دلم می خواهد به پروانه‌ای که جایی برای رفتن ندارد و به اتاقم پناه آورده تجاوز کنم

حس سربازی را دارم که به وطنش خیانت کرده و این خیانت را نمی تواند به کسی بگوید و تا آخرین لحظه با خود به قبر خواهد برد. دلم می خواهد به پروانه‌ای که جایی برای رفتن ندارد و به اتاقم پناه آورده تجاوز کنم.
باران می‌آید . چراغ ها خاموشند.من به مانیتور زل زده ام. چشمهایم میسوزند.
اگر واقع بین باشم باید قبول کنم که آخر یک روز این رابطه تمام می‌شود.ولی یاد گرفته‌ام که قبل از همه کارهایی که می‌خواهم انجام دهم کمی فکر کنم. چون اشتباهات کوچک خیلی از مسیر ها را عوض می‌کنند.دیگر تحت تاثیر آدمها تصمیم هایم را نخواهم گرفت.بی‌خود و بی جهت دردسر برای خودم درست نکنم.
این‌روزها حس میکنم قاتل، متجاوز و خائن هستم. نمیتوانم به طرف دیگر رابطه برخی مسائل را بگویم و توضیح دهم.زیرا گفتنی نیستند.
گاهی فکر میکنم اگر یک نفر بمیرد مشکلمان حل می‌شود.ولی اینطور نیست چون مشکل خودم هستم.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”دلم می خواهد به پروانه‌ای که جایی برای رفتن ندارد و به اتاقم پناه آورده تجاوز کنم

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s