پول و کار

پول را بیشتر از هر چیز دیگری دوست دارم.علاقه ام به پول چیزی نیست که این اواخر پدید آمده این موضوع به دوران کودکی‌ام برمی‌گردد.آن زمان بالاترین چیزی که به ذهنم می‌رسید فروختن آت آشغال ها به نمکی ها بود. ساده بود .هر هفته درست زمانی که آماده می‌شدم تا به مدرسه برم او می‌آمد کسی که برایم مقدس شده بود پسر جوانی که لباس های کثیف تنش بودند و من آن لباس هارا به لباس های عیسی تشبیه میکردم.من جنس هایم را میبردم پیشش او کمی چک میکرد و با ترازویی که مطمئن بودم دستکاریش کرده است وزن میکرد و پول به من میداد. یک بار در راه مدرسه از جلو مغازه عسل فروش محله‌مان رد می‌شدم دیدم که یک مرد با سیبیل جو گندمیش چند شیشه عسل را از یک کیسه در‌آورد و به صاحب مغازه داد. آقای صحرایی شیشه ها را تحویل گرفت و در عوض پول به مرد سیبیل جو گندمی داد.من همین کار را کردم شیشه های در انبار خانه را برداشتم و همه‌شان را به آقای صحرایی دادم و پولش را در قلک سفالی‌ام انداختم.ولی بعد ها یک راه بهتر برای پول در آوردن پیدا کردم راهی که لازم نبود حتمن جنس بدهی تا پول بگیری. این راه زمانی به ذهنم رسید که در دوره راهنمایی معلم دینی ورقه ها را بین سه نفر زرنگ کلاس تقسیم میکرد تا اصلاح کنند.بعضی ها می‌آمدند و یک اسکناس پانصد تومانی را در جیبم میگذاشتند تا ورقه‌شان را بدم دستشان تا کامل کنند.ولی ورقه بعضی ها کار یک هزار تومانی آبی رنگ و در صورت چانه زدن هفتصد تومان بود. زمانی که اسکناس به جیبم وارد میشد لبخندی از حس رضایت بر لبانم مینشست.حس عجیبی بود، میتوانستم با توانایی هایی که دارم پول دربیاورم.
بعد از اینکه به دبیرستان وارد شدم تصمیم گرفتم یک کار یاد بگیرم.برای همین روی آوردم به صنعت آسانسور و زود هم یاد گرفتم در سالهای اول دانشگاه خودم به تنهایی کار میکردم.ولی برایم کافی نبود در دانشگاه غیرانتفاعی علم و فن ارومیه ما بابت هر ترم شهریه واریز میکردیم در حالی که اصلن ارزشش را نداشت و رئیس دانشگاه با ماشین آخرین سیستمش وارد دانشگاه می‌شد و این به من و دوستم اچ پی برمیخورد .باید یک فکری میکردیم و باید بار اینکه رئیس با پول هایی که از امثال ما میگیرد خوش میگذراند را برای خودمان سبک تر میکردیم. ما برای او کار میکردیم و او برای خودش در این بین یک ناعدالتی وجود داشت. تصمیم گرفتیم سر کلاس مدار مجتمع و بین ساعت های درسی و یا منابع تغذیه و هر کلاسی که در سایت برگذار میشد کیس هارا خالی کنیم.
استاد با لهجه غلیظ ترکیش درس میداد ، اچ پی کیفش را روی میز گذاشته کیفی که همیشه پر بود از مدارها و پروژه هایش وسنگین بود یک بار با همین کیفش یک فیلتر شکن فری گیت رایگان را به همکلاسیمان فروخت.من کنارش نشسته بودم و مانند پرنده ها با کاپشنم خودم را تا آنجایی که میتوانستم حجیم میکردم تا او کمتر دیده شود. صدای استاد بلند بود ، اچ پی دستش را وارد کیس کرده بود. این را اولین صدای ((تاق)) میفهمیدم.وبعد از یک دقیقه اولین رم را در آورده بود. درآوردن اولین رم به معنای پیروزی بود بعد دومی و بعد سی پی یو که درآوردنش سخت تر از بقیه بود.در یک روز هشت یا ده رم و چند سی پی یو! کار خوبی بود.آخرش که دانشگاه تمام می‌شد می‌رفتیم پیش یک خریدار خوب و او هر دفعه ایراد میگرفت که اینتل نیستند و گارانتیشان آواژنگ نیست، به خاطر همین اسمش را بین خودمان آقای آواژنگ گذاشته بودیم. و این جمله اش که گارانتی برهان سیستم تدبیر گارانتی آشغالی است در ذهنمان برای همیشه ماندگار شد.ولی درآمد خوبی داشت.تا اینکه در دانشگاه دیگر کیس نماند و دوربین مداربسته نصب کردند.
ولی اچ پی که برای پول هر کاری را انجام میداد یک کار جدید به ذهنش رسید و تصمیم گرفت با پرینتر جوهریش که چهل تومان خریده بود پول چاپ کند. و چاپ هم کرد.اوایل با دو تومانی شروع کرد و با آنها به طور آزمایشی خوردنی جلو دانشگاه خریدیم.و روز بعد با اسکناس پنج تومانی جدیدش که بیشتر حنایی بود خاستیم موز بخریم.من بغل یک مغازه نگه داشتم و او کیفش را گذاشت روی صندلی عقب و رفت تا موز بخرد اسکناس حناییش را به دست فروشنده داد و از او موز گرفت و آورد . این یک اتفاق بزرگی بود که فهمیدیم که میتوانیم اسکناسهای بزرگتر راهم چاپ و خرج کنیم چون یک اسکناس که رنگش حنایی و افتضاح بود تبدیل شده بود به موز و یک اسکناس دو تومانی اصل به عنوان باقی مانده در دستانمان داشت وجودش را اثبات میکرد. این به معنی افزایش موجودی و پول نقد که عاشقش بودیم بود.چند روز با اسکناس‌های ده تومانی تمامی سوپر مارکت های شهر را گشتیم و کارت شارژ خریدیم. من با ماشین کمی دورتر از سوپر مارکت نگه میداشتم و اچ پی میرفت و زود بر میگشت .دیگر برایش مهم نبود که طرف بداند قلابی است یا نه.تا اینکه همه سوپر مارکت های شهر که در مناطق متوسط و پولدار بودند تمام شدند.
ولی الان بعد از دوسال قضیه فرق کرده و فیفتی سنت یک علامت دلار گنده از جنس طلا به گردنش بسته و پدرم صادر کننده نمونه استان شد و من هنوز هم بی پول و به فکر اینکه چطور پایان خدمت بگیرم یا کسی را پیدا کنم که پایان خدمت و حداقل دیپلم داشته باشد تا با او در یکی از گمرکهای کشور مشغول به کار شوم.و چگونه کارشناسیم را از دانشگاه شیراز بگیرم.