوسط باشيم. با افتخار بگه به مادر بچه ها گفتم هميشه صبحانه بياره برا بچه ها پنيري خامه اي چيزي. حالا كه شده متوسط خيلي خوشحاله.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s