هی پرنده ها من هم شنا بلدم، به چشمهای ریزم نگاه کنید….!

به نظرم گاهی باید صفحه را عوض کرد و از اول نوشت.نوشت که با کدیین و مسکن خود را سرپا نگه میدارد و بعد هم در ادامه اش از یک پوچ شدن در یک جشن عروسی نوشت. همیشه همینطور بوده همه چیز درست همانجا که باید مایه خوشحالی باشد ناراحت کننده و بغض آور است و این حالت یعنی اینکه بروی و هرچه مسکن در یخچال آبی رنگتان که چراغش خراب شده است را با یک لیوان آب ولرم سفید سر بکشی و پس از اینکه دردی احساس نکردی بیای و وردپرس را باز کنی و این اراجیف را بنویسی.
من در میان مردم ال سی دی شکسته گوشیم را روشن میکنم و دنبال یک شماره میگردم ولی کسی که میخواهمش بین شماره هایم نیست.با اطمینان میتوان بگویم همچین شخصی یا چیزی که وضعیت کنونی من نیازمند اوست تا شاید کمی بهتر شود اصلن نمیتواند وجود داشته باشد.

شاید به مریض بودنش عادت کرده ایم.او که همیشه مریض است وقتی که به دکتر میرود از یکدیگر می پرسیم مگر چش شده بود؟او را با حالت مریضش به خاطر سپرده ایم و فکر میکنیم که همیشه اینطور بوده و خواهد بود.
آدم های سالم دیابت و میگرن ندارند.چون مادرم دیابت و میگرن دارد پس مریض است.و من هم به دلیل نبوغ ذهنی ام این مساله را درک می کنم.برایم قبول کردن مریض بودنش سخت بود، چون هیچکس نمی خواهد مادرش مریض باشد. خصوصن من که خیلی با او وقت گذرانده ام و به خوبی میشناسمش.
من هنوز هم جای نمک را در آشپزخانه نمی دانم.و اگر یک هفته در خانه تنها بمانم توانایی فراهم کردن یک نیمرو را ندارم.فراهم کردن!
با چشم های ریزم در آشپزخانه با حالتی مانندکسی که به نقاشی های داوینچی خیره شده ،من به اطرافم نگاه میکنم.احساس غربت میکنم.من با اینجا غریبه ام .شاهین نجفی می خواند:وقتی فکر هجده ساله ام را پریود یک دختر برد…وقتی هنوز مقنعه ها لب شتری بودند….نمی شود من نمیتوانم .از آشپزخانه بیرون می آیم.دایی تخمیم آمد. سگ پدر را هیچوقت دوست نداشتم.

با چشمهای ریز کنار اتوبان نزدیکی های قزوین لقمه ی پنیری در دست گرفته بود.باد می آمد و گرد و خاک را بلند می کرد و او به زور لقمه را قورت می داد. حالا صدای کامیون ها به کنار.این تصویر من بود در راه شیراز موقعی که یک خانوم مسن به من یک لقمه ی پنیر داد؛چون تصور میکرد پنیر دوست دارم.من هم که نمیتوانم نه بگویم.میخاستم یک مرغ کنارم بود و من لقمه ام را به او میدادم.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”هی پرنده ها من هم شنا بلدم، به چشمهای ریزم نگاه کنید….!

  1. فیل
    من تازه فهمیدم که آدما مادر میخان پدر میخان
    تازه
    و انقدر دلم میخاد که مادرت خوب بشه
    انقدر دلم میخاد
    که نگو
    قند و میگرن هم قابل کنترل هستن خداروشکر
    البته قند راحت تر
    خودمم مرز قندم کنترلش کردم گویا
    نگران نباش
    مواظب باش
    هم خودت
    هم مادرت

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s