نمیدانم این ناراحتی ام از تو را چطور فراموش کنم

‎‫بهتر

بهتر بود همان موقع که گفتی نمیتوانم مثل قبل به تو دل ببندم و  از چشمم افتاده ای، تهدید به خودکشی نمیکردم و  اصرار نمیکردم و جدا میشدیم نه من به زور خودم را در رابطه ای یک طرفه میگنجاندم و نه تو این همه اذیت میشدی.

حس میکنم کل دیوارهایی که در طول زندگیم با تلاش ساخته ام دارند یکی یکی پشت سر هم میریزند و من بی زندگی و همه چیز باخته میمانم.

چهار سال کم نیست یک عمر است و من در این چهار سال به تو معتاد شدم،به آمدنت به بغل کردنت به بوسیدنت…..

وقتی که نمیشود نمیشود، نباید اصرار کرد.بعد از تو من هم به پارسال بر میگردم و مطمعنم دیگر نه جزایر خلیج فارس تورا از ذهنم بیرون میکنند و نه…هر چیز دیگری.

شاید باید راحت تر از قبل باشم چون بعد از تو دیگر اجبار و انگیزه ای برای زندگی و کار کردن  ندارم، میتوانم هرکاری دلم بخواهد بکنم  و کسی نیست که به خاطرش سعی کنم درست زندگی کنم.

من همیشه از بدو تولد یک سری چیزهایی در زندگیم کم داشته ام، هیچوقت کامل نبوده،مطمعنم تو هم که نزدیک دو سال است که نمیتوانی با من بودن را قبول کنی برنامه هایی چیده ای و به بی من بودن فکر کرده ای ،همین من را خوشحال میکند که خوشبخت شدنت بدون من خیلی آسانتر است، سد من از جلویت برداشته شده یا به قول خودت به آرامش رسیده ای.

بیشتر از این نمیتوانم ادامه بدهم .مواظب خودت باش

 

نمیدانم این ناراحتی ام از تو را چطور فراموش کنم.‬‎