اتاق كوچكي در طبقه چهارم

با ترس از پله ها ميامدي بالا و من پشت در منتظرت بودم تا وقتي رسيدي دستهاي سردت را گرم كنم و بعد بغلت كنم. زمان مي ايستاد مشكلهايمان فراموش ميشد. خيلي احساس خوبي است وقتي در يك اتاق كوچك با كسي باشي كه حضورش در آغوشت به تو آرامش ميدهد و زندگيت را فراموش ميكني و همينطور زمان را و مكان را كوچك شده ،شده همان اتاق كوچك طبقه چهارم آپارتماني در يك خيابان شلوغ.ميتوان گفت كه زمان و مكان و همه قوانين در مقابلت كم مي آورند. ديگر برايم نه ماركس اهميت دارد و نه هگل و نه نظريات عبدالله اوجلان.تو هستي و من