کارگران مشغول کار هستند

گریه میکرد.نمیدانم برای چه…یا شاید هم نمیخواهم بدانم.
من هم سرم را برگرداندم سمت کانکسی که پانصد متر آن طرفتر بود و کارگرها مشغول کار کردن بودند ولی تابلو نداشتند، بیشتر کارگرها بدون تابلو کار میکنند. نشسته بود روی یک تخته سنگ، گوشیش افتاد، منتظر بود که من بردارم و بدهم دستش ولی این کار را نکردم در عوضش با خنده گفتم خودت وردار.بعد نشستم کنارش .شروع کرد به حرف زدن در مورد رابطه مان. وقتی میگفت باید کات کنیم من به این فکر میکردم که باید به ریاضیات مهندسی اهمیت بیشتری داده شود و اهمیت بیشتری بدهم.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s