ققنوس

از میان دود به چشمهای سبز رنگش خیره شدم و به رابطه‌ای که بین مان است فکر میکردم.به اینکه من به دلیل اینکه او قشنگ، زیبا و دلنشین است با او هستم.ولی نمیدانستم که او چرا با من است به خاطر همین باید ریشه یابی میکردم که او چرا با من است.برای همین منظور شروع کردم به تحلیل کردن شخصیتش تا علایقش را بدانم.
از چشمهایش رفتم داخل و از بچگی‌اش شروع کردم، جلویم همان دختر بود با همان چشمهای سبز ولی هشت ساله بود با گیس هایی طلایی که هنرمندانه بافته شده بودند.ناگهان احساس عجیبی به من دست داد احساس پیامبری را داشتم که چند دقیقه پیش از جانب فرشته‌ای زیبا و به همان اندازه ترسناک به او وحی آمده و باید به او می‌فهماندم که دلیل مصرفش چیست و چرا نباید مصرف کند.صدایم بیرون نمی‌آمد زیرا او با بینی قشنگ عمل شده‌اش و با ابروهایی که یک آرایشگر وارد مانند خدایان زیبا دوست و زیبایی شناس آنها را کشیده بود روبرویم بود و با زیبایی منحصر به فردش من را طلسم کرده بود.برای همین منظور شروع کردم به نوشتن.نوشته‌ام را اینطور آغاز کردم:ققنوس پرنده‌ایست زیبا، دلنشین و بالاتر از هر موجودی.ولی تنهاست و دلیل تنهاییش همین زیبا بودنش است. هیچ موجودی نمیتواند با ققنوس باشد زیرا همه موجودات در کنارش زشت و بد ترکیب دیده میشوند…
ققنوس اکنون همان ققنوس قبلی نیست برای همین او باید هیزم جمع کند و بسوزد تا از خاکسترش یک ققنوس پاک و جوان با همان زیبایی‌ها پدید آید.
به خودم آمدم ساعت ۷ صبح بود.کاغذهایی که روی کف اتاق به شکل نا منظمی پخش شده بودند را جمع کردم، چهل و دو صفحه شده بود.
سر درد شدیدی داشتم و یکی داشت در میزد. رضا بود دوستم که دیگر مانند قبل با یکدیگر صمیمی نبودیم. تا من را دید صورتش مانند گچ دیوار سفید شد ولی برایم خیلی طبیعی به نظر آمد.با تعجب و ترس چیزهایی به من گفت در مورد اینکه چرا دوشب است که چراغهای اتاقم روشن هستند. صدایم به زور از حنجره‌ام بیرون آمد و با تن صدایی غیر طبیعی که در آن هنگام برایم خیلی طبیعی به نظر می‌آمد جوابش را دادم.برگشتم به اتاقم دراز کشیدم.بر روی انگشتهایم جای خودکار باقی‌مانده و درد شدیدی احساس میکنم.

Advertisements

دلم می خواهد به پروانه‌ای که جایی برای رفتن ندارد و به اتاقم پناه آورده تجاوز کنم

حس سربازی را دارم که به وطنش خیانت کرده و این خیانت را نمی تواند به کسی بگوید و تا آخرین لحظه با خود به قبر خواهد برد. دلم می خواهد به پروانه‌ای که جایی برای رفتن ندارد و به اتاقم پناه آورده تجاوز کنم.
باران می‌آید . چراغ ها خاموشند.من به مانیتور زل زده ام. چشمهایم میسوزند.
اگر واقع بین باشم باید قبول کنم که آخر یک روز این رابطه تمام می‌شود.ولی یاد گرفته‌ام که قبل از همه کارهایی که می‌خواهم انجام دهم کمی فکر کنم. چون اشتباهات کوچک خیلی از مسیر ها را عوض می‌کنند.دیگر تحت تاثیر آدمها تصمیم هایم را نخواهم گرفت.بی‌خود و بی جهت دردسر برای خودم درست نکنم.
این‌روزها حس میکنم قاتل، متجاوز و خائن هستم. نمیتوانم به طرف دیگر رابطه برخی مسائل را بگویم و توضیح دهم.زیرا گفتنی نیستند.
گاهی فکر میکنم اگر یک نفر بمیرد مشکلمان حل می‌شود.ولی اینطور نیست چون مشکل خودم هستم.

برنامه چیدن

بعضي وقت‌ها نمي‌توان به تنهايي بر عهده‌ي مشکلات برآمد.به يک قدرت خارجي نياز پيدا مي‌کنيم. ولي قدرت خارجي‌ سخت پيدا مي‌شود و همين باعث مي‌شود به خدا روي بياوريم.
به برنامه‌ريزي بسيار قوي‌اي نياز دارم.