مث قله‌های مه‌گرفته (نوشته ی کسی که هممون دوسش داریم)

شبونه از انفرادی آوردنم تو سلول دونفره و بابتش کل اون شبو خوشحال بودم. بعضی‌وقتا دلم برای اون خوشحالی خالص تنگ می‌شه. اینکه از تاریکی یهو بیای تو روشنایی. اینکه هرچیزی که تا دیروز نسبت بهش بی‌تفاوت بودی و دم دستت بود و یه‌وجب خاک روش نشسته بود و اصلن این اقتضای بودنش بود، انقدر برات مهم شه که با تمام وجود بخواهیش و قدردانش باشی و مدام تماشاش کنی. انقدر قدردانش باشی که چیزای مهم دیگه‌ای که آرزو داری یه‌وقتی بهشون برسی و برای رسیدن بهشون و تبدیل شدن به انسان کامل تلاش می‌کنی بی‌ارزش بشن.

اون شادی، یه شادی حیوانی بود، برای سررسیدن به برنامه‌ریزی من نیاز نداشت، عاملش اون بیرون بود و یهو بدون دخالت و اراده‌ی من، بهم نازل شد، انگار از مرکز وجودم بیرون می‌ریخت و بدون آغشته‌شدن به آلودگی، پاک پاک فقط برای خودم بود. واسه‌همین انقد ناب بود.

چندروز پیش یکی پرسید چرا مردم اهواز و خرمشهر و آبادان وقت جنگ زندگیشونو برنمی‌داشتن از اونجا برن. الان به جوابش رسیدم.

مرضیه رسولی

یادداشت های یک آدم قد کوتاه

اولین بار همون موقع بود که فهمیدم یه آدم قد کوتاه چه حسی دارد. سالار پنج سانت قدش از من بلندتر بود و عادل هم هفت سانت ، نه من قدشان را نپرسیدم . فکرش را کرده بودم که پرسیدن قدشان به معنی تعریف کردن از آنهاست و من با تعریف کردن از دیگران مشکل دارم و خوشم نمی آید چون نمیخواهم کسی در مقابلم احساس برتری کند وبدتر اینکه خودم این موضوع برتر بودنش را به زبان بیاورم. حسود نیستم ولی در نظر داداشم اینطور نیست او من را یک آدم حسود، مضر، هیچکس را قبول ندارد_زد بازی در این مورد استثناست_ هزار رو؛ پیش مردم خودش را خوب و همیشه موافق جلوه میدهد ولی در باطن از همه بدش می آید. بله من در نظرش اینطور هستم .شاید هم واقعن اینطور باشم.کسی چه میداند .بفرمایید شام.نه نوش جان. کجا مانده بودم ؟ بحث قد بود من قدشان را نپرسیدم ولی قدرت عجیبی در سیو کردن فضایی که در آن هستم به صورت سه بعدی دارم. فضارا در ذهنم مجسم کردم و دیدگاهم را از روبروی سالار به سمت چپ صحنه تغییر دادم و با پیکسلها دانستم که پنج سانت از من بلندقد تر است.او از امتحانات حرف میزد و سخت بودنشان با لباسهای بسیار مرتب کفشهای خوب و خیلی سنگین و با شخصیت شلوار سرمه ای پارچه ای و پیراهن سفید، مطمئن بودم که روزه است. من هم که قد کوتاه بودنم را قبول کرده بودم به این فکر افتادم که باید کاری کنم و شروع کردم به شوخی های با مزه(بی مزه) او هم میخندید .کلن قد کوتاه داشتن یک حس عجیبی دارد آدم بعضی مواقع احساس خفن بودن هم میکند و این که حس میکند هیچکس او را نمیبیند راحت حرکاتش را انجام میدهد و خیلی راحت رفتار میکند .این را وقتی که از امتحان تمام شدیم و هنگام خروج عادل که او هم مانند سالار خیلی سنگین و با ادب بود جلو در تعارف کرد که من اول بروم و من بعد از کمی اسرار که خیلی کم بود رفتم وقتی جلویش حرکت میکردم نوعی احساس خفن بودن به من دست داد بلندی اش را پشت سرم حس میکردم و راحت راه میرفتم اگر در جیب تصبیح داشتم در میاوردم و میچرخاندم.ولی نداشتم.بعدن هم که تا چهار راه با هم رفتیم و حرف زدن و خلاصه روابط قوی اجتماعی من (دقت کنید که نویسنده در کوچیکترین فرصت های ممکن به تعریف کردن خود میپردازد).
من قد کوتاه نیستم .
دقت کردین که چقدر مطمئن جمله بالایی را گفتم؟ چون قدم صدو هشتادو شش یا پنج شاید هم هفت است.علاقمندان به این جانب میتوانند از طریق پست الکترونیک راحت ابراز علاقه کنند.
خبرنگار: بازیا چطور بودن؟
من : ما تو سه تا بازی ای که داشتیم بد بازی نکردیم حرفیفامون قوی بودن و ما تو حد توانمون امتیاز گرفتیم ازشون.مشکلایی که داشتیم و ضعف هایی که داشتیم و بررسی کردیم و ایشالا دور بعد مسابقات (امتحانات) بهتر کار میکنیم.البته هنوز دوتا مسابقه مونده که حریفای آسونین ولی نباید دست کم گرفتشون.
به امید دیدار ( بچگی نمیدونستم امید دیدار یعنی چی و علاقه ای هم به دانستنش نداشتم.فکر میکردم اسم یک آدم است).