هدایت در ماشین

با خانواده اش به مشهد رفته. هر وقت به مشهد رفتنش فکر می کنم یاد داستان علویه خانوم صادق هدایت می افتم.چون او هم چهره ای داشت که شهوت را مقدس می دانست.
یک بار ازدواج کرده و الان در خانه پدری اش است.می خواهد طلاق بگیرد.دلیلش را هیچوقت نپرسیدم و برایم مهم نیست.در شرایط کنونی من که همه چیز تخمی است لازم نمیبینم که زندگی شخصی او را کامل بدانم و دغدغه هایم زیادتر شوند.وقتی کنارم می نشیند فقط خودش است و این ساده تر از اینست فردی کنارم بنشیند که حاوی معلومات زیادی باشد که من از آنها باخبرم.شاید ناراحت کننده باشد ولی هروقت کنارم می نشست من راست می کردم.من اینطور هستم کیری بودن را به تخمی بودن ترجیح میدهم.یک بار در ماشین دستش را لای پاهایم آورد و گوشیم را که همیشه موقع رانندگی آنجا می گذارم برداشت و اس ام اس تازه آمده ام را خواند، انگار نه انگار که موبایل یک عن شخصی باشد.
آخرین بار که بیرون رفتیم، باران می آمد من به چشمهایش خیره شدم درخشش خاصی داشت یک آب معدنی در دستش داشت.دهانش نیمه باز بود و با لبخند به من نگاه می کرد.نگاهش و کل وجودش با شفافیت فقط یک جمله را به من می گفت: لعنتی بیا همینجا تو ماشین منو بکن.درست در همین موقع صدای کانیه وست آمد:دمن یور لیپس وری سافت از آی ترن مای بلکبری آف…صندلی اش را می خابانم و با سرعت خودم را رویش می اندازم او نفس نفس میزند و دستهایش را از زیر تی شرتم به سینه ا م میرساند.خودش کمک میکند تا شلوارش را کمی پایین بکشم…بعد از سه بار ارضا شدن که انرژی برایمان نمانده بود دم گوشم با صدایی آرام و تحریک آمیز گفت:بسه دیگه عشقم، پاشو بریم دیره.و گوشم را با زبانش لیسید.
کمی چندشم شد.آدم وقتی تمام آرزوهایش مادی باشند اینطور می شود.(!).وقتی این جمله را می نویسم ناراحت می شوم.(خوب معلوم که ناراحت می شوم مگر قرار است خوشحال شوم؟).اصولن باید آدم خوشحال باشد یا ناراحت و یا مابین ایندو ولی من سه بار دور این حلقه خوشحال و ناراحت چرخیده ام و بعد روی نقطه ای در نزدیکی نقطه ناراحتی که طبق قوانین دایره از نقطه ناراحتی به خوشحالی نزدیکتر است قرار گرفته ام.ولی سه دور دورش چرخیدن بار احساسیم را سه برابر کرده.
می خواهم با عروسکم بازی کنم.