هنوز هم به فضانورد نبودن لولیتا شک دارم

یک سیمچین و یک انبر قفلم را دزدیده بودند. بیشتر به احمد که یک ديپلمه‌ی ریاضی و ناراضی بود شک میکردم،چون او را تنها شناخته‌ام.
مهندس وقتی خسته میشد عرقش بوی سیگار میداد.وقتی به دفترش رفتیم منشی‌اش که بابک گفته بود بیوه است آنجا تنها بود. به نظرم بابک همان رسول است و رسول همان بابک و همچنین به نظرم این دو اسم هردو یکی هستند.با کمال احترام به تمامی اسمهای جهان.
بابک وقتی حرف میزند دهنش را کج میکند و ادعا دارد که همه‌ی کارها را خودش بلد است واگر نباشد کارها لنگ میشوند و مشکل در چرخه‌ی هستی به وجود خواهد آمد.رسول ولی جاکش است او از صبح تا شب دنبال حال کردنش است. ولی من…..
احساس میکنم که اینروزها اوباش شده‌ام.
منشی برایمان چایی آورد در قندان را برداشتم و خاستم به کناره‌ي قندان تکیه بدهم (خودم را نه، درش را) ولی لیز خورد وافتاد روی سطح شیشه‌ای میز . چون همه جا ساکت بود صدای بلندی در دفتر پیچید.
میخواهم پست هاي بيشتري بدهم.امسال به دليل مشکلات زياد کم به اينجا سر زده بودم.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s