قوام السلطنه و بيسكوييت كرمدار

هر آدمي استعدادهايي را دارد كه هروقت شرايطش محيا شد آنرا بروز ميدهد، در ذاتش وجود دارد و از بدو تولد دائم با اوست تا اينكه شراطش به وجود مي آيد و آن را انجام ميدهد. مثلن بعضي ها كسكش هستن مانند پهنا كه با اين حركت آخرش كه زد يك شيوه نويني در قرمساقي را ابداع كرد كه ميتواند الگويي براي كس كش هاي كهكشان باشد.
پهنا : يه زني هست بهش زنگ زدم و پي وي دادم و حرف زديم الان شوهرش فهميده شكايت كرده به نظرت ميتونه از اسكرين شاتاي گوشي زنه تو دادگاه به عنوان مدرك استفاده كنه؟
محسن چشمهايش كمي چرخيد كه يك بيسكوييت گرد كرم دار را برداشت با انگشت اشاره اش هل داد ته حلقومش، به طوري كه انگشتش تا ته دهانش رفت ، بيسكوييت را گذاشت برگشت . فهميدم محسن همان فكري را ميكند كه من ميكنم. اين حركتش من را ياد قوام السلطنه و شاه انداخت.
هردوتايمان ميدانستيم آن شخصي كه پهنا دو سال بود به ما ميگفت يك دختر ٢٤ ساله پاكدامن است در واقع يك زن ٣٤ ساله متاهل با يك دختر ٥ ساله است كه قصد طلاق دارد. و از همه مهمتر قرار است با پهنا ازدواج كند.

Advertisements

من در پی خویشم ، به تو بر می خورم اما آن سان شده ام گم که به من دسترسی نیست

پشت ميز نشسته بود ، پوشه اي كه رويش نوشته بود ((سوئيت)) را از زير ميزش بيرون آورد ، واقعيتي كه در آن لحظه وجود داشت او را يك ((جاكش ))معرفي ميكرد. پول ميگرفت ، و به امثال من جا ميداد.بعد از طي كردن شرايط و مبلغ كليد هارا از جاكش گرفتم.ديگر يك فرد بدون خوابگاه نبودم و از اين حيث احساس قدرت ميكردم.

شيرين داشت ظرف ها را ميشست.من كنار گاز به حقير بودن جاكش ، بدبخت بودن خودم و بدشانس بودن شيرين فكر ميكردم.
خودش را تكان ميداد و باسنش را خوشفرم ميكرد تا شايد نظرم را جلب كنم . من ؟ به خاطر اينكه ناراحت نشود به خاسته اش تن دادم و از پشت بغلش كردم ، بعد از يك روز سخت و پر گريه ، خنديد و من شروع كردم به تعريف از اندامش و تاكيد روي بدون شكم بودنش با اينكه باسن و ران هاي خوب و تپلي دارد.
-اگه چارتا دست داشتي راحتتر كارت پيش ميرفت.
شيرين – كنترلش سخت ميشد
من – مگه هزارپا به سختي را ميره؟

ساعت ٣ صبح است ، نميدانم از كي اينجا بغل گاز نشسته ام ، ماه خوش هيكل و پرنور شده بود قطعا اگر فاخر اينجا بود با ديدن ماه خودارضايي ميكرد!
اپن آشپزخانه را دور ميزنم و ميروم به حال ، آپارتمان تقريبن ٦٠/٧٠ متر است ، طبقه سوم رو به كوچه ١٢ متري.شيرين خابيده و تلويزيون روشن مانده ،چراغ آشپزخانه را خاموش كردم ، نور تلويزيون رنگ هاي متفاوتي را روي بدن لختش مي انداخت،انگار يك موجود ديگر روي تشك دونفره اي كه جاكش براي سوئيتش فراهم كرده بود خابيده بود.چراغ ها را روشن كردم ، دوباره رفتم سراغ گاز.
– تو خواب نداري؟ بيا بخاب ديگه.
– بست آخريه بيا كمك كن باهم بزنيم زود تموم شه.
– موجودي با پوست سبزه با شورتي مشكي و چشماني خواب آلود آمد و روبرويم نشست.
وسط سيخ را كه دست نخورده باقي مانده بود روي شعله گذاشتم تا خوب سرخ شود . برداشتم و در هوا تكان دادم تا سرخي اش برود ، به گونه اي روي ترياك گذاشتم تا خوب دود كند .
شيرين به آرامي دود را از دهانش بيرون ميداد.

يخچال و لباسشويي خراب شده

آنقدر پر شده بود كه گفت: ديگر نميتوانم بسه همين فردا من را طلاق بده تمام بشود همه چيز.
من ساكم را آماده ميكردم كه به كيش بروم.بعد از سي سال بي پولي و بدبختي هر كسي بود نميتوانست ادامه دهد.
پدرم داشت شامش را ميخورد ولي هرچقد هم سعي ميكرد كه خود را بي تفاوت نشان دهد ميشد فهميد كه ناراحت است.
در خانه موقع خداحافظي مادرم را بغل كردم و گردنش را بوسيدم ولي نتوانستم بگويم كه نگران نباشد همه چي درست ميشود و موقع برگشتن يخچال و لباسشويي را تعمير ميكنم ،.
درخانه براي اينكه بيشتر نااميدش نكنم لبخند زدم ولي در اتوبوس به مادرم فكر ميكردم و گريه ميكردم و اينكه تا بحال نتوانسته ام كاري برايش انجام دهم ما مشكل اصليمان پول است همان چيزي كه در بيست و چهار ساعت حتي يك دقيقه هم از يادم نميرود. پس از خواندن پست هاي خرس راجع به مادرش من ديدگاهم به مادرم عوض شده و خوب درك ميكنم كه از دست دادن مادر چقدر سخت است،من نميخاهم مادرم باقي عمرش را افسرده باشد.

مريم، از تو مسيح مي بارد!

دهانت بوي هروئين ميداد ، همان بويي كه از آن متنفرم. شايد به خاطر همين بود كه به تو ميگفتم برگرد ، تا بوي هروئين دهانت حالم را بهم نزند. زير دوش حمام قاطعانه، قاطعانه تر از هر دفعه به تو اعتراظ ميكردم كه آن تكه آنتن لعنتي را كمي كنار بگذاري و به من توجه كني، همان تكه آنتن تلويزيونمان كه شكاندي تا با آن هروئينت را بكشي و من شش ماه تمام بيانات شيرين خدا گونه مقام معظم رهبري را نشنيدم.من و تو بوديم اما الان ملت نيز هست؛ به نظرم ملت يا ملت ها بايد به جاي مسيح و گنبد و مكعب ها به آنتنت ايمان بياورند، چون بيشتر از هرچيزي از آنتنت متنفرم.
آنتنت نه از پانتركيسم و آپارتايد چيزي ميداند و نه از سرسره ناصرالدين شاه. پس بايد به آن ايمان بياورند،مانند هر چيز بي ارزش ديگري كه به آن ايمان دارند.

اتاق كوچكي در طبقه چهارم

با ترس از پله ها ميامدي بالا و من پشت در منتظرت بودم تا وقتي رسيدي دستهاي سردت را گرم كنم و بعد بغلت كنم. زمان مي ايستاد مشكلهايمان فراموش ميشد. خيلي احساس خوبي است وقتي در يك اتاق كوچك با كسي باشي كه حضورش در آغوشت به تو آرامش ميدهد و زندگيت را فراموش ميكني و همينطور زمان را و مكان را كوچك شده ،شده همان اتاق كوچك طبقه چهارم آپارتماني در يك خيابان شلوغ.ميتوان گفت كه زمان و مكان و همه قوانين در مقابلت كم مي آورند. ديگر برايم نه ماركس اهميت دارد و نه هگل و نه نظريات عبدالله اوجلان.تو هستي و من

١

براي اينكه نظام كنوني كه طبق نيازها و خاسته هاي امروزه ي برده هايش نيست فوپاشي كند نيازمند به قدرت رسيدن نظامي جاي گذين است كه بر اساس تحولات اجتماعي و اقتصادي ايدئولوژي برتري را به همراه دارد
براي آنكه نظام كنوني بتواند به حاكميتش ادامه دهد مجبور است تسليم ارزشهاي جديد ايدئولوژيك و معنوي مردم شود.سعي در برپا نگهداشتن نظامي پوسيده براي مدتي طولاني هيچوقت در تاريخ نتيجه نداده است يكي از مثالهايش شكست ساسانيان از اعراب بود. قدرت نظامي عظيمشان در برابر نيروي ايدئولوژيك و معنوي جديد اسلام كه محمد و يارانش به وجود آورده بودند شكست خورد درست همانند استيلاي فرهنگ هلني توسط اسكندر مقدوني و شكست هخامنشيان. در تاريخ نمونه هاي اينچنين به وفور يافت ميشود به عنوان مثال ميتوان به شكست سومريان در برابر آكاديان،بابليان و آشوريان و عدم موفقيت مصر در برابر يونانيان و ايرانيان اشاره كرد.

برو اي صهيونيست شهرك ساز/ كه به سيد علي شناختم من قسم به خدا،خدارا

راننده : آقا اين آخوندا خيلي كسكشن… ببخشين حالا يه خواهرمونم اينجاس اينجوري بد حرف زدم ولي خلاصه خيلي كسكشن بازم خيلي عذر ميخوام خواهر.ناموسن ببين عكسشو چه لبخندي ام ميزنه مادر جنده … و سرش را به نشانه افسوس دوبار به آرامي تكان داد.
به مقصدم كم مانده بود ولي به فكر اين بودم كه درست نيست كسي اينطور با فحاشي اعتراضش را بيان كند. حتي كمي هم آنطرفتر رفته و در تخيلم از مقام معظم رهبري طرفداري و حمايت هم ميكردم و به راننده ميگفتم : اين يك تكه ناني هم كه ميخورم زير سايه ايشان است . بركت حضورشان اگر نبود الان سعودي ها و غربي ها در جمجمه هايمان شراب ميل ميكردند تو چه ميداني چي به چيست اي صهيونيست شهرك ساز …(اين آخري يكم بي ربط تر از قبلي ها بود !) ولي بعد به خودم آمدم و فهميدم اين كار را به دليل اينكه ايدئولوژي ايشان كوتاه است (البته درازاي آنجاي امام بر هيچكداممان پوشيده نيست . اگر كسي بگويد درازاي اژدرشان را نميدانم دروغ گفته و به گونه اي كفر گفته است، همه عظمت ها و شكوه و جلال خداوند و ايشان را بايد قبول كرد و كفر نگفت.خوب اندازه آن مبارك را ميدانيم !مگر كم به ما فرو كرده اند؟هااا؟كافيه بهتره اين پرانتز را ببنديم چون هركاري كنيم به درازاي آن چيز مورد بحث نميرسد تلاش بيهوده است) نمي توانم انجام دهم . راستش بيشتر دلم ميخواست راننده تاكسي اصلن حرف نزند و به رانندگي اش مشغول شود اصلن به او چه كه چند نفر را به خاطر برف بازي بازداشت كرده اند.هركس بايد كار خودش را انجام دهد ايشان كه درازاي آلتشان بر هيچ هموطني پوشيده نيست يك انقلابي هستند و مرجع تقليدندو من هم ميمون تقليدكارشان. ببين برو خونه :/ من حقوق دان نيسم اصولگرام ميفهمييي؟ درود بر ميموناي بازيگوش كه هم تقليد ميكنن هم تقليد نميكنن… نفهميدم چي شد