حالا دیدی یهو صاب خونه اومد اونوقت چیکار میکنی؟

پهنا با هیکل درشتش چهار زانو نشسته بود و در حالی که کار مورد علاقه‌اش را انجام می‌داد از خاطره‌اش با مژگان وحشی می‌گفت که چطور بار اول به وسیله‌ حامد آشنا شده بودند و چگونه زیراب حامد را زد.
یک نخ سیگار کنت را بیرون می‌آورد و با فندک زرد رنگش کمی خشکش می‌کند.
-اون کاغذو بده…
کاغذ را میدهم دستش.
– دختره بم نگا میکرد منم داشتم سیگاری میپیچیدم بش گفتم تا بحال چیزی کشیدی؟گف نه. منم یکی روشن کردم ی پک زدم دادم دستش گف تا بحال نکشیدم بش گفتم آره منم تا بحال سوار موتور نشدم.خلاسه از منم واردتر بود دختره.
توتون سیگار کنت را خالی میکند روی کاغذ و پاکش میکند.بعد کلیدش را در می‌آورد و حشیش را به سر کلید میزند و آتشش میزند.
خوردش میکند در توتون روی کاغذ و هم میزند.
لبهایش سیاه شده‌اند
-ترسیده بود هی میگف حامد کی میاد منم بش میگفتم الانه که بیاد. خلاصه با هم دوسه نخ زدیم و صمیمی شدیم.
سیگار خالی را لای لب میگذارد و کاغذ توتون را جلو می‌آورد و با نفس های محکم تقریبن پرش میکند.
-زیاد خوشکل نیس و لا مصب سکس باش یه چیز دیگس.
تا بحال مژگان وحشی را ندیده‌ام و علاقه‌ای هم به دیدنش ندارم.
سر سیگار را که می‌بندد می‌آید به طرف من که کنار پنجره رو به خیابان ایستاده‌ام.پنجره را باز میکند و روشنش میکند و سه پک میزند. انگار زیاد میل ندارد.بعد به دست من می دهد و میرود کنار دو نفر دیگر می نشیند من هم چند پک پشت سر هم و محکم میزنم تا تمام شود.ته سیگار را می‌اندازم بیرون و پنجره را می‌بندم.
میدانم قول داده بودم که دیگر چیزی نکشم. ولی نمی‌شود. من آدم قول های دروغ شده‌ام.و میترسم که عادت کنم دیگر روی هیچ یک از قول هایم نمانم.
از لای یک لنگه در که باز مانده اتاق روبرو دیده می‌شود.پهنا به من گفته بود که مهدیه و دوستش باز خابگاه دانشگاه نرفته‌اند و اینبار با این دو پسر که معلوم است هنوز سالم و مثبت هستند آمده اند تا شب را اینجا بمانند.
نمیدانم چرا نمی‌ایند اینجا کنار ما که حوصله‌شان سر نرود.
با پهنا نقشه میکشیم که نگذاریم شب را اینجا بمانند تا ضدحالی برای چهارتایشان باشد و اسباب خنده برای ما.
پهنا گوشیش را میگیرد جلو گوشش و حرف میزند: آخه قرار نبود بیاین…کی؟….الان؟ خوب باشه من خونم منتظرم.
بهش میگویم:کی بود؟
چشمهایش را گشاد میکند و میگوید : بابام بود میگه دارن میان!
هردو پسر نگران می شوند که چه خاکی سرشان بریزند و گله میکنند که جایی ندارند که امشب را آنجا بمانند و یکی از آنها میرود اتاق دخترها و قضیه را میگوید.ساعت ده است مطمئنم که خابگاه راهشان نخواهد دادو این را هم میدانم که در خیابان ها امکان گیر افتادنشان به دست کلانتری زیاد است.
همه با نگرانی بلند می‌شویم. مهدیه و دوستش هم از اتاق میزنند بیرون و با سری پایین بدون حرف زدن میروند به طرف خروجی مهدیه زیر چشمی و با نگاهی تند من را نگاه می‌کند انگار می‌داند که کار کار من است.من هم لبخند ملایمی میزنم.
بعد از رفتنشان هردو نیم ساعت فقط خندیدیم که چه فیلم خوبی بازی کردیم و الان آن دو پسر چقدر ناراحت هستند.و اینکه چطور پهنا با کسشر گفتنهایش مانع شد که سکس داشته باشند.
ولی دلمان به حال هردو دختر سوخت به هرحال هردو قلب مهربانی داریم.پهنا به مژگان وحشی خودش زنگ زد و مشغول حرف زدن شد.یکهو اس ام اس آمد از یک شماره ناشناس که نوشته بود نگران نباش آقای محترم رفتیم هتل بمونیم امشبو.پسراروهم راندادن تو تا دلت خنک شه…عوضی

Advertisements