به قول خانوم سین:توانایی هاتو ببر بالا!

فردا امتحان میان ترم دارم. همان درسی که دو ترم قبل در آن مردود شدم.و این مردود شدن‌های پی در پی باعث شد که یک مجسمه طلایی از من با دفتر قرمز رنگم در محوطه‌ی دانشگاه توسط هنرمندان ایرانی-اتیوپیایی ساخته و نصب شود. به هرحال امتحان داشتنم باعث نمی‌شود که من از انتخاب تصویر زمینه‌ی دسک تاپم (فارسی اش را نمیدانم) دست بردارم و برای این کار حیاتی وقت نگذارم.
روی صندلی نشسته‌ام . نفر اول می‌آید برایش جا باز میکنند .با هیکل و گامهای گنده‌اش می‌آید و کنار من می‌نشیند.بحث را باز میکند، از کباب های بناب حرف میزند و اینکه اینجا تنها یک شعبه است که کباب های اصل بناب را دارد وبقیه اصل نیستنتد.واین مسئله در خود بناب که شهر کباب است هم صدق میکند .این ها را خودش تجربه کرده بود و یک به یک کبابی هارا جهت چشیدن کباب ها رفته بود ،‌تا بتواند در جمع‌ها این تجربه‌ی مهم خود را با اطرافیانش در میان بگذارد.حرفهایش را می‌گوید و میرود پی کارش.
نفر دوم می‌آید و جای او مینشیند.این یکی یکم لاغر با دندانهای متمایل به بیرون و موهای فر کم وشت است.شرط میبندم که متولد ۶۹ باشد ، چون به قیافه‌اش فقط ۶۹ می‌آید.او هم با سلام و علیک بحث را باز میکند… من خسته ام و هنگام نگاه کردن به او فقط یک تصویر آهسته‌ی بی صدا میبینم که دهانش باز و بسته میشوند ، گاهی اوقات کناره ‌های لبهایش کف سفید جمع می‌شود. به خودم می‌آیم پس از چند لحظه، گوشهایم را که خاموش بودند باز میکنم؛ میگوید: ما همه‌ مان به نوعی پیامبر هستیم میدانی؟ جواب میدهم که بله میدانم. ندانستم از کجا بحث را به پیامبر بودنش کشید و اصلن انگیزه‌اش از این حرفها چه بود و اصلن من چرا حرفهایش را تایید کردم.
نتیجه گیری: من هم باید توانایی هایم را ببرم بالا و مانند نفر اول ودوم از کباب و یا به نوعی پیامبر بودنم حرف بگویم.

Advertisements

هندوانه ابوجهل

دهان شوهر خواهرم کمی برجسته است. و این مسأله وقتی پررنگ میشود که با پیراهن سبز فسفری‌اش به اخبار ورزشی خیره می‌شود. به طوری که دندانهایش را به هم نمی‌چسپاند ولی لبهایش بسته هستند. من آنچنان دقت نکرده بودم به هر حال کمی منطقی نیست که آدم لب های یک نفر دیگر را زیر ذره‌بینش قرار دهد  و نقد و بررسی کند و من هم که کاملن آدم منطقی (ها ها ها).اگر منطقی باشد هم من حوصله‌اش را ندارم. اینها را مادربزرگ برایم تعریف کرد.مادر بزرگم  همچنین در آخر اضافه کرد که انگار در دهانش هندوانه ابوجهل گذاشته است که  در دهانش انقدر تلخی میکند.

سیما

دلم میخواهد آن مرد کت شلوار سرمه ای با ته ریشش بیاید و با قمه دسته خاتمش دورم خط بکشد ، بعد که پس از چند دقیقه از کما بیرون آمدم ببینم که همه‌ی دغدغه ها و استرس هایم تمام شده اند ولی هنوز هم سیما خانوم دارد روی پشت بامشان رختهارا طناب میکند.