کفش های سر مه ای من

در وی چت:
من: آبی چقد بهت میاد!
او:دیگه باهام نچت…بلاک.
من:… من هیچ. رفتم کفش های سرمه ایم را دستمال کنم. در برف رنگش سفید شده طوری که انگار رویش نمک ریخته اند.همیشه از نمک ترسیده ام.کفش هایم را تمیز کردم . من در طی این بیست و یک سال استعداد خوبی در تمیز کردن کفش ها از خودم نشان نداده ام.شاید هم اصلن این چنین استعدادی ندارم.یا شاید ..شاید که نه ،مطمئنم فیزیک بدنی ام برای این کار مناسب نیست.ولی باز هم کفش هایم را به مادرم نشام دادم که ببیند چقدر قشنگ تمیزشان کرده ام. درست مانند آنهایی که یکی دو ماه است بدنسازی میروند و توهم زده اند که با آرنولد فقط چند قدم فاصله دارند، می آیند جلو و به امثال من ماهیچه هایشان را نمایش میدهند در حالی که عضله ای در کار نیست و با اصرار میخواهند که لمثشان کنی.بی خبر از نکته های جنسی نهفته در لمس کردن عضله. من و امثال من موجودات بیخیالی هستیم و پیش خودمان فکر میکنیم که خار دنیا را گاییده ام. ولی اینطور نیست ما آدم هایی هستیم که به ما عضله نشان داده میشود و از ما خاسته میشود تا لمسش کنیم. و ما فقط به درد عضله نشان دادن میخوریم. ولی بلاک شدن و آنفالو شدن در نظرمان هیچ اهمیتی ندارد. من خودم فوقش ته دلم و زیر لب چند تا فحش رکیک به آن فرد در نظرم خاطی میدهم و بعد به زندگی معمولیم ادامه میدهم. زندگی که چه عرض کنم… خاستم بگویم که این زندگی نیست که من دارم ولی بعدش فکر کردم که اگر این زندگی نیست پس چیست؟ آیا چیز دیگری است؟و در نتیجه منصرف شدم.
من یه عنوان یک دانشجوی کارشناسی ناپیوسته ی تکنولوژی الکترونیک دانشگاه شیراز و آن هم دانشکده ی آموزش های الکترونیکی که قصد دارد ارشدش را مهندسی هسته ای بخواند استعداد های خاصی هم دارم.اگر نداشتم که این لقب بلند بالا را به خودم حلال نمیکردم.
می خواهم مهندسی هسته ای بخوانم و در جایی مانند بوشهر ، نطنز و یا اراک مشغول کار شوم. علاقه ی خاصی به این رشته دارم.عبارت علاقه ی خاص معمولن سس مایونز را یادم می اندازد.