اتاق كوچكي در طبقه چهارم

با ترس از پله ها ميامدي بالا و من پشت در منتظرت بودم تا وقتي رسيدي دستهاي سردت را گرم كنم و بعد بغلت كنم. زمان مي ايستاد مشكلهايمان فراموش ميشد. خيلي احساس خوبي است وقتي در يك اتاق كوچك با كسي باشي كه حضورش در آغوشت به تو آرامش ميدهد و زندگيت را فراموش ميكني و همينطور زمان را و مكان را كوچك شده ،شده همان اتاق كوچك طبقه چهارم آپارتماني در يك خيابان شلوغ.ميتوان گفت كه زمان و مكان و همه قوانين در مقابلت كم مي آورند. ديگر برايم نه ماركس اهميت دارد و نه هگل و نه نظريات عبدالله اوجلان.تو هستي و من

١

براي اينكه نظام كنوني كه طبق نيازها و خاسته هاي امروزه ي برده هايش نيست فوپاشي كند نيازمند به قدرت رسيدن نظامي جاي گذين است كه بر اساس تحولات اجتماعي و اقتصادي ايدئولوژي برتري را به همراه دارد
براي آنكه نظام كنوني بتواند به حاكميتش ادامه دهد مجبور است تسليم ارزشهاي جديد ايدئولوژيك و معنوي مردم شود.سعي در برپا نگهداشتن نظامي پوسيده براي مدتي طولاني هيچوقت در تاريخ نتيجه نداده است يكي از مثالهايش شكست ساسانيان از اعراب بود. قدرت نظامي عظيمشان در برابر نيروي ايدئولوژيك و معنوي جديد اسلام كه محمد و يارانش به وجود آورده بودند شكست خورد درست همانند استيلاي فرهنگ هلني توسط اسكندر مقدوني و شكست هخامنشيان. در تاريخ نمونه هاي اينچنين به وفور يافت ميشود به عنوان مثال ميتوان به شكست سومريان در برابر آكاديان،بابليان و آشوريان و عدم موفقيت مصر در برابر يونانيان و ايرانيان اشاره كرد.

برو اي صهيونيست شهرك ساز/ كه به سيد علي شناختم من قسم به خدا،خدارا

راننده : آقا اين آخوندا خيلي كسكشن… ببخشين حالا يه خواهرمونم اينجاس اينجوري بد حرف زدم ولي خلاصه خيلي كسكشن بازم خيلي عذر ميخوام خواهر.ناموسن ببين عكسشو چه لبخندي ام ميزنه مادر جنده … و سرش را به نشانه افسوس دوبار به آرامي تكان داد.
به مقصدم كم مانده بود ولي به فكر اين بودم كه درست نيست كسي اينطور با فحاشي اعتراضش را بيان كند. حتي كمي هم آنطرفتر رفته و در تخيلم از مقام معظم رهبري طرفداري و حمايت هم ميكردم و به راننده ميگفتم : اين يك تكه ناني هم كه ميخورم زير سايه ايشان است . بركت حضورشان اگر نبود الان سعودي ها و غربي ها در جمجمه هايمان شراب ميل ميكردند تو چه ميداني چي به چيست اي صهيونيست شهرك ساز …(اين آخري يكم بي ربط تر از قبلي ها بود !) ولي بعد به خودم آمدم و فهميدم اين كار را به دليل اينكه ايدئولوژي ايشان كوتاه است (البته درازاي آنجاي امام بر هيچكداممان پوشيده نيست . اگر كسي بگويد درازاي اژدرشان را نميدانم دروغ گفته و به گونه اي كفر گفته است، همه عظمت ها و شكوه و جلال خداوند و ايشان را بايد قبول كرد و كفر نگفت.خوب اندازه آن مبارك را ميدانيم !مگر كم به ما فرو كرده اند؟هااا؟كافيه بهتره اين پرانتز را ببنديم چون هركاري كنيم به درازاي آن چيز مورد بحث نميرسد تلاش بيهوده است) نمي توانم انجام دهم . راستش بيشتر دلم ميخواست راننده تاكسي اصلن حرف نزند و به رانندگي اش مشغول شود اصلن به او چه كه چند نفر را به خاطر برف بازي بازداشت كرده اند.هركس بايد كار خودش را انجام دهد ايشان كه درازاي آلتشان بر هيچ هموطني پوشيده نيست يك انقلابي هستند و مرجع تقليدندو من هم ميمون تقليدكارشان. ببين برو خونه :/ من حقوق دان نيسم اصولگرام ميفهمييي؟ درود بر ميموناي بازيگوش كه هم تقليد ميكنن هم تقليد نميكنن… نفهميدم چي شد

تاپ سبز

خليلي با تاپ سبز و شلوارك مشكي تنگش مشغول آوردن بساط شد به گونه اي بافور و ذغال مياورد كه انگار دارد لذتبخش ترين كار زندگي اش را انجام ميدهد. هوا در اوج گرمايش بود به اين فكر ميكرد كه چطور كولر را طوري روشن كند كه باد مزاحم دود نشود. كل خانه اش پنجاه متر بيشتر نميشد.
حجت با لهجه شيرازيش مشغول حرف زدن شد و از مضرات شيشه حرف ميزد و به خليلي توصيه ميكرد كه شيشه نكشد و دوباره برگردد به همين ترياك.ولي خليلي از اين كار لذت ميبرد و با لبخندي به من پايپش را آورد.يكبار به او گفته بودم كه شيشه كشيدنش فقط به خود او مربوط ميشود نه كس ديگر و دولت ها به اين دليل با اعتياد مخالفند كه با جامعه بيمار نميتوانند به اهدافشان برسند.ولي ميدانستم حرفم از ديدگاهي ديگر غلط است.
كمي از تپلي رانها و پاهاي سفيدش كم شده بود ولي لاك ناخنهاي پايش مثل هميشه تازه و براق بود.
حجت كه داشت از تاريخ تازي كسشرميبافت از گرمي هوا طاقت نياورد ، لباسهايش را در آورد وبا شرت نشست بافور را به او دادم.خليلي خودش را به آرامي در بغلم جا كرد و با لبخندي با آن چشمهاي درشت و سياهش به من نگاه كوتاهي كرد. همه چيز كند پيش ميرفت.
حجت با كارد كله بافور را تميز ميكرد و با سيخ سوراخش را باز ميكرد اندازه يك بست ترياك را كنار سوراخ بافور چسپاند.يك تيكه ذغال را با ماشه از روي شعله برداشت و شروع كرد با بافور فوت كردن تا ذغال داغ داغ شود و بعد شروع كرد به زدن پك هاي متوالي و محكم ،نفسش تمام كه شد كم كم دود را از بيني و دهانش بيرون ميداد.
با انگشتهايم داشتم شكم و كناره هاي ناف خليلي را نوازش ميكردم .گفت : كاش چشمهايت هميشه اينطور نعشه بود.و با ناخن هاي بلند و تميزش شروع كرد به نوازش گردن و سينه ام.
زمان خيلي كند ميگذشت و به چرت رفته بودم در اواخر كه با صدايش به خودم آمدم به فكر اين بودم كه شكل گيري مفهومي به نام خدا براي جوامع برده داري چه چيزهايي را به ارمغان آورده است؟
چايي آورده بود برايم. پرسيدم كه خيلي وقت بود خابيده بودم؟جواب داد: نه دو ديقه بيشتر نيس.
حجت خابيده بود.خليلي تاپش را درآورد و با شيطنت گفت: ميرم يه دوش بگيرم توام مياي؟

جواب به یک سوال

چرا در گذشته بد بودی و من را دوست نداشتی و حتی در مواردی پس زدی ولی الان قضیه فرق کرده است و مهربان شده ای؟!

الف) این سوال ایراد دارد و در جمله ((من را دوست نداشتی)) کذب دیده میشود.ولی فرض پاسخ دهنده بر این است که سوال درست مطرح شده.
توضیح اینکه پاسخ دهنده فردی روشن فکر و طرفدار آزادی بیان ودارای تفکرات سوسیالیستی است.( به خاطر همین است که مجبور میشود به بلاد کفر پناهنده شود)
مقدمه پاسخ گونه!
برای پاسخ به هر سوالی باید تاریخ آن مسعله را مطالعه و مورد بررسی قرار داد و من نیز در این دفاعیه ام با همین روند سعی خواهم کرد که جواب قانع کننده و جامعی در مورد مشکلات گذشته بیان کنم.
ب)پاسخ:
1)در اینجا از بازگشت به تاریخ اولین استعمار و امپریالیسم توسط سارگون در سومر-که بی ربط به موضوع ما نیست-به دلیل کم بود وقت من و حوصله تو خودداری میکنم و بحث را از سه سال پیش آغاز میکنم.شاید هم دو سال یادم نیست کی شروع کردیم.ولی من در آن زمان با من در این زمان دنیاها تفاوت دارد . دو سال کم نیست اوایل رابطه مان دوستت داشتم و هنوز هم دارم.
2)تعریف دوست داشتن از دیدگاه من یا چگونه و به چه دلیل کسی را دوست دارم و در موارد معدود چرا دوست ندارم:
2-1) دوست داشتن یک روالی است در زمانی متغیر از یک لحظه گرفته تا چند سال که طی آن من به موجودی-نه صرفن انسان- علاقه پیدا میکنم و قطعن این علاقه بی دلیل نبوده و مناسبت هایی دارد. اگر کسی را دوست داشته باشم میخواهم با او سکس داشته باشم اگر این امکان وجود نداشته باشد دوست داشتن به هیچ دردی نمی خورد.چون این وضعیت با حقوق شخصی من که شامل لمس کردن تن او و … است در تضاد است.ولی این تنها بخشی از مشکل بود که در این مورد نرمش از خود نشان دادم و هنوز هم میدهم. ولی گاهی وقت ها به من فشار وارد می شد و من زیر آن فشار رابطه را تاریکتر میبینم و تاریکتر هم میکنم.
2-2)دلیل اینکه چرا دامادمان را دوست ندارم!
در ابتدا این سوال مطرح می شود که چرا دوست داشته باشم!؟ سوال را با سوال جواب دادم یک نوع زیرکی است که سنگینی سوال مطرح شده را کم میکند.ولی در این مورد هدفم از سوال مطرح کردن این نیست.
بنابه تعریفم از دوست داشتن نباید دامادمان را دوست داشته باشم.
ج) دلیل مشکلات گذشته مان:
1) به دلیل حالات روحی متغیری که دارم با جرات 70% تقصیر را از خودم میدانم.
2)به دلیل دوری چند ماهه ای که داشتیم – که در آنجا هم مشکل از من بود – فاصله ای بزرگ بینمان افتاد تقریبن 6 ماه همدیگر را از نزدیک ندیده بودیم.ولی بعد از چن ماه من شروع به تغییر در افکار و رفتارم کردم و دلیل علمی تجدید رابطه مان که مانند مذاهب متکی بر قوانین تقلیدی و متعصبانه نبوده و بیشتر به فلسفه یونان و آتن باز میگردد- هرچند آن هم کاملن متکی بر علم نیست-این بود که اکنون که میتوانیم و فرصتش را داریم که با هم خوشحال زندگی را بگذرانیم چرا از یکدیگر جدا شیم و یک تراژدی و شکست را به این زودی در کارنامه مان ثبت کنیم.
3)هم تو و من این را قبول کرده ایم که آخر این رابطه جدایی است ولی بر این اتفاق نظر داریم که هنوز زود است و خیلی کارها مانده که بایکدیگر نکرده ایم.

امیدوارم تا حدودی قانع کننده باشد.
الف. ی.
روز تولدم بیست اکتبر

دقیقن اینطور :|

تا حالا به رفتن فک کردی؟
من : دقیقن اینطور :|
من همیشه به رفتن فکر کرده ام. من پدری، پدرم، مانند خداوندی ، خدا بود که هیچوقت درست و آنچنان که انتظار میرفت درست انجام نشد.و الان یک فردی از جامعه هستم که از دانشگاه اخراج شده و در مقابل رفتن به سربازی مقاومت می کند.ولی من مقاومت را بیهوده میدانم و به نظرم نباید مقاومت کرد. مانند مقاومت چند ساله فلسطینیها که هیچ دستاوردی برایشان نداشته به جز زجر بیشتر و تاخیر ایجاد کردن.
تنفر از حاکمیت در هر فردی بعد از برخی اتفاقات به وجود می آید و اینطور نیست که هر فردی که به دنیا می آید از همان بدو تولد از حاکمیت متنفر باشد.همه مان میدانیم که بدبخت هستیم.ولی بعضی ها یک شیوه بهتری یافته اند و آن کنارآمدن است. ولی من نمیتوانم کنار بیایم و به دنبال راه دیگری هستم.