من در پی خویشم ، به تو بر می خورم اما آن سان شده ام گم که به من دسترسی نیست

پشت ميز نشسته بود ، پوشه اي كه رويش نوشته بود ((سوئيت)) را از زير ميزش بيرون آورد ، واقعيتي كه در آن لحظه وجود داشت او را يك ((جاكش ))معرفي ميكرد. پول ميگرفت ، و به امثال من جا ميداد.بعد از طي كردن شرايط و مبلغ كليد هارا از جاكش گرفتم.ديگر يك فرد بدون خوابگاه نبودم و از اين حيث احساس قدرت ميكردم.

شيرين داشت ظرف ها را ميشست.من كنار گاز به حقير بودن جاكش ، بدبخت بودن خودم و بدشانس بودن شيرين فكر ميكردم.
خودش را تكان ميداد و باسنش را خوشفرم ميكرد تا شايد نظرم را جلب كنم . من ؟ به خاطر اينكه ناراحت نشود به خاسته اش تن دادم و از پشت بغلش كردم ، بعد از يك روز سخت و پر گريه ، خنديد و من شروع كردم به تعريف از اندامش و تاكيد روي بدون شكم بودنش با اينكه باسن و ران هاي خوب و تپلي دارد.
-اگه چارتا دست داشتي راحتتر كارت پيش ميرفت.
شيرين – كنترلش سخت ميشد
من – مگه هزارپا به سختي را ميره؟

ساعت ٣ صبح است ، نميدانم از كي اينجا بغل گاز نشسته ام ، ماه خوش هيكل و پرنور شده بود قطعا اگر فاخر اينجا بود با ديدن ماه خودارضايي ميكرد!
اپن آشپزخانه را دور ميزنم و ميروم به حال ، آپارتمان تقريبن ٦٠/٧٠ متر است ، طبقه سوم رو به كوچه ١٢ متري.شيرين خابيده و تلويزيون روشن مانده ،چراغ آشپزخانه را خاموش كردم ، نور تلويزيون رنگ هاي متفاوتي را روي بدن لختش مي انداخت،انگار يك موجود ديگر روي تشك دونفره اي كه جاكش براي سوئيتش فراهم كرده بود خابيده بود.چراغ ها را روشن كردم ، دوباره رفتم سراغ گاز.
– تو خواب نداري؟ بيا بخاب ديگه.
– بست آخريه بيا كمك كن باهم بزنيم زود تموم شه.
– موجودي با پوست سبزه با شورتي مشكي و چشماني خواب آلود آمد و روبرويم نشست.
وسط سيخ را كه دست نخورده باقي مانده بود روي شعله گذاشتم تا خوب سرخ شود . برداشتم و در هوا تكان دادم تا سرخي اش برود ، به گونه اي روي ترياك گذاشتم تا خوب دود كند .
شيرين به آرامي دود را از دهانش بيرون ميداد.

Advertisements

يخچال و لباسشويي خراب شده

آنقدر پر شده بود كه گفت: ديگر نميتوانم بسه همين فردا من را طلاق بده تمام بشود همه چيز.
من ساكم را آماده ميكردم كه به كيش بروم.بعد از سي سال بي پولي و بدبختي هر كسي بود نميتوانست ادامه دهد.
پدرم داشت شامش را ميخورد ولي هرچقد هم سعي ميكرد كه خود را بي تفاوت نشان دهد ميشد فهميد كه ناراحت است.
در خانه موقع خداحافظي مادرم را بغل كردم و گردنش را بوسيدم ولي نتوانستم بگويم كه نگران نباشد همه چي درست ميشود و موقع برگشتن يخچال و لباسشويي را تعمير ميكنم ،.
درخانه براي اينكه بيشتر نااميدش نكنم لبخند زدم ولي در اتوبوس به مادرم فكر ميكردم و گريه ميكردم و اينكه تا بحال نتوانسته ام كاري برايش انجام دهم ما مشكل اصليمان پول است همان چيزي كه در بيست و چهار ساعت حتي يك دقيقه هم از يادم نميرود. پس از خواندن پست هاي خرس راجع به مادرش من ديدگاهم به مادرم عوض شده و خوب درك ميكنم كه از دست دادن مادر چقدر سخت است،من نميخاهم مادرم باقي عمرش را افسرده باشد.