recovery

قیافه ام مثل آواره های سوری میماند.زیر یک درخت در یک فضای سبز چهار در پنج نزدیک یک خیابان تقریبن شلوغه نشسته ام وبلاگ می خوانم .نمیدانم چند ساعت است اینجام ولی دلم برای پدرم تنگ شد.یاد روزی افتادم که با هم به یک شهرستان رفتیم.ابی میخواندو او با عینک های فوتوکرومیکش کنارم نشسته بود و به جلو نگاه می کرد.با ابی بشکن میزند من هم میخندم و خوشحالم که پدرم بشکن میزند؛من که یکی دوتا خاطره خوش با پدر ندارم؛اگر زیاد خاطره ی خوب داشتم که پدر بودنش زیر سوال میرفت.
دیسک ای را باز می کنم.در میان فایل ها دنبال دفترچه کنکور کاردانی به کارشناسی می گردم.آن را باز می کنم.(ویندوز هشت بد نیست).شاید فکر کنید که این پست را فقط برای این نوشتم که به همه بگویم من هم ویندوز هشت نصب کرده ام.ولی این طور نیست و اگر شما فکر می کنید اینطور است فش بذارین.
از کجا مونده بود؟
خودم میدانم از کجا مانده بود.آن جمله را هم سرفن برای تغییر بحث و ورود به بحث اصلی نوشتم.میبینید چقدر راستگو شده ام و پسر خوبی شدم، شبام تهنایی نمیتلشم؟
در همان موقع که دفترچه را باز کرده ام ماشین حساب هم باز است.دارم به طرز حقارت واری درصد امکان قبول شدنم در یک دانشگاه نسبتن خوب را میسنجم.و با اعداد و ارقام حساب میکنم.این کار خیلی به من لذت می دهد و کار مورد علاقه من محسوب می شود.
پروژه ام را هم هنوز تحویل نداده ام.تازه که به استاد زنگ زدم بار اول رد کرد.بعد از پنج دقیقه دوباره زنگ زدم، جواب داد.انگار در حمام بود.گفت الان بهم زنگ می زند.این روز ها اینطور شده ام؛ به هرکس که زنگ می زنم یا در حمام است یا در دستشویی.توانایی دیگری که چند روز پیش داشتم و الان ندارم، دانستن رنگ لباس طرفم از پشت تلفن است.وقتی رنگ لباسشان را به آنها می گفتم تعجب میکردند.و می گفتند از کجا می دانم.شاید توانایی هایم فقط به پشت تلفن محدودند.
از کنکور میگفتم.آخرش نتیجه گرفتم که درصد قبولیم پنجاه پنجاه است.مثل آقای روحانی که امکاناتش را ندارم بروم در بهترین جاها ادامه تحصیل بدهم.(یک جمله ی الکی و اضافه!).راستش به دانشگاه شیراز فکر میکنم. به هیچکس هم نمیگویم چون یهو دیدید قبول نشدم اونوقت ضایه میشم.
دوباره شروع کرده ام به ورزش.بدنم خام شده چون روز های اول است.وقتی تی شرتم را در می آورم(خیلی دلم می خواهد خودم را در حال در آوردن تیشرتم ببینم ولی نمیشود.یک روز از این واقعه فیلمبرداری خواهم کرد و ده بار آنرا نگاه میکنم تا سیر بشم.) بازوهایم درد میکنند.تقریبن زیاد.(یک لحظه احساس کردم جلال آل احمد هستم!)
مهمترین چیزی که در این ماه برایم اتفاق افتاد بغل کردن پدرم بود.مست بودم و این بهانه ای بود برایم تا محکم بغلش کنم.حس عجیبی بود و نمیخواهم شما این حس را تجربه کنید چون میخواهم حد اقل در این حس تنها باشم(عجب آدمیم).کاش یکبار دیگه هم میشد بغلش کنم.