منقلوب

از پله برقی ها آمدم پایین قرار بود همانجا در مترو صادقیه همدیگررا ببینیم  لحظه ای که گفتی برگرد پشت سرتو نگا کن برگشتم و گوشی را قطع کردم تو در آن صدای قطار و نورهای سو سو کنان درست در بیست و سه متری من بودی، آدم وقتی از جانان و دلبرش دور میشود به فاصله ها بیشتر اهمیت میدهد و معنا و مفهوم میلیمتر به میلیمتر این فاصله ها را میفهمد، تو هم گوشی را قطع کردی میشد شوق را از آن فاصله در چشمانت دید  دویدی من هم دویدم به طرفت و در آن روز خلوت دور از چشم رهبری یکدیگر را بغل کردیم شاید او هم اگر این بغل و بوسه ها را میدید از عشقمان میترسید و مانند شاه پا به فرارمیگذاشت و از تنهاییش در یکی از جزیره های دور افتاده اقیانوسیه لانه میکرد شاید نه مطمعنم حتی اگر او هم مارا میدید عوض میشد.

آن موقع تابستان بود. ما بیخبر از دی در آن تعطیلی مذهبی به فکر هم آغوشی شبمان بودیم .

ولی حالا دی است این دی مانند هیچ دی دیگری در تاریخ نیست رهبری یک ملتی میخاست که رویش حکومت کند ولی مردم گشنه بر علیهش شعار دادند و دل ظریفش را رنجاندند این دی بود که مردم فهمیدند آن بالا ها کسی را ندارند و آنان که هشتادو هشت و نود دو برایشان حماسه آفریدند هم پشتشان نایستادند گفتند شما کارگران بی پول همه تان از خرپول های خلیج و اسراییل و آمریکا پول گرفته اید آمده اید اغتشاش . خیلی ها نمیدانستند رهبری میترسد که تنها بماند اگر مردم نبودند حکومتش هم رو به زوال میرفت و حالا هم میرود ولی ایندفه مثل هشتادو هشت نیامد گریه نکرد شاید او هم میداند که مردم دیگر او را رهبر نمیدانند برای همین نیاز به بروز احساسات برای بدست اوردن دل مهربان مردم را نداشت.

Advertisements

تصادف

این را هم تصور کرده بودم که بویک روزی تصادف خیلی وحشتناکی میکنم، ولی فکر این را نکرده بودم با کسی که کنارم نشسته بود و سرش شکسته بود چگونه برخورد کنم.
توصیه: امداد خودروها در شهرستانها لطفن شماره شان را سه رقمی کنند و سامانه ای کار کنند.

سریال نبینید لطفا

راضی نیستم که در خانه بشینم و سریال نگاه کنم .
اولین روزی که چستر بنینگتون خودکشی کرد و خبرش را در اینستاگرام دیدم اصلن شکه نشدم چون خودم را برای این اتفاق آماده کرده بودم خیلی وقت ها مینشینم و به جای سریال به بدترین اتفاقاتی که ممکن است در زندگیم بیفتد فکر میکنم به اینکه چه واکنشی باید نشان دهم یا اگر این اتفاق بیفتد چه چیزی در زندگیم تغییر خواهد کرد و به دنبال راه حلش میگردم. راه حل اتفاقی که هنوز نیفتاده.

ZENEGIM

دقیقن نمیدانم چند سال است که اینگونه با این شرایط طی میشود، هیچ چیزی عوض نشده همان مشکلات سابق به احتمال زیاد تقصیر خودم است که برای رسیدمون به اهدافم تلاش نمیکنم .

اینروزها خیلی بدتر شده، همه چیز یکباره خراب شده و مشکلات مانند باران رحمت از آسمان برای من نارل میشوند. انگار دستی پنهان پشت قضیه است .
نگین دیگر با من نمیسازد یا نمیتواند بسازد . حق هم دارد من را میخاهد چکار ! پنج سال کم نیست ولی ، با وجود همه اشتباهاتی که کردم باز هم پنج سال آنقدر کم نیست که بشود از آن به سادگی گذشت حرف زدن از ویرانه های پس از رفتنش به اندازه چهار کلیدر است.
سخت است وقتی روی یکی در زندگیت به مدت طولانی حساب باز کنی و آینده ات بدون اورا نتوانی مجسم کنی و یک هو همه چیز بریزد بهم و برود . بدون حرف خاصی . اینکه یک رابطه طولانی بی سرانجام داشته باشی که بی منطق تمام شود کلی حرف برایت میگذارد که تا آخر عمرت بتوانی بگویی.

نمیدانم این ناراحتی ام از تو را چطور فراموش کنم

‎‫بهتر

بهتر بود همان موقع که گفتی نمیتوانم مثل قبل به تو دل ببندم و  از چشمم افتاده ای، تهدید به خودکشی نمیکردم و  اصرار نمیکردم و جدا میشدیم نه من به زور خودم را در رابطه ای یک طرفه میگنجاندم و نه تو این همه اذیت میشدی.

حس میکنم کل دیوارهایی که در طول زندگیم با تلاش ساخته ام دارند یکی یکی پشت سر هم میریزند و من بی زندگی و همه چیز باخته میمانم.

چهار سال کم نیست یک عمر است و من در این چهار سال به تو معتاد شدم،به آمدنت به بغل کردنت به بوسیدنت…..

وقتی که نمیشود نمیشود، نباید اصرار کرد.بعد از تو من هم به پارسال بر میگردم و مطمعنم دیگر نه جزایر خلیج فارس تورا از ذهنم بیرون میکنند و نه…هر چیز دیگری.

شاید باید راحت تر از قبل باشم چون بعد از تو دیگر اجبار و انگیزه ای برای زندگی و کار کردن  ندارم، میتوانم هرکاری دلم بخواهد بکنم  و کسی نیست که به خاطرش سعی کنم درست زندگی کنم.

من همیشه از بدو تولد یک سری چیزهایی در زندگیم کم داشته ام، هیچوقت کامل نبوده،مطمعنم تو هم که نزدیک دو سال است که نمیتوانی با من بودن را قبول کنی برنامه هایی چیده ای و به بی من بودن فکر کرده ای ،همین من را خوشحال میکند که خوشبخت شدنت بدون من خیلی آسانتر است، سد من از جلویت برداشته شده یا به قول خودت به آرامش رسیده ای.

بیشتر از این نمیتوانم ادامه بدهم .مواظب خودت باش

 

نمیدانم این ناراحتی ام از تو را چطور فراموش کنم.‬‎

آفروديته

با لباس يك دست سرمه اي به ديوار كاه گلي تكيه داده و رو به خورشيد ايستاده . بايد نزديك غروب باشد يا صبح ، چهره اش آنقدر با نشاط و خندان است كه بعيد ميدانم صبح باشد، زمانش را از سايه تيربرق حدث زدم كه بسيار شرمسار و حقيرانه در كنار زيبا سايه او روي ديوار كشيده شده ، شايد او خود خداوند است كه پشت به ديوار بلند گلي خندان و سربلند ايستاده وهستي را به سجده وا ميدارد.
چند شب است كه تا دير وقت به عكسهايش نگاه ميكنم و تمام اين پيكسل ها را مو به مو در ذهنم پردازش ميكنم ولي خودش را نه ، خودش را نميشود پردازش كرد ، گونه هايش، لبهايش ، چشمهايش…. همه اينها و هر آنچه كه مربوط به اوست را مقدس ميدانم، همين چشمها بود كه حافظ را به خرابات كشاند و نيچه را بين فلسفه و ادبيات گم كرد.و من را از زمان و واقعيت راند و اكنون در كوه اليمپ ايزد جنگ شده ام ،آرس خودم هستم آرس مهربان و غمگين كه هيچكس به او اعتماد ندارد و همه از او ميترسند.
ميترسم كه اين خورشيد تو را يعني آفروديته را ايستاده و من را خيره به تو و گم شده در چشمهايت ببيند و همه چيز را براي هفائستوس تعريف كند.