ولی من افسرده تر از آنم

آیدا آمد کنار من نشت .و فرزانه آن طرفش.پیام جلو تاکسی بود .و کنارم ارژنگ.شاید فکر کنید وجود من در پشت تاکسی هم مجازه بوده ولی اینطور نیست.ما چهار نفر در پشت سمند راحت جا شدیم.ولی در پراید نه…پیام چاق است به خاطر همین جلو بود.چاقها همیشه جلو هستند.من خنده ام نمی آمد ولی الکی میخندیدم.جایی نداشتیم برویم.پیام گفت برویم خانه ی ما بقیش با من. به خانه خاله ام که رسیدیم پیام رفت داخل من هم پشت سرش .مادربزرگش در آشپزخانه ظرف میشست.موهای سفیدش از زیر روسری قهوه ایش ریخته بود بیرون.خیلی پیر شده بودو قوزش بیشتر از آن روزی بود که روبرویم نشسته بود و از مادرم و سلامتیش سوال میکرد. خاله ام در اتاق بود و نمیتوانست روی پاهایش بایستد به دلیل دیسک کمر البته من ندیدم این را پیام به من گفت موقعی که داشت سیگار مونتانایش را روشن میکرد. طوری که مادربزرگش ما را نبیند یواشکی همه از پله ها بالا رفتیم.فریاد برادر کوچکترش داشت گیم بازی میکرد.آنها را گذاشتم به حال خودشان و رفتم پیش او .همه ی صندلی و مبلهایشان شکسته بودند چون جنسشان چوب بود نه فولاد.من خودم هم امسال سه تا صندلی شکانده ام.چون به قول پدرم با آنها کشتی میگیرم.ارژنگ و آیدا رفتند داخل یک اتاق و در را بستند ولی ما سه تا زل زده بودیم به صفحه ی فیسبوک پیام و من داشتم با سیگار روشن بازی میکردم. دودش را به آرامی میکشیدم داخل و بعد به آرامی هرچه تمامتر بیرون میدادم به طوری که صورتم در آن گم شود.اگر از دید عمیق تری نگاه کنیم شاید تنها خواسته ام گم شدن باشد.

بعد از بیست دقیقه صدای جیغ آیدا آمد و دستمال کاغذی خواست .بعد بیرون آمدند.بعد از چند دقیقه فرزانه به من اشاره کرد که ما هم برویم.

بعد از داشتن چیزی مانند سکس که ارضا شدنم زیاد طول کشید من را از پشت بغل کرد و به آرامی در گوشم گفت: قول میدهی که دیگر از آن قرص ها نخوری؟گفتم باشه نمیخورم قول.شاید دلم میخواهد یکی همیشه کنارم باشد و برای کار هایی که انجام میدهم و بد هستند از من قول بگیرد که دیگر انجامشان ندهم.شاید به من توجه نمیشود و من مانند بچه ها کارهایی میکنم که اطرافیان توجهشان به من جلب شود و اگر جلب هم نشد و خود به خود ندانستند خودم به طرز حقیری از کارهایی که انجام میدهم برایشان بگویم. اگر این کارها مبنی بر صدمه زدن به خودم باشند ، با من مهربان میشوند و من را بوس و بغل میکنند تا شاید کمبود محبتم تا حدودی جبران شود. شاید فکر میکرد که وابسته شده ام ولی من افسرده تر از آنم که وابسته شوم.

Advertisements

my wife do it by banana

بعضیا هستن میان میگن کدو یا بادمجون یا بادنجون یا بادلنجون یا حالا هر چیز دیگه ای(دقت کنید که نگفتم حالا هر عن دیگه ای ، چون با ادب و نزاکت حرف میزنم دیگه…میدونین چرا؟-حالا بماند.).بعدشم میان سعی میکنن با منطق کسشرشون یه معنی عمیقی از پشت کدو دربیارین.نه دیدین واقعن ؟اونجور آدمارو دیدین؟ بگین دیگه دیدین یا نه؟-دیدیم آقا دیدیم.
خلاصه این شخصیت شاخص شاخحصینی از اونجود آدما بود.با هیکل درشت و سیبیلاش.سیبیلاشم چنگیزین.البته دو ساله که سیبیل گذاشته از وقتی که زن گرفته.(همه زن میگیرن …همه.)اومد پیشم گفت : شماره مهندس طهارتی رو داری؟منم گفتم آره.گوشیه ال سی دی شکستمو از جیبم دراوردم …آقای طراوتی اسمش بالاتر از طلوعی و پایین تر از صابری بود که اصلن نمیشناسمش.من نصف آدمایی رو که شمارشونو سیو کردم نمیشناسم.اون نصف دیگرم اگه به چهار قسمت تقسیمشون کنیم سه چهارمشون رو اصلن ارتباط ندارم باهاشون.خلاصه شماره آقای طراوتی رو بهش گفتم اونم زنگ زد زد به بلندگو زد بوق زد بازم زد بعد از سه بوق زدن آقای مهندس جواب دادن گفتن:بلههه؟ یارو گفت: آقای طهارتی؟ منم یهو به خودم اومدم گفتم : طراوتیه طراوتی.ولی تو کلش نمیرفت گفتم که شاخحصینه .خلاسه از اول تا آخرش فقط میگفت آقای طهارتی.یه بارم یکی دیگه از همسایه هامون که زنش هر روز موز میخره و اسمش آقای مجیدیه از همسایه جدیدشون سوال کرد و پرسید که چه جور آدمایین اونم کمی فکر کرد و یک نفس عمیق کشید و با حالت سلوو(همیشه سلوو حرف میزنه_خواهشمنم به کلمه سلوو گیر ندهید اگه خیلی بلدین بگین به جاش چی باید مینوشتم.) گفت: آدمای خیل خوبین .صبح از خونه اومدم بیرون برم واس خودم یه طبل بگیرم چون دیگه محرمه خودتون میدونین.از خونه اومدم بیرون به من سلام کردن خیییلی آدمای خوبین خیییلی ،میگم دیگه حتا به من سلام هم کردن.آقای مجیدی هم زل زده بهش و خیلی جدی به حرفاش گوش میداد که من زدم زیر  خنده.که مجیدی هم خندید ولی آقای شاخص اصلن نخندید چون هیچوقت نمیخندن ایشون و یک حالت گنگ و مبهمی دارن که من اصلن نمیفهمم داخل مغز این آدم چی میگذره شاید هم چیزی نمیگذره.آخه ازهوله ایدیت اخمخ هرکی به آدم سلام کنه حتمن آدم خوبیه یا تو اصلن ندیدی که یه نفر دیگه بهت سلام کنه؟.سلامه دیگه، همه میکنن!همه سلام میکنن.حالا چه ربطی داشت.
این آقای مجیدی رو من هروقت میبینم یاد موز و زنش میفتم.حالا این هم بماند که چجور صحنه ای تو ذهنم مصور میشه.خلاصه میشه گفت مجیدی تو پشت صحنست.