مث قله‌های مه‌گرفته (نوشته ی کسی که هممون دوسش داریم)

شبونه از انفرادی آوردنم تو سلول دونفره و بابتش کل اون شبو خوشحال بودم. بعضی‌وقتا دلم برای اون خوشحالی خالص تنگ می‌شه. اینکه از تاریکی یهو بیای تو روشنایی. اینکه هرچیزی که تا دیروز نسبت بهش بی‌تفاوت بودی و دم دستت بود و یه‌وجب خاک روش نشسته بود و اصلن این اقتضای بودنش بود، انقدر برات مهم شه که با تمام وجود بخواهیش و قدردانش باشی و مدام تماشاش کنی. انقدر قدردانش باشی که چیزای مهم دیگه‌ای که آرزو داری یه‌وقتی بهشون برسی و برای رسیدن بهشون و تبدیل شدن به انسان کامل تلاش می‌کنی بی‌ارزش بشن.

اون شادی، یه شادی حیوانی بود، برای سررسیدن به برنامه‌ریزی من نیاز نداشت، عاملش اون بیرون بود و یهو بدون دخالت و اراده‌ی من، بهم نازل شد، انگار از مرکز وجودم بیرون می‌ریخت و بدون آغشته‌شدن به آلودگی، پاک پاک فقط برای خودم بود. واسه‌همین انقد ناب بود.

چندروز پیش یکی پرسید چرا مردم اهواز و خرمشهر و آبادان وقت جنگ زندگیشونو برنمی‌داشتن از اونجا برن. الان به جوابش رسیدم.

مرضیه رسولی

Advertisements

یک دیدگاه برای ”مث قله‌های مه‌گرفته (نوشته ی کسی که هممون دوسش داریم)

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s