تولد ۲۲ سالگیم‌ ـ هنوز نشسته زیر باران

چند روز است که باران می‌بارد.قصد قطع شدن هم ندارد.در شبکه‌ی خبر آن مردی که کت‌و‌شلوار قهوه‌ای روشن پوشیده بود گفت که در روزهای آینده هوا هشت تا ده درجه سردتر خواهد شد.این هارا صرفن جهت این گفتم که ضمینه‌ای چیده باشم برای اینکه بگویم من زیر باران خیس شدم.
بد تر از همه چیز نداشتن پول است. مادرتان به شما زنگ بزند و چیزهایی بخواهد که شما پول خرید آنها را ندارید ، ولی با این همه باز جواب میدهید : چشم حتمن.
فقط صدای برف پاک کن است و باران. بعضی جاها آب جمع شده و وقتی با ماشین از آنجا ها میگذرید صدای خیلی قشنگی میدهد.
ساعت ده شب ست. یک دستمال در دست راستم است و زل زده ام به شیشه‌ی جلو و با چشمهای ریزم خیابان های خلوت را با دقت نگاه میکنم .شیشه ها را که بالا میدهم بخار شیشه ها را میگیرد و چیزی نمیبینم. وقتی هم که پایین هستند باران پای چپم را خیس میکند و احساس سرما میکنم.شاید اگر پای راستم بود اوضاع بهتر می‌شد. بخاری نداشتن اینطور است . به نظرم پیاده بودن زیر باران از نشستن در ماشین بدون بخاری بهتر است.
بد تر از همه چیز نداشتن پول است. مادرتان به شما زنگ بزند و چیزهایی بخواهد که شما پول خرید آنها را ندارید ، ولی با این همه باز جواب میدهید : چشم حتمن.
جلوی یک مجتمع آپارتمانی نگه میدارم شیشه هایی را که یک ذره پایین آورده ام را بالا میکشم و کلاهم را سرم میگذارم. مانند یک آدم حرفه‌ای کارتم را وارد عابر بانک میکنم ، موجودی‌ام را پس از پردازش به من داد هزارو هفتصد ریال.
۲۸ مهر نود و سه

Advertisements

کارگران مشغول کار هستند

گریه میکرد.نمیدانم برای چه…یا شاید هم نمیخواهم بدانم.
من هم سرم را برگرداندم سمت کانکسی که پانصد متر آن طرفتر بود و کارگرها مشغول کار کردن بودند ولی تابلو نداشتند، بیشتر کارگرها بدون تابلو کار میکنند. نشسته بود روی یک تخته سنگ، گوشیش افتاد، منتظر بود که من بردارم و بدهم دستش ولی این کار را نکردم در عوضش با خنده گفتم خودت وردار.بعد نشستم کنارش .شروع کرد به حرف زدن در مورد رابطه مان. وقتی میگفت باید کات کنیم من به این فکر میکردم که باید به ریاضیات مهندسی اهمیت بیشتری داده شود و اهمیت بیشتری بدهم.

هنوز هم به فضانورد نبودن لولیتا شک دارم

یک سیمچین و یک انبر قفلم را دزدیده بودند. بیشتر به احمد که یک ديپلمه‌ی ریاضی و ناراضی بود شک میکردم،چون او را تنها شناخته‌ام.
مهندس وقتی خسته میشد عرقش بوی سیگار میداد.وقتی به دفترش رفتیم منشی‌اش که بابک گفته بود بیوه است آنجا تنها بود. به نظرم بابک همان رسول است و رسول همان بابک و همچنین به نظرم این دو اسم هردو یکی هستند.با کمال احترام به تمامی اسمهای جهان.
بابک وقتی حرف میزند دهنش را کج میکند و ادعا دارد که همه‌ی کارها را خودش بلد است واگر نباشد کارها لنگ میشوند و مشکل در چرخه‌ی هستی به وجود خواهد آمد.رسول ولی جاکش است او از صبح تا شب دنبال حال کردنش است. ولی من…..
احساس میکنم که اینروزها اوباش شده‌ام.
منشی برایمان چایی آورد در قندان را برداشتم و خاستم به کناره‌ي قندان تکیه بدهم (خودم را نه، درش را) ولی لیز خورد وافتاد روی سطح شیشه‌ای میز . چون همه جا ساکت بود صدای بلندی در دفتر پیچید.
میخواهم پست هاي بيشتري بدهم.امسال به دليل مشکلات زياد کم به اينجا سر زده بودم.