taxi_2

پدری دارم که همه‌ی بدبختیهای جسمی من را در سیر و سبزیجات نخوردن من میداند. و مادری که ادعا میکند هیچوقت زندگی را ندیده.و من که تا نیم ساعت پیش هم داشتم درسهایم را میخواندم. به هرحال نزدیک امتحانات است و زمان دانلود کردن کلاسها . اگر برنامه‌ی درس خواندنم درست بود و جواب میداد دانشگاه علاوه بر دانشگاه بودنش زمان هر ترمش را به بیست روز کاهش میداد……..ببخشید داشتم اسمس آمده را میخواندم نوشته که حوصله‌اش سر رفته. خوب به درک به من چه؟ جوابش را نمیدهم. اینطور شده‌ام بیشتر حرفهای مردم که به کار و پول و درس ربطی ندارند را مثل فحش میبینم. نمی خواهم این حرفها را به من بگویند بروند به یک نفر مجازی که آن هم من نباشم بگویند. هیچ علاقه‌ای به شنیدن حالات درونی و احساسی شماها ندارم نقطه
سرخط

Advertisements

یک دیدگاه برای ”taxi_2

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s