آفروديته

با لباس يك دست سرمه اي به ديوار كاه گلي تكيه داده و رو به خورشيد ايستاده . بايد نزديك غروب باشد يا صبح ، چهره اش آنقدر با نشاط و خندان است كه بعيد ميدانم صبح باشد، زمانش را از سايه تيربرق حدث زدم كه بسيار شرمسار و حقيرانه در كنار زيبا سايه او روي ديوار كشيده شده ، شايد او خود خداوند است كه پشت به ديوار بلند گلي خندان و سربلند ايستاده وهستي را به سجده وا ميدارد.
چند شب است كه تا دير وقت به عكسهايش نگاه ميكنم و تمام اين پيكسل ها را مو به مو در ذهنم پردازش ميكنم ولي خودش را نه ، خودش را نميشود پردازش كرد ، گونه هايش، لبهايش ، چشمهايش…. همه اينها و هر آنچه كه مربوط به اوست را مقدس ميدانم، همين چشمها بود كه حافظ را به خرابات كشاند و نيچه را بين فلسفه و ادبيات گم كرد.و من را از زمان و واقعيت راند و اكنون در كوه اليمپ ايزد جنگ شده ام ،آرس خودم هستم آرس مهربان و غمگين كه هيچكس به او اعتماد ندارد و همه از او ميترسند.
ميترسم كه اين خورشيد تو را يعني آفروديته را ايستاده و من را خيره به تو و گم شده در چشمهايت ببيند و همه چيز را براي هفائستوس تعريف كند.

Advertisements