پرچم مشکی سر کوچه!

اول با مادربزرگم دست میدهم که من را جلو می‌کشد و می‌بوسد. بعد مردد با پیرزنی که کنارش نشسته است، او هم بوسم می‌کند.می‌نشینم کنار بخاری گوشه اتاق ، جایی که همیشه پدربزرگ آنجا می‌نشست کپسول اکسیژنش بالای سرش بود و گه گاهی ماسکش را جلو بینیش می‌گرفت و نفسی می‌کشید بعد‌ش هم شروع میکرد به حرف زدن، این اواخر درد‌ دلهایش تبدیل شده بود به وصیت. بعد از فوتش اولین بار است که اینجا می‌آیم.
-پسر امین هم از طبقه چهار ساختمانی که کار میکرده افتاده و مرده.
این را پیرزن کنار مادربزرگم می‌گوید. راحت می‌توانم بگویم که سنش از نود گذشته است.از همه چیز حرف میزند و خوشحالیش را از آزاد شدن کوبانی بیان می‌کند و می‌گوید که چقدر برای زن ها و مردهایی که دوش به دوش هم با داعش می‌جنگند دعا می‌کند.
برادرزاده‌ی سه ساله ام هم از چندماه پیش تا بحال همش می‌خواهد برود و با داعش بجنگد هرجا پرچم مشکی میبیند میگوید داعش است.
– عمو این داعشا چرا با زنجیر خودشونو میزنن؟! مگه دیوونه شدن!؟
ـ نه اینا داعش نیستن اسیدپاشن!
– اسیساشن؟!
به فکر میرود و حرفهایم را در ذهنش تجزیه و تحلیل می‌کند.
به این ور و آنور نگاه می‌کنم. دنبال چیزی می‌گردم که خودم را با آن سرگرم کنم.چشمم به یک کبریت می‌خورد، از پشت بخاری می‌آورم بیرون. کبریت ازآنهایی است که رویش یک عکس نهنگ دارند وهیکل نهنگ انگار روی موجهای دریا سوار است.بی اختیار خنده‌ام می‌گیرد حرفهای پدرم به ذهنم می‌آیند وقتی که علت حکم اعدام یک نفر را به خاطر داستان یونس و نهنگ داده بودند را شنیده بود، خیلی عصبانی شده بود و بنا کرده بود به فحش دادن آخر سر هم به یک نفر دیگر هم فحش داد.
-یکی گفت یونس از شکم نهنگ نیومده بیرون…خوب گفت که گفت، مگه این اعدام داره! اصلن به ما چه یونس رفته تو شکم نهنگ یا نه؟ مگه این مسئله چه فرقی به حالمون میکنه!…
حرفهایش که تمام می‌شود آخرسر به آن یک نفر هم فحش میدهد.عینکهایش را میگذارد و به خواندن کتاب می پردازد.
قرار نبود خانه پدربزرگم بیایم مادرم را گذاشته بودم اینجا و رفته بودم که نگین را ببینم که باهم به کافی شاپ یا جایی دیگر برویم. نمیدانم چه شد که یکهو عوض شد. از این رو به آنرو که باز مجبور شدم این همه راه را برگردم اینجا که خودم مادرم را ببرم سر قبر.

taxi_2

پدری دارم که همه‌ی بدبختیهای جسمی من را در سیر و سبزیجات نخوردن من میداند. و مادری که ادعا میکند هیچوقت زندگی را ندیده.و من که تا نیم ساعت پیش هم داشتم درسهایم را میخواندم. به هرحال نزدیک امتحانات است و زمان دانلود کردن کلاسها . اگر برنامه‌ی درس خواندنم درست بود و جواب میداد دانشگاه علاوه بر دانشگاه بودنش زمان هر ترمش را به بیست روز کاهش میداد……..ببخشید داشتم اسمس آمده را میخواندم نوشته که حوصله‌اش سر رفته. خوب به درک به من چه؟ جوابش را نمیدهم. اینطور شده‌ام بیشتر حرفهای مردم که به کار و پول و درس ربطی ندارند را مثل فحش میبینم. نمی خواهم این حرفها را به من بگویند بروند به یک نفر مجازی که آن هم من نباشم بگویند. هیچ علاقه‌ای به شنیدن حالات درونی و احساسی شماها ندارم نقطه
سرخط