کش دادن

فاک دت شیت! روز تولدم با ستارخان یکی است ،من امروز این مسئله را دانستم و کمی هم ناراحت شدم که با آن یارو که به اندازه شهرام صولتی از او متنفرم در یک روز دنیا آمده ام.ولی خوب چه میشود کرد ،دیگر کاری از دست کسی بر نمی آید.ستار در بیست و هشت مهر دنیا آمده و بعد هم مرده. من هم چون خدا نیستم حتمن میمیرم. جای شکر دارد که با باقر در یک روز دنیا نیامده ایم.آنوقت روز تولدم یاد خایه باقر می افتادم.و با همین تصورات تولد هایم را به پایان میرساندم، من که یک روز تولد بیشتر ندارم.
میزم همیشه شلوغ است.و این تخمی نیست، بلکه خوب هم هست.(تخمی نبودن به معنای خوب بودن نیست) چون همه چیز جلویم است. همه چیز جلوی آدم باشد خوب است. لمسشان می کنم و این یعنی به گونه ای تجدید رابطه کردن با اشیای شخصی. کابل گوشی مودم دستبند خودکار دفتر ماشین حساب قندان و فنجان ….کاش آدمها هم همیشه اینطور بودند و هر کس را که دلم میخاست لمسش کنم در همان زمان خاصی که فاز لمس کردن او را دارم لمسش کنم.میخواهم باز به آن پارانتز قانون دیگری را هم اضافه کنم : هر تخمی ای از تخیلی بودن هم تاثیری دارد ولی با شدت های متفاوت.پارانتز تمام شد و دیگر قصد ادامه دادن بحث تخمی و تخیلی را ندارم. راستش اصلن چیز خاصی برایم رخ نمیدهد که کمی به آن فکر کنم شاید هم من بی تفاوت شده ام.مثلن چند روز پیش فلش کامران خراب شده بود و ناراحت بودنش خیلی از وضعش یا وعضش پیدا بود، اگر بخوام بگویم که وضعش چطور بود ، فقط میتوانم این جمله را بگویم : وضعش چش بود. میگفت مگه چمه؟ ولی من چون طرح جزیره ی ایرانسل زده بودم میفهمیدم که چش است. احسان هم گفت ریکم در فلشت. و کامران هم که چش بود دور ورداشت و گفت : سک کش (تصمیم گرفته ام با ادب باشم) عکس خار مادرم توشه چرا فش میدی! من هم که خنده ام گرفته بود از صحنه دور شدم.و همش به صفحه گوشیم نگاه میکردم تا بنویسد جزیره هشتاد درصد تا به دوست دخترم زنگ بزنک تا برایم وراجی کند و من هم بین حرفهایش به مرگ مارکز فکر کنم. ولی رنگ گلبهی را از او یاد گرفتم. هشام هم از امام کاظم چیز های زیادی یاد گرفت. ولی مالک تخمی بود و هیچوقت از خود رغبتی برای یاد گرفتن ازعلی نشان نداد. در کل یاد گرفتن بد نیست. یک نفر هم به من گیر داده بود که جمله هایت کوتاه هستند و تا آنجا که میتوانی خلاصه حرف میزنی و این بد است باید زیاد حرف بزنی… وقتی این حرفهارا میگفت و قضیه را کش میداد چون من از یاران امامم و کش دادن قضیه هارا دوست ندارم به جلال آل احمد فکر کردم و اینکه کش نمیداد قضیه را و مادر آن بچه را که بیوه بود مالیده بود و اینجور چیزها به اضافه ی ریش کوسه ی آن پسره کi از سربازی برگشته بود، خلاصه هرچه تصویر از جلال آل احمد داشتم از ذهنم رد شد ولی آن ضعیفه همش قضیه را کش میداد تا اینکه آن بیست درصد اصلاح طلبی ام رنگی تر شد و باز با جمله های کوتاهم به او جواب دادم.
گاهی وقتها فکر میکنم که مخم دیگر _اصطلاحی برای تعریف کردنش پیدا نکردم_ چیز شده است و همش اینطرف و آن طرف میپرد و به چیز های بی ربطی اهمیت میدهد چیزهای مهم را بیخیال شده و به حواشی بازی فکر میکند.واین از این نوشته پیداست.
خوب پیداست که پیداست چه اهمیتی دارد!

BI——-KHOD!

بیخود
حتی اگر حرفی باشد هم من نخواهم گفت.نه و نیم صبح است. برنامه ام معلوم است.هر روز صبح همه ی کارهایم را میپیچانم و زیر همه ی مسئولیت هایم در میروم و هیچ دلیل و بهانه ای هم نمی آورم.پس به آن نباید پیچاندن گفت. موقعی هم که دلگیر و ناراحت میشوم به تتلو فحش میدهم.عصبانی نمی شوم.چون دلیلی برای عصبانی شدن خودم نمیبینم. فحش هایم به تتلو معمولن زیر لب و به صورت خیلی آرامن به طوری که یک گوش پنج در سه سانتی متری چهارونیم متر آن طرف تر به زور بشنود. ببخش تتلو که به تو فحش میدهم.تو با جنبه ای و آدم را درک میکنی.دلیل خاصی برای فحش دادن به تو ندارم فقط تلفظ اسمت را دوست دارم ، همین . و اسمت واقعن فحش خور است.
آدمهای ضعیف همیشه فحش میدهند.راستش همه چیز بد می گذرد.از شانزده تا واحد یانزده تایش را خواهم ماند.ولی خیالم راحت است چون دلیلش را می اندازم گردن مشکلات مالی ام.تا حدودی هم حق با من است ولی فقط تا حدودی.اگر بخواهم درصدی اش را بگویم ،خواهم گفت هفتاد درصد.ولی می شود با همان سی درصدی که مقصرش من هستم قبول شد.آلبوم آندرگراند لوکسوری بی.او.بی را گوش میکنم.که خیلی زیبا کلمات را پشت سر هم میچیند.در وضعیت کنونی ام بیشتر از هر کسی او را دوست دارم.چون از من توقع و انتظاری ندارد.و من هم از او.
یک ماه است که پیش دندانپزشکم نرفته ام بیست روزش را که رفته بود گردش.یا شاید هم درد دیگری داشت. بعد آمدنش هم موقعی که منشی اش به من زنگ زد تا وقت بدهم گفتم که هنوز امتحان دارم دهم به بعد زنگ بزن.او هم جواب داد که خودت زنگ بزن. الان که از دهم گذشته ولی زنگ نزده ام.

عجیب است ! دو ما و خورده ای از این نوشته گذشته. من از شانزده واحد نه تایش را ماندم.و الان که چهارده واحد ورداشته ام این ها را هم تا به الان اصلن رویش را نخوانده ام.اسمهایشان هم یادم رفته.دیگر بیخیال شده ام.نمیتوانم وبلاگم را باز کنم.فقط پست های آن چند نفری را که به ایمیلم می آیند میخوانم…

کتاب مصور

ب دوبار به من گفت فدات شم…من زل زده بودم بهش و کمی مکس کردم آخرش هم نمیدانم چطور فرار کردم از نگاهش. من نتوانستم در جوابش بگویم من هم فدات شم. یا حداقل فقط کلمه ی ( فدات) را بگویم…من اینطور هستم برایم سخت است که به یک دختر بگویم ( فدات).به پسر ها راحت میگویم این حرف ها را ولی به دختر ها نه .دلیلش را هم نمیدانم.شاید به خاطر این است که زندگی را مانند کتاب مصور میبینم.مانند داستانهای تصویری قهرمانی که یک دختر را از موقعیت خطرناکی نجات میدهد و در پایان دختر با قهرمان رابطه ی عاشقانه بر قرار میکند. من هم زندگی را اینطور میبینم . اگر به دختره نگویم فدایت شوم و در دیدگاهش مانند سنگ به نظر برسم او به من که در اینجا یک تخت سنگ خشک هستم عشق میورزد و پیش خودش میگوید عجب مردی است و در ادامه هم حتمن با من میخوابد. چقد مسخره است نه؟ خوب من هم دارم با خنده اینهارا مینویسم …هه…هه….
نفسم ..عشقم…و اینجور حرفای خز را به راحتی میگویم هر چند وقتی کسی جلویم این حرفهارا میزند ازش متنفر میشوم و حالم ازش بهم میخورد و زیر لب هم به او فحش میدهم. ولی خوب باید این حرف هارا گفت چون من دنبال رابطه هستم و رابطه هم با همین حرفهاست که زنده میماند این جملات درست مانند سیمان بین آجرهای دیوار هستند.
خیلی وقت بود که سر نزده بودم.